پارت ۶
پارت ۶
فصل سوم
بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه گوشی رو توی صورتش قطع کردم....
خوب کردم دستم درد نکنه
؟: خانم ارباب چی گفتن ؟
+:هیچی گفت که میتونم برم بیرون
؟: اوه پس. بفرمایید
این نگهبان چقدر خنگه واقعا که..
+: باشه ولی اول میرم بالا یه چیزی رو جا گذاشتم
به اتاقم برگشتم و چند دست لباس داخل ساک.م گذاشتم
گوشیم که یکم شارژ شده بود و به همراه شارژر هم داخل سا.ک گذاشتم
و با برداشتن سا.ک از اتاق خارج شدم و به سمت در خروجی رفتم
از در بیرون اومدم و داشتم کنار جاده قدم میزدم
الان از کجا تاکسی گیر بیارم
اوففف همونجوری قدم میزدم که کم کم داشتم به شهر نزدیک میشدم
گوشیم و از سا.ک درآوردم و به هایون زنگ زدم که زود جواب داد
هایون: سلام ا.ت چطوری
+: خوبم ، کجایی
هایون: فرودگاهم میخوایم بریم آلمان ، چیزی شده که زنگ زدی ؟
+: نه هیچی من دیگه میرم خدافظ
هایون: باشه خدافظ
تماس رو قطع کردم و به اهورا زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود
اوففف الان چیکار کنم
شماره ی کوک و داشتم ولی نمیدونستم بهش زنگ زدم یا نه
خب اون یه مافیاست و سرش به احتمال زیاد خیلی شلوغِ پس بهتره مزاحمش نشم
یکم کنار جاده موندنم که دیدم یه تاکسی داره میاد
زود دستم و جلوش گرفتم که ایستاد
اوففف بلاخره
سوار تاکسی شدم و بهش گفتم به سمت خونهی یونجه بره
مطمئنم اون الان خونه است و همچ کاری برای انجام دادن نداره
داشتم از ماشین به بیرون نگاه میکردم که صدای زنگ گوشیم اومد
با دیدن اسم تهیونگ داخل صفحه ی نمایش شماره اش و بلاک کردم تا دیگه بهم زنگ نزنه
یکم که گذشت به خونه ی یونجه رسیدیم پولِ تاکسی و دادم و چند تا تق به در زدم که بلاخره در و باز کرد
وارد خونه شدم که اونم بعد از بستن در به سمتم اومد
یونجه: چیزی شده که اومدی اینجا آخه خیلی کم پیدای بعد یهو ظاهر شدی نگران شدم
+: نه نگران نباش چیزی نیست فقط میشه چند روز اینجا بمونم
یونجه : بابا خونهی خودته هر کاری میخوای بکن هر چقدرم میخوای بمون من که از خدامه از تنهایی هم درمیام ولی یه سوال مگه تو دوست پسر نداشتی اون چی شد گفته بودی پیشش زندگی میکنی نکنه از هم جداشدین
+: خب نه ، جدا نشدیم ولی یه بحث کوچیک باهم داشتیم
یونجه : بحث کوچیک ، مطمئنی کوچیک بود
+: اه ولش میخوام بهش فکر کنم
یونجه : ا.ت (نگاهِ شیطانی)
+: من این نگاه و میشناسم
یونجه : تو رو خدا بعد مدت ها اومدی پیشم
+: باشه باشه
یونجه : من میرم ویسکی بیارم تو هم خوراکی بیار خودت چه جای خوراکی ها رو میدونی نیازی نیست من بگم و اینکه تلویزیونم بی زحمت روشن کن
+: باشه
تلویزیون و روشن کردم و رفتم تا از زیر تختِ یونجه خوراکی بیارم
اون همیشه خوراکی هاش و قایم میکرد
هم از من هم از...
وایییی یادم رفته بود که....
فصل سوم
بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه گوشی رو توی صورتش قطع کردم....
خوب کردم دستم درد نکنه
؟: خانم ارباب چی گفتن ؟
+:هیچی گفت که میتونم برم بیرون
؟: اوه پس. بفرمایید
این نگهبان چقدر خنگه واقعا که..
+: باشه ولی اول میرم بالا یه چیزی رو جا گذاشتم
به اتاقم برگشتم و چند دست لباس داخل ساک.م گذاشتم
گوشیم که یکم شارژ شده بود و به همراه شارژر هم داخل سا.ک گذاشتم
و با برداشتن سا.ک از اتاق خارج شدم و به سمت در خروجی رفتم
از در بیرون اومدم و داشتم کنار جاده قدم میزدم
الان از کجا تاکسی گیر بیارم
اوففف همونجوری قدم میزدم که کم کم داشتم به شهر نزدیک میشدم
گوشیم و از سا.ک درآوردم و به هایون زنگ زدم که زود جواب داد
هایون: سلام ا.ت چطوری
+: خوبم ، کجایی
هایون: فرودگاهم میخوایم بریم آلمان ، چیزی شده که زنگ زدی ؟
+: نه هیچی من دیگه میرم خدافظ
هایون: باشه خدافظ
تماس رو قطع کردم و به اهورا زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود
اوففف الان چیکار کنم
شماره ی کوک و داشتم ولی نمیدونستم بهش زنگ زدم یا نه
خب اون یه مافیاست و سرش به احتمال زیاد خیلی شلوغِ پس بهتره مزاحمش نشم
یکم کنار جاده موندنم که دیدم یه تاکسی داره میاد
زود دستم و جلوش گرفتم که ایستاد
اوففف بلاخره
سوار تاکسی شدم و بهش گفتم به سمت خونهی یونجه بره
مطمئنم اون الان خونه است و همچ کاری برای انجام دادن نداره
داشتم از ماشین به بیرون نگاه میکردم که صدای زنگ گوشیم اومد
با دیدن اسم تهیونگ داخل صفحه ی نمایش شماره اش و بلاک کردم تا دیگه بهم زنگ نزنه
یکم که گذشت به خونه ی یونجه رسیدیم پولِ تاکسی و دادم و چند تا تق به در زدم که بلاخره در و باز کرد
وارد خونه شدم که اونم بعد از بستن در به سمتم اومد
یونجه: چیزی شده که اومدی اینجا آخه خیلی کم پیدای بعد یهو ظاهر شدی نگران شدم
+: نه نگران نباش چیزی نیست فقط میشه چند روز اینجا بمونم
یونجه : بابا خونهی خودته هر کاری میخوای بکن هر چقدرم میخوای بمون من که از خدامه از تنهایی هم درمیام ولی یه سوال مگه تو دوست پسر نداشتی اون چی شد گفته بودی پیشش زندگی میکنی نکنه از هم جداشدین
+: خب نه ، جدا نشدیم ولی یه بحث کوچیک باهم داشتیم
یونجه : بحث کوچیک ، مطمئنی کوچیک بود
+: اه ولش میخوام بهش فکر کنم
یونجه : ا.ت (نگاهِ شیطانی)
+: من این نگاه و میشناسم
یونجه : تو رو خدا بعد مدت ها اومدی پیشم
+: باشه باشه
یونجه : من میرم ویسکی بیارم تو هم خوراکی بیار خودت چه جای خوراکی ها رو میدونی نیازی نیست من بگم و اینکه تلویزیونم بی زحمت روشن کن
+: باشه
تلویزیون و روشن کردم و رفتم تا از زیر تختِ یونجه خوراکی بیارم
اون همیشه خوراکی هاش و قایم میکرد
هم از من هم از...
وایییی یادم رفته بود که....
- ۳.۸k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط