پارت¹¹|

پارت¹¹|


...........

_اوهوم خودت خواستی ولی بیا اول بریم صبونه بخوریم.

+اوهوم باش. بزار من برم دستو صورتمو بشورم.

_زود باششششششش

+خیلی خو بابا😐
و رفتم داخل WC و دستو صورتمو شستم. مسواکم زدم چون کوک برام خریده بود و هر وقت میومدم خونش از مسواکم استفاده میکردم. (هعییییی😒)

بعد از انجام کارهام به سمت آشپزخونه رفتم تا ببینم کوک داره چی درست میکنه. بعد از دیدنش چشمام برق زد.

+وای خدایا...داری پنکیک درست میکنیییییی؟اونم شکلاتییییییی؟
اییی وایییییی عجب خری هستی تووووووو قربونت برمممممممم...
و پریدم بغلش و ماچ های آبداری به صورتش میزدم. (عیییییی)

_(داره میخنده😑)
همینطور داشت ماچم میکردو منم از کمرش محکم گرفته بودمو بغلش میکردم و اجازه میدادم بوسم کنه. تقریبا همه جای صورتم پر شده بود از رنگ رژ لبهای سوهی.

+از بغلش بیرون اومدم و...

+کی درست میشه!؟

_چن دیقه صب کنی تموم میشه!

+حیحیحی (خنده ذوق خری😐🤭)

بعد از چند دقیقه پنکیک ها به طور کامل پختن و زمان خوردنش بود که...

+میشه همش واسه من؟؟

_پس من چیییییی؟!

+تو یچیز دیگه بخور

_ن منم پنکیک میخوامممممم. خودم پختم خودمم باید بخورمااااا. مثلا من پختمااااا

+تروخدااااااا یچیز دیگه بخوررررررررر

_عاممممممم... آهااااا بزار فک کنم.... پس امشبم میمونی پیشم!

+چرا؟

_برای جبران صبحانه نخوردم قراره تورو بخورم.😈👺

+عاااااااا....؟؟؟؟
خب میگم‌چیزه... چنتا پنکیک میخوای؟ اصن امش مال تو خوبه؟؟

_خندید و گفت:
_ن بخور شوخی کردم.

+مرض پسر بیتربیت...


ویو چند دقیقه بعد~

+صبحانمون رو که خوردیم و تموم شد، کوک ظرفارو شست و منم یکم با گوشیم کار کردم و داشتم میدیدم که برنامه فردام چیه و بعلهههههه....فردا مراسمه و امروز ساعت ۶:۰۰ باید به سمت خونه گروهمون(اعضا)حرکت بکنم تا شب رو اونجا بمونم و صبح زود هم بریم سالن برای انجام کارهامون از جمله شینیونو میکاپو کارای دیگمون.
به کوک گفتم:

+کوکی؟

_بله پرنسسم؟

+میدونستی فردا مراسمه آیدولاست؟

_آره... خب که چی!؟

+تو مگه قرار نیست بری پیش بچها؟

_اره

+و منم باید برم پیش دخترا!

_بازم آره😂

+زهر نخند. من باید ساعت ۶:۰۰ راه بیوفتم. میای باهم بریم!؟

_اوهوم باشه. ساعت چنده؟

۲:۰۰+

_اوکی. میای بریم حموم!؟

+اول من برم یا تو؟

_باهم بریم!؟

+🤨

_میری یا نه!؟

+خب.... اوکی

_😈

+هوییی...مزخرفاتی که الان داری بهش فک میکنی رو از سرت بیرون کن.

_خیلی خو بابا شوخی کردم.😂 فقط اینکه ذوق زده ام.

+چرا!؟😐

_چون بعد از مدت ها میخوایم باهم بریم حمومممممممم.

+خندیدم و گفتم:

+دیوونه.😄

_توله من فقط واسه تو اینقد دیوونه امممممممممم💯



ادامه دارد...


_________________________________________________________

شرایط نرسیده بود. ولی میخوام زود تمومش کنم.
باهاتون قهرمااااا. حمایت نمیکنید. دیگه باهاتون حرف نمیزنم. بابا دستم شکست از کلاس تازه اومدم فردا امتحان دارم واستون پارت گذاشتم ولی شما ی حمایت نمیکنید؟؟؟
خیلی بی معرفتیت...
ولی من عاشق اون چن نفریم که حمایتم میکنم با اینکه خیلی زیاد نیستن🫠🥹
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۷

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : اول » جونگکوک با تکون خوردن تخت ب...

سناریو تهیونگ

وقتی دوست پسرت بود💚پارت ۲تمرین کوک تموم شد...اومد پیشم که بر...

مکالمه هوسوک با خانواده‌اش تو قسمت جدید ولاگ جیوو.بابا: خواه...

وقتی تولدت بودو..

بادرگارده شخصی من پارت ۱۱

وقتی استادت بودP:1ویو ا.ت:صبح بیدار شدم دیدم بوی قهوه میاد س...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

Iove and the moonPart40به خونه رسیدم یونا: من اینجور فکر میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط