ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

استاد و ددی من (۳)

یونگی:
سریع بلند شدم رفتم عقب تا دیگه دستش بهم نخوره که یهو خندید نمی دونم چرا ولی داشت بلند بلند میخندید منم بیمحلش کردم و از دفترش بیرون اومدم زنگ خورده بود و دنبال کوک بودم

یونگی: کوک

کوک: بله

چند مین بعد

کوک:
تو کلاس نشسته بودیم و داشتیم به حرفای چرند استادمون گوش میکردیم که زنگ خونه خورد، داشتیم وسایلمون رو جم میکردیم که یونگی گفت

یونگی:کوک شب میای خونه من؟

کوک: اره میام ولی چرا؟

یونگی: همین جوری خونه تنهام

کوک: اوکی باشه

لونا: خب یونگی بریم

یونگی: کجا؟

لونا: یادت رفته منو باید تا خونه ببری

کوک: اونوقت چرا؟

لونا: به تو ربطی نداره

یونگی: درست باهاش حرف بزن لونا

لونا: باشه حالا بریم؟

یونگی: من بادیگارد تو نیستم که هر جایی خاستی باهات بیام درضمن اون روزی هم که رسوندمت از لطفم بود فهمیدی، بریم کوک

کوک: یونگی الان بیا خونتون یا بعدن

یونگی: هر جور راحتی

کوک: پس میرم خونه دوش مگیرم اماده میشم میام اوکی

یونگی: اوکی

ساعت ۹:۵۶شب خونه یونگی
زنگ در

یونگی: سلام خوبی بیا تو

کوک: مرسی خوبم

چند مین بعد

یونگی: کوک

کوک: ها؟

یونگی: میای فیلم ببینیم با پیتزا؟

کوک: ارهههه چرااا کنه ولیی ترسناک

یونگی: درست گفتی

یونگی:
داشتیم فیلمون رو میدی دیم که کوک یهو داد زد یکم از جام پریدم،

کوک: ساعت چنده؟

یونگی: ۱۱:۲٠ دقیقه

کوک: یونگیییی فاکک بهشش لعنتی

یونگی: چته؟

کوک: مامانم گفت ساعت ۱٠ خونه باشم وای جرم میده من رفتم شب بخیر عشقم

یونگی: اه اه عشقمو مرض چندش

یونگی:
کوک رفت خونشون منم رفتم بخابم امروز از دست اون پارک جیمین لعنتی اصلا نتونستم درست کارامو انجام بدم همش اون کار مزخرفش میاد جلوی چشمام رفتم تو تخت دراز کشیدم نمی دونم چطوری ولی خابم برد

کوک:
همین جوری که داشتم میرفتم گفتم برم دنبال یونگی اون همیشه دیر میکنه رفتم در خونش که دیدم در باز شد و یونگی اومد بیرون با تعجب بهش نگاه میکردم

یونگی: چیه؟

کوک: انقدر زود بیدار شدی؟

یونگی: چیکار کنم بیدار نشم هاا

کوک: باشه بیا بریم

یونگی: دیشب مامانت جرت داد یانه
خنده

کوک: نخند، نه چون داشت با بابام حرف میزد
خنده

یونگی:
رسیدیم به در دبیرستان وار که شدیم....

ادامه دارد

شرت ها
نظرات ۲۸
یایک ها ۳۸

ببخشید ولی جر خوردم

بوس بای 🍒😘🍓🎀
دیدگاه ها (۰)

THE DARK SHADOWS

فردا صب ساعت ۶کوک ویو:صبح نوری که به چشمم میخورد بیدار شدمآی...

the first lie

آخرین مرگ

وقتی میخواد بره سربازی part 2

Do I love him, or do I hate him?P²⁶**ویو کوک**توی کلاس نشسته...

سناریو درخواستی چیفویو ۲

~Destiny:Part 1~

اجبار به بدبختی پارت ۴۹

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط