میگذارمَت روی چشمانم

میگذارمَت روی چشمانم
و این شهر را با تو قدم میزنم
مجبورشان میکنم
تا برایِ دوست داشتنمان اسپند دود کنند!
کور شود چشمِ حسودان...
لال شود زبانِ بدخواهان...
دیدگاه ها (۶)

پرنسس ناخواسته

چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خ...

میدونی جیمین؟ فکر میکنم یکی از قشنگ‌ترین چیزای دنیا اینه که ...

دازای با گریه لب زد:چرا.... چرا خوابیدی؟؟؟ مگه چقدر....چقدر ...

اسم رمان : گوهر مارگارتا فصل 1 کل داستان زبان هی بدون هیچ دل...

عاشقانه های شبنم

ثلامعلیکم.بنده دفتر هستم.بیصو ثیث ساله.از شهر سنگ قبر.کشور م...

السلام علیک یابن امیرالمؤمنین علیه السلام

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.18(روایت از زبان ا.ت)...

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط