((( پارت هفتم ))))

پارت هفتم | حسادت

لانا از اتاق پرونده‌ها بیرون آمد و پاکت سیاه را محکم در دستش گرفته بود.

هنوز ذهنش درگیر حرف‌های کوک بود که صدایی از پشت سرش شنید.

— لانا؟

برگشت.

پسری جوان که یکی از افراد قدیمی عمارت بود، روبه‌رویش ایستاده بود.

— بله؟

پسر لبخند زد.

— شنیدم تازه وارد این قسمت شدی. اگر چیزی لازم داشتی، می‌تونی روی من حساب کنی.

لانا کمی متعجب شد.

— ممنون.

پسر خندید.

— راستی، اسمت خیلی قشنگه.

لانا با تعجب نگاهش کرد.

— ممنون... فکر کنم؟

همان لحظه صدایی سرد از انتهای راهرو بلند شد.

— لانا.

هر دو برگشتند.

کوک آنجا ایستاده بود.

چهره‌اش آرام بود...

اما نگاهش اصلاً آرام نبود.

پسر جوان با احترام سرش را پایین آورد.

— رئیس.

کوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد گفت:

— کارت تموم شده؟

— بله.

— پس برو.

پسر چند لحظه مکث کرد و بعد رفت.

لانا دست به سینه شد.

— مشکلت چی بود؟

کوک نزدیک‌تر آمد.

— هیچ مشکلی.

— پس چرا این‌طوری باهاش حرف زدی؟

— چون لازم نبود این‌قدر بهت نزدیک بشه.

لانا ابرو بالا انداخت.

— به تو چه ربطی داره؟

کوک سکوت کرد.

لانا ادامه داد:

— من می‌تونم خودم با آدم‌ها حرف بزنم.

کوک آرام گفت:

— می‌دونم.

— پس؟

کوک نگاهش را پایین انداخت و برای چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام گفت:

— خوشم نیومد.

لانا با تعجب خندید.

— از چی؟

کوک بالاخره نگاهش کرد.

— از اینکه اون بهت نگاه می‌کرد.

لانا چند ثانیه ساکت ماند.

— تو... غیرتی شدی؟

کوک جواب نداد.

همین سکوت کافی بود.

لانا با ناباوری گفت:

— جدی؟!

کوک اخم کرد.

— مسخره‌ام نکن.

لانا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

— چرا؟ رئیس بزرگ مافیا از یه پسر که فقط گفت اسمم قشنگه ناراحت شده؟

کوک نگاهش را برگرداند.

— فقط مراقب باش.

لانا خندید.

— تو واقعاً عجیبی.

اما کوک چیزی نگفت.

او خوب می‌دانست مشکل آن پسر نبود.

مشکل این بود که خودش...

بیش از حد به لانا وابسته شده بود.

و لانا هنوز حتی نمی‌دانست چرا قلب کوک با دیدن یک لبخند ساده‌اش، این‌قدر به هم می‌ریزد.

لانا راه افتاد.

— من می‌رم اتاقم.

چند قدم برداشت و ناگهان برگشت.

— راستی، کوک؟

— چی؟

لانا لبخند کوچکی زد.

— دفعه بعد که غیرتی شدی، حداقل قیافت رو این‌قدر تابلو نکن.

و قبل از اینکه کوک جواب بدهد، رفت.

کوک همان‌جا ماند.

چند ثانیه بعد، زیر لب گفت:

— غیرتی؟

لبخند خیلی محوی روی صورتش نشست.

— اگر فقط غیرتی بودن بود...

نگاهش به راهی افتاد که لانا از آن رفته بود.

— تو نمی‌دونی چقدر دوستت دارم، لانا.

اما پشت همان لبخند، یک نگرانی بزرگ وجود داشت.

چون کوک می‌دانست...

هرچه بیشتر به لانا نزدیک می‌شد، احتمال اینکه حقیقت گذشته‌شان همه‌چیز را خراب کند، بیشتر می‌شد.

و آن پاکت سیاه هنوز در دست لانا بود.

بی‌خبر از اینکه داخلش چیزی قرار داشت که قرار بود رابطه‌ی آن دو را برای همیشه تغییر دهد...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

شب شده بود و همه‌ی فامیل توی حیاط نشسته بودن.ات کنار جونگ‌کو...

👑 پارت سوم | حرف‌های پشتِ لبخندموسیقی تمام شد.صدای تشویق مهم...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهمکوک هنوز به عکس خیره شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط