👑 پارت سوم | حرفهای پشتِ لبخند
👑 پارت سوم | حرفهای پشتِ لبخند
موسیقی تمام شد.
صدای تشویق مهمانها تالار را پر کرد.
لیانا یک قدم عقب رفت و دستش را از دست جنگکوک بیرون کشید.
— ممنون بابت رقص.
جنگکوک سرش را کمی خم کرد.
— من باید تشکر کنم.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— برای چی؟
— اینکه برخلاف تصورم، آنقدرها هم غیرقابلتحمل نبودید.
لیانا لبخند زد.
— شما هم برخلاف تصورم، آنقدرها هم بیادب نیستید.
جنگکوک ابرویش را بالا برد.
— این تعریف بود؟
— هنوز تصمیم نگرفتهام.
برای چند ثانیه هر دو به هم نگاه کردند.
اما ناگهان صدای زنی از پشت سر لیانا آمد:
— لیانا!
لیانا برگشت.
دختری جوان با لباس آبی روشن به سمتش آمد و دستش را گرفت.
— اینجایی! همه دنبالت میگشتن.
لیانا لبخند زد.
— مایا، تو اینجایی؟
مایا با هیجان گفت:
— معلومه! راستی... من دیدم با ولیعهد رقصیدی!
لیانا آهسته گفت:
— بلند نگو!
مایا خندید.
— چرا؟ قرمز شدی؟
— من قرمز نشدم!
جنگکوک که هنوز همانجا ایستاده بود، گفت:
— فکر میکنم بهتر است به دوستتان توضیح دهید که ولیعهد هم گوش دارد.
مایا خشکش زد.
— اعلیحضرت!
سریع تعظیم کرد.
جنگکوک لبخند محوی زد.
— راحت باشید.
بعد نگاهش را به لیانا دوخت.
— شب خوبی داشته باشید، خانم کیم.
و رفت.
مایا بلافاصله بازوی لیانا را گرفت.
— تو دیوونهای؟!
— چرا؟
— با ولیعهد اینطوری حرف میزنی؟!
لیانا آه کشید.
— خودش هم خیلی بهتر نیست.
اما کمی آنطرفتر، جنگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
یکی از دوستانش، تهیونگ، کنارش آمد.
— خب؟
جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند، پرسید:
— خب چی؟
— اون دختر.
— کدوم دختر؟
تهیونگ خندید.
— همونی که از وقتی رقصیدید، سه بار بهش نگاه کردی.
جنگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— فقط جالب بود.
— جالب؟
— بله.
تهیونگ لبخند زد.
— پس چرا وقتی باهات حرف میزد، لبخند میزدی؟
جنگکوک لحظهای سکوت کرد.
— لبخند نمیزدم.
— من دیدم.
— اشتباه دیدی.
تهیونگ خندید.
— باشه، اعلیحضرت. هر طور شما بگید.
جنگکوک دوباره به سمت لیانا نگاه کرد.
او در میان جمعیت ایستاده بود و با دوستش میخندید.
جنگکوک آرام زیر لب گفت:
— واقعاً عجیب است...
تهیونگ پرسید:
— چی؟
جنگکوک نگاهش را از لیانا گرفت.
— هیچچیز.
اما برای اولین بار...
کنجکاو شده بود.
موسیقی تمام شد.
صدای تشویق مهمانها تالار را پر کرد.
لیانا یک قدم عقب رفت و دستش را از دست جنگکوک بیرون کشید.
— ممنون بابت رقص.
جنگکوک سرش را کمی خم کرد.
— من باید تشکر کنم.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— برای چی؟
— اینکه برخلاف تصورم، آنقدرها هم غیرقابلتحمل نبودید.
لیانا لبخند زد.
— شما هم برخلاف تصورم، آنقدرها هم بیادب نیستید.
جنگکوک ابرویش را بالا برد.
— این تعریف بود؟
— هنوز تصمیم نگرفتهام.
برای چند ثانیه هر دو به هم نگاه کردند.
اما ناگهان صدای زنی از پشت سر لیانا آمد:
— لیانا!
لیانا برگشت.
دختری جوان با لباس آبی روشن به سمتش آمد و دستش را گرفت.
— اینجایی! همه دنبالت میگشتن.
لیانا لبخند زد.
— مایا، تو اینجایی؟
مایا با هیجان گفت:
— معلومه! راستی... من دیدم با ولیعهد رقصیدی!
لیانا آهسته گفت:
— بلند نگو!
مایا خندید.
— چرا؟ قرمز شدی؟
— من قرمز نشدم!
جنگکوک که هنوز همانجا ایستاده بود، گفت:
— فکر میکنم بهتر است به دوستتان توضیح دهید که ولیعهد هم گوش دارد.
مایا خشکش زد.
— اعلیحضرت!
سریع تعظیم کرد.
جنگکوک لبخند محوی زد.
— راحت باشید.
بعد نگاهش را به لیانا دوخت.
— شب خوبی داشته باشید، خانم کیم.
و رفت.
مایا بلافاصله بازوی لیانا را گرفت.
— تو دیوونهای؟!
— چرا؟
— با ولیعهد اینطوری حرف میزنی؟!
لیانا آه کشید.
— خودش هم خیلی بهتر نیست.
اما کمی آنطرفتر، جنگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
یکی از دوستانش، تهیونگ، کنارش آمد.
— خب؟
جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند، پرسید:
— خب چی؟
— اون دختر.
— کدوم دختر؟
تهیونگ خندید.
— همونی که از وقتی رقصیدید، سه بار بهش نگاه کردی.
جنگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— فقط جالب بود.
— جالب؟
— بله.
تهیونگ لبخند زد.
— پس چرا وقتی باهات حرف میزد، لبخند میزدی؟
جنگکوک لحظهای سکوت کرد.
— لبخند نمیزدم.
— من دیدم.
— اشتباه دیدی.
تهیونگ خندید.
— باشه، اعلیحضرت. هر طور شما بگید.
جنگکوک دوباره به سمت لیانا نگاه کرد.
او در میان جمعیت ایستاده بود و با دوستش میخندید.
جنگکوک آرام زیر لب گفت:
— واقعاً عجیب است...
تهیونگ پرسید:
— چی؟
جنگکوک نگاهش را از لیانا گرفت.
— هیچچیز.
اما برای اولین بار...
کنجکاو شده بود.
- ۱.۲k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط