P43

صبح
میا ویو
چشامو باز کردم و با صورت متیو که فقط چند سانتی متر ازم فاصله داشت مواجه شدم یکم عقب تر رفتم تا بتونم کامل صورتشو ببینم سرم رو بازوش بود واسه همین خیلی آروم به عقب رفتم و زل زدم بهش حتی تو خواب هم جذابه و کیوته دستی رو موهای فرش کشیدم که از ترس اینکه بیدار نشه زود دستمو کشیدم و تمام اجزای صورتشو از نظر گذروندم و به زور جلوی خودمو گرفته بود که نبو‌سمش چون بیدار میشد همین طوری که بهش خیره بودم متوجه صداش شدم: بیبی گرل چرا داری جلوی خودتو میگیری به جای اینکه لباتو گاز بگیری میتونی کاری که تو ذهنته رو انجام بدی
فرصت حرف زدن بهم نداد و خودش دست به کار شد ولی زود جدا شد و چشماشو باز کرد و به چشمام نگاه کرد که با هم چشم تو چشم شدیم و فقط همو نگاه میکردیم چند ثانیه بعد نگاه متیو داشت بین لبام و چشمام بالا پایین میشد که این‌بار خودم پیش قدم شد و بوسیدمش بعد از مدتی ازش جدا شدم و خواستم به عقب برگردم که نزاشت
میا:عزیزم میخوام ببینم ساعت چنده
متیو:ساعت رو ولش کن و تو بغلم بمون
میا:عزیزم یادت که نرفته باید  ساعت ۹ جلوی در باشم امیدوارم دیر نکردم وسایل هامو هم جمع نکردم هنوز
متیو:بیبی گرل میشه نری(مظلوم)
خنده ای کردم:ددی باید برم چند ساله ندیدمشون تو میخوای باهام بیای؟
متیو:نمیتونم کلی کار اینجا دارم بیبی پس پاشو تا کمکت کنم آماده بشی ساعت ۸:۳۰ عه
میا:چییی وای خدا دیر کردممم(جیغ)
متیو خندید:عزیزم بیا باهم وسایلتو جمع کنیم
۱۵ دقیقه بعد لباسام رو تو چمدونم جمع کرده بودیم ولی کلی از وسایلام بیرون از چمدون بود : الان باید چیکار کنم نصف بیشتر وسایلام بیرون موند
متیو:از اونجایی که الان دیگه اینجا خونه دوست پسر‌ته یکم از لباساتو بزار اینجا و البته کتاب هات که هم اینجا وسیله داشتی باشی وقتی اومدی اینجا اذیت نشی و حوصلت سر نره و با کتابات سر گرم بشی
میا:هر چی تو بگی ددی حالا کدوما رو بزارم اینجا بمونه؟الان باید دوباره چمدونمو باز کنم اوففف
متیو:آره عزیزم زودی حلش میکنیم و البته اینایی که قراره اینجا بمونه رو به اتاق خودم منتقل میکنم حالا بیا دست به کار بشیم
چیزی نگفتم و دوباره شروع کردیم از اول
ساعت ۹
بدو بدو رفتم پایین و متیو هم چمدونمو آورد راننده جلوی در بود حتما متیو چمدونم رو جلوی در گذاشت تا راننده تو ماشین بزارتش
متیو  دستشو رو کمرم گذاشت و منو به سمت خودش کشید و سریع لباشو رو لبام گذاشت عمیق آروم میبوسید که دستامو رو بازوهاش گذاشتم و بهش فهموندم باید برم ازم جدا شد که لبخندی بهش زدم: فردا همو میبینیم دیگه فعلا باید برم مواظب خودت باش ددی عاشقتم
متیو:درسته ولی بازم دلتنگت میشم منم عاشقتم لیتل
از عمارت خارج شدم و دوباره براش دستی براش تکون دادم و تو ماشین نشستم
نیم ساعت بعد
جلوی در بودم که در توسط یکی از خدمتکارا باز شد به راننده گفته بودم چمدونمو تو اتاقم ببره پس به سمت سالن نشیمن رفتم و با دیدن اینکه همه اونجا بودن سلامی کردم ولی فقط مامان بزرگ و پدربزرگ نبودن اینجا یه سری آدم بودن که نمی‌شناختمشون سلامی به همه دادم و کنار مامانم نشستم
مامان بزرگ:عزیزم نمیخوای بیای بغلمون کنی
لبخندی زدم و به سمتشون رفتم و بغلشون کردم و بعد دوباره برگشتم پیش مامانم نگاهی به مهمونا کردم که چهارتا زن و مرد بودن که انگار دو تاشون همسن مامان و بابا بودن و دوتاشون همسن مامان بزرگ و بابابزرگ و یه پسر هم بود که داشت نگام میکرد من که لباسم باز نبود و با سویشرت و شلوار دیروز بودم و آرایشی هم نداشتم پس این پافیوز چرا بهم زل زده چشم غره ای بهش رفتم و به مامانم گفتم:مامان باید برم اتاقم کلی درس واسه خوندن دارم و فردا هم میرم مدرسه
دیدگاه ها (۰)

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

عمارت بلک وود

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

وقتی تولدت بودو..

رومان عشق پنهانی (پارت5)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط