[تک پارتی جیمین]
[تک پارتی جیمین]
(به مناسبت تولدش😭)
موضوع:: وقتی تولدشه و.....
ویو جیمین::
یه روز خسته کننده ی دیگه....
تنها چیزی که باعث میشه این زندگی رو تحمل کنم فقط وجود ا/ته
داخل سالن تمرین بودیم داشتیم تمرین میکردیم.
وقت استراحت شد.
_:آه خسته شدم هیونگگگ😫
🐿:دیگه همینه که هست فردا کنسرت داریم.
🐰:هیونگ راست میگه یکم شل بگیررر
🐨:بچها بسه اینقدر غر نزنین!
همین جوری داشتیم حرف میزدیم که یهو گوشیم زنگ خورد و شماره ی(my girl🎀) افتاد.
یهو یه لبخند زدم و سریع گوشی رو برداشتم.
+:سلام عشقم
_:سلام پرنسسم
+:کجایی؟
_:تمرینم تا یه نیم ساعت دیگه میام
+:باشه عزیزم خواستم همینو بپرسم
_:کار نداری عشقم؟
+:نه عزیزم مواظب خودت باش
_:بای
+:بای
ویو ا/ت::
امروز تولد جیمین بود.
احمق احتمالا بازم یادش رفته🤭
چون تمریناشون زیاده همیشه روز تولدشو یادش میره و فک میکنه امروز هم یه روز عادیه
بهش زنگ زدم تا بپرسم کی میاد(مکالمشون رو خوندین)
خب تا یه ساعت دیگه وقت دارم .
دیروز خیلی یواشکی رفتم یه کیک براش گرفتم و گذاشتم خونه ی نیلا(دوستش) و امروز وقتی جیمین رفت کمپانی رفتم از اونجا آوردم
رفتم حموم و کلی به خودم رسیدم
اومدم بیرون به تمام بدنم لوسیون زدم تا خوشبو بشم بعدش یه لباس خیلی خوشگل پوشیدم و شروع کردم به آرایش کردن.
ارایش خیلی زیادی نکردم در حد یکم کانسیلر با تینت و ریمل زدم و رفتم داخل هال تا اونجا رو درست کنم.
خونه رو پر بادکنک کردم و کیک رو هم برداشتم و وایستادم دم در تا جیمین بیاد.
تقریبا ۵ دقیقه مونده بود تا برسه.
که یهو صدای زنگ در بلند شد....
ویو جیمین::
خسته و کوفته برگشتم خونه .
امید وار بودم ا/ت برام غذای خوش مزه درست کرده باشه.
زنگ درو زدم و منتظر بودم ا/ت درو باز کنه..
یکم طول کشید دوباره در زدم
برای چند دقیقه چشمامو بستم و خودمو از زندگی دور کردم که یهو صدای داد ا/ت اومد و حس کردم یه برف شادی تو صورتم خالی شد
+:تولدت مبارکککککککککککککک 🛐🛐😭😭
_:م...من.....نمیدونم چی بگم....(شوکه)
+:تولدت مبارک شوهر خوشگلمممم(خنده)
_:واقعا امروز تولد منه؟(هنوز شوک🫥)
+:آره دیگهه
مونده بودم چی بگم....واقعا سوپرایز شدم .
نزدیک بود اشکم در بیاد ولی نزاشتم ا/ت اشکمو ببینه بخاطر همین سریع بغلش کردم و شروع کردم به حرف زدن
_:ا/ت عاشقتم، خیلی دوستت دارم واقعا نمیدونم چی بگم خیلی سوپرایز شدم
+:منم عاشقتم شوهر نازمممم
_:(خنده) بخاطر همین کاراته که دوستت دارم
+:حالا اینا رو ول کن برات کیک گرفتم بیا کیک بخوریمممم
شروع کرد به کشیدن دستم و مجبور شدم دنبالش برم.
واقعا از خدا ممنونم که همچین همسر زیبا، خوش اخلاق ، که منو واقعا دوست داره داده. تا اخر عمرم از خدا تشکر میکنم😊
پایان🫡✨️
(به مناسبت تولدش😭)
موضوع:: وقتی تولدشه و.....
ویو جیمین::
یه روز خسته کننده ی دیگه....
تنها چیزی که باعث میشه این زندگی رو تحمل کنم فقط وجود ا/ته
داخل سالن تمرین بودیم داشتیم تمرین میکردیم.
وقت استراحت شد.
_:آه خسته شدم هیونگگگ😫
🐿:دیگه همینه که هست فردا کنسرت داریم.
🐰:هیونگ راست میگه یکم شل بگیررر
🐨:بچها بسه اینقدر غر نزنین!
همین جوری داشتیم حرف میزدیم که یهو گوشیم زنگ خورد و شماره ی(my girl🎀) افتاد.
یهو یه لبخند زدم و سریع گوشی رو برداشتم.
+:سلام عشقم
_:سلام پرنسسم
+:کجایی؟
_:تمرینم تا یه نیم ساعت دیگه میام
+:باشه عزیزم خواستم همینو بپرسم
_:کار نداری عشقم؟
+:نه عزیزم مواظب خودت باش
_:بای
+:بای
ویو ا/ت::
امروز تولد جیمین بود.
احمق احتمالا بازم یادش رفته🤭
چون تمریناشون زیاده همیشه روز تولدشو یادش میره و فک میکنه امروز هم یه روز عادیه
بهش زنگ زدم تا بپرسم کی میاد(مکالمشون رو خوندین)
خب تا یه ساعت دیگه وقت دارم .
دیروز خیلی یواشکی رفتم یه کیک براش گرفتم و گذاشتم خونه ی نیلا(دوستش) و امروز وقتی جیمین رفت کمپانی رفتم از اونجا آوردم
رفتم حموم و کلی به خودم رسیدم
اومدم بیرون به تمام بدنم لوسیون زدم تا خوشبو بشم بعدش یه لباس خیلی خوشگل پوشیدم و شروع کردم به آرایش کردن.
ارایش خیلی زیادی نکردم در حد یکم کانسیلر با تینت و ریمل زدم و رفتم داخل هال تا اونجا رو درست کنم.
خونه رو پر بادکنک کردم و کیک رو هم برداشتم و وایستادم دم در تا جیمین بیاد.
تقریبا ۵ دقیقه مونده بود تا برسه.
که یهو صدای زنگ در بلند شد....
ویو جیمین::
خسته و کوفته برگشتم خونه .
امید وار بودم ا/ت برام غذای خوش مزه درست کرده باشه.
زنگ درو زدم و منتظر بودم ا/ت درو باز کنه..
یکم طول کشید دوباره در زدم
برای چند دقیقه چشمامو بستم و خودمو از زندگی دور کردم که یهو صدای داد ا/ت اومد و حس کردم یه برف شادی تو صورتم خالی شد
+:تولدت مبارکککککککککککککک 🛐🛐😭😭
_:م...من.....نمیدونم چی بگم....(شوکه)
+:تولدت مبارک شوهر خوشگلمممم(خنده)
_:واقعا امروز تولد منه؟(هنوز شوک🫥)
+:آره دیگهه
مونده بودم چی بگم....واقعا سوپرایز شدم .
نزدیک بود اشکم در بیاد ولی نزاشتم ا/ت اشکمو ببینه بخاطر همین سریع بغلش کردم و شروع کردم به حرف زدن
_:ا/ت عاشقتم، خیلی دوستت دارم واقعا نمیدونم چی بگم خیلی سوپرایز شدم
+:منم عاشقتم شوهر نازمممم
_:(خنده) بخاطر همین کاراته که دوستت دارم
+:حالا اینا رو ول کن برات کیک گرفتم بیا کیک بخوریمممم
شروع کرد به کشیدن دستم و مجبور شدم دنبالش برم.
واقعا از خدا ممنونم که همچین همسر زیبا، خوش اخلاق ، که منو واقعا دوست داره داده. تا اخر عمرم از خدا تشکر میکنم😊
پایان🫡✨️
- ۲۴۵
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط