پارت یک
آسا داشت از دانشگاه بر می گشت که یهو در حیاط عمارت رو باز کرد که ماشین رو ببره تو ( خریکه خودم تازه یک ساله گواهینامه گرفته 🤌🤏🤧🤭 ) که یهو دید حیاط پره باباش رو گرفته بودن و میگفتن شرطط این دختره است ؟ نازا که نیست ؟ یه دفعه با ترس پیاده شدم درسته بابام رو دوست نداشتم ولی اون تنها کسی بود که خرجمو می داد ( آسا جان پولکیه 😑🤣😐 ) گفتن نیا جلو ولی من لجبازی کردم و توجه نکردم که یهو جونگکوک منو کشید تو بغلش و یه دفعه برگشتم ببینم کی جرعت کرده همچین کاری کنه هر چقدرجیغ زدم و هر چقدر دست و پا زدم ولم نکرد خیلی قوی بود و هر چقدر که دست و پا میزدم سفت تر بغلم میکرد انگار توی یه باتلاق گیر افتاده بودم دید خیلی جیغ میزنم انگشت اشاره اش رو به عنوان هیششش گرفت رو دماغم و گفت هیششش تو که نمیخوای بابات بمره ؟ میخوای ؟ آسا گفت اون به درک پولاش رو احتیاج دارمممممم خودم که کار نمیکنم 🤧😮💨 یه دفعه جونگکوک تعجب کرد و سریع بردش تو ماشین من میگفتم چی میکنی من نمیام ولی محکم کشیدم رفتیم تو ماشین تا بابای جونگکوک با بابام توافق کنه و از طناب بازش کنه با من حرف زد گفت اگه اون نباشه کسی نیست که بهت پول بده ؟ آسا گفت نه ولی خب خودمم میتونم کار کنم و ... یک دفعه جونگکوک دستش رو دوباره به عنوان هیش گذاشت رو دماغم و حرفم رو قطع کرد گفت تا من اینجام غلط میکنی کار کنی آسا تعجب کرد و گفت چی میگی نکنه فکر کردی دوست پسرمی با چند جمله حرفامون ؟ ها چیه ؟ خیال برت نداره ها یه دفعه گفت اگه دوست پسرت نباشم و شوهرت باشم چی ؟ من گفتم چی میگی مرتیکه ی هول که یه دفعه بابای جونگکوک اومد
خوب بود. تو کامنتا بگید فعلا که فالوورام صفرن دارم برای هوا فعالیت میکنم 😑👀🤣
خوب بود. تو کامنتا بگید فعلا که فالوورام صفرن دارم برای هوا فعالیت میکنم 😑👀🤣
- ۴.۲k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط