تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۵
شوتا: یک هفته شده...
باکوگو: دکوی احمق...
ذهنش: اگه زودتر بیدار نشی...خودم میکشمت💢💥
توی ذهن ایزوکا^
جلسه صاحبان^
۱: خب...تا جایی که فهمیدیم شیگاراکی هنوز تکامل پیدا نکرده! و این یه فرصت عالیه برای ما
۵: فکر کنم حدودا دو ماه دیگه هم وقت بیدار کردن شلاق سیاه باشه
۷: دو هفته دیگه هم احتمالا تو بازار میبینیش... البته شاید
ایزوکا: چقدر سختهههههه😕 حال ندارم...حالا ولش کن...من بیدار نشم؟ حوصلم سر رفت🙄
۱: همممم...یکم دیگه هم صبر کنیم بهتره ولی نباید وقتو هدر بدیم
ایزوکا: درسته...و...باید...به بقیه بگم من دستمو کاری نکردم! همه نگرانمن! حس خیلی مزخرفیه...
۱: پس بیدار شو...میدوریا ایزوکا!
ایزوکا کم کم چشماشو باز کرد، نور چشماشو اذیت میکرد یکم که تو اتاق چشم چرخوند رو به باکوگو گفت: ک-کاچان؟
باکوگو تا الان دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و با صدای ایزوکا نزدیک بود بیفته
باکوگو: د-دکو! هوی! پرستاره! بهوش اومد! اون بهوش اومد!
شوتا: ایزوکا! حالت خوبه؟ دستت چی؟ دستت بهتره؟!
ایزوکا: من خوبم...😊..ر-راستی...اینجا کجاست؟
(بازیگری ۱۰۰ از ۱۰۰😐🎀👍)
شوتا: ما اومدیم بیمارستان...یک هفته گذشته...خیلی نگرانت بودم..
ایزوکا: ببخشید...ممنونم گه ازم مراقبت کردین
پرستار: وای خدای من! واقعا بیدار شده!
باکوگو: پس میخواستی مرده باشه!؟💢
پرستار: هر تکونی که میخورد میگفتی بیدار شده! توقع داشتی باور کنم!؟
(سگ و گربه افتادن به هم🙄😐)
شوتا: بسه دیگه! یا الان به دوست من رسیدگی میکنی یا با لگد شوتت میکنم بیرون!
پرستار: ...
باکوگو: ...💢
ایزوکا: هههه😅...چیزه...میگم---
شوتا: حالا!💢
پرستار: چشم!!!!!😱😳
نیم ساعت بعد^
پرستار: خب، حالش خوبه! به طرز معجزه آسایی بهبود پیدا کرده
ایزوکا: خب پس با اجازه من---
آلمایت: ایزوکااااااااا!!!!!!!!!
ایزوکا: یا جد آلمایت کبیر! جنگ شده!🗿😱
شوتا: جنگ که نه ولی خب...شاید یکم بدتر باشه😅
آلمایت: خیلی نگرانت شده بودممممم😭 مامانت همش گریه میکنه😭😭
ایزوکا: آهه...😅
ذهنش: اگه تا الان فکر میکردم دارم خواب میبینم الان مطمئن شدم یه جهان دیگه است🗿😐 آخه آلمایت انقدر منگل؟!
۵: آره یکم...
۴: عجیبه...
۷: این یه کابوسههههه!!!😱
شوتا: چرا اینطوری رفتار میکنه؟(در گوشی)
ذهن ایزوکا: وای نه! درسته! هیچکس نمیدونه من بچه آلمایتم!😱
۶: یکم بد گفتی...
۱: حق داره😅
ایزوکا: چ-چیزه! من الان عالیم میشه یکی بره کارای ترخیصم رو--
باکوگو: دکو! داری میگی الان خوبی!؟ دستتو زدی پاره پوره کردی میگی خوبی!؟💢💥
ایزوکا: آی درسته😅...خب...در رابطه با اون موضوع...میشه به همه بگین بیان اینجا؟
باکوگو: چی!؟
شوتا: چرا؟!
ایزوکا: فکر کنم یه سوء تفاهمی پیش اومده😅
شوتا:....باشه...من الان بر میگردم
چند دقیقه بعد^
مینا: ایزوکا چاااااان😭
ایزوکا: من که نمردم 😅😂
آسویی: بلایی که سرت اومده بود خیلی وحشتناک بود قور!
اوراراکا: چرا...به همه گفتی بیایم؟...
ایزوکا: درسته...خب من فکر میکنم شما دچار یه سوء تفاهم شدین!من با اون چاقو کاری نکردم!😅
شوتا: ها؟
اوراراکا: پس چرا...
مومو: چرا اصلا چاقو گرفتی؟!
همه:🤨🤨🤨
ذهن ایزوکا: فشار خیلی زیاده😳😅🤡
باکوگو: دِ بنال دیگه نفله!💢
ایزوکا: ب-باشه😅 خب من...اولش فکر میکردم باید با چاقو دستم رو ببرم تا از پیشروی جلوگیری کنم ولی بعدش دیدم یهو تموم شد! همین😌💖
همه:🗿🗿🗿🗿🗿
باکوگو: شیطونه میگه!...💢💢💥
کیریشیما: داداش آروم😅
کامیناری: آروم باش آروم😅😅💧
باکوگو: واسه من امر و نهی نکنید نفله ها!!!💢
باکوگو: دکوی احمق...
ذهنش: اگه زودتر بیدار نشی...خودم میکشمت💢💥
توی ذهن ایزوکا^
جلسه صاحبان^
۱: خب...تا جایی که فهمیدیم شیگاراکی هنوز تکامل پیدا نکرده! و این یه فرصت عالیه برای ما
۵: فکر کنم حدودا دو ماه دیگه هم وقت بیدار کردن شلاق سیاه باشه
۷: دو هفته دیگه هم احتمالا تو بازار میبینیش... البته شاید
ایزوکا: چقدر سختهههههه😕 حال ندارم...حالا ولش کن...من بیدار نشم؟ حوصلم سر رفت🙄
۱: همممم...یکم دیگه هم صبر کنیم بهتره ولی نباید وقتو هدر بدیم
ایزوکا: درسته...و...باید...به بقیه بگم من دستمو کاری نکردم! همه نگرانمن! حس خیلی مزخرفیه...
۱: پس بیدار شو...میدوریا ایزوکا!
ایزوکا کم کم چشماشو باز کرد، نور چشماشو اذیت میکرد یکم که تو اتاق چشم چرخوند رو به باکوگو گفت: ک-کاچان؟
باکوگو تا الان دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و با صدای ایزوکا نزدیک بود بیفته
باکوگو: د-دکو! هوی! پرستاره! بهوش اومد! اون بهوش اومد!
شوتا: ایزوکا! حالت خوبه؟ دستت چی؟ دستت بهتره؟!
ایزوکا: من خوبم...😊..ر-راستی...اینجا کجاست؟
(بازیگری ۱۰۰ از ۱۰۰😐🎀👍)
شوتا: ما اومدیم بیمارستان...یک هفته گذشته...خیلی نگرانت بودم..
ایزوکا: ببخشید...ممنونم گه ازم مراقبت کردین
پرستار: وای خدای من! واقعا بیدار شده!
باکوگو: پس میخواستی مرده باشه!؟💢
پرستار: هر تکونی که میخورد میگفتی بیدار شده! توقع داشتی باور کنم!؟
(سگ و گربه افتادن به هم🙄😐)
شوتا: بسه دیگه! یا الان به دوست من رسیدگی میکنی یا با لگد شوتت میکنم بیرون!
پرستار: ...
باکوگو: ...💢
ایزوکا: هههه😅...چیزه...میگم---
شوتا: حالا!💢
پرستار: چشم!!!!!😱😳
نیم ساعت بعد^
پرستار: خب، حالش خوبه! به طرز معجزه آسایی بهبود پیدا کرده
ایزوکا: خب پس با اجازه من---
آلمایت: ایزوکااااااااا!!!!!!!!!
ایزوکا: یا جد آلمایت کبیر! جنگ شده!🗿😱
شوتا: جنگ که نه ولی خب...شاید یکم بدتر باشه😅
آلمایت: خیلی نگرانت شده بودممممم😭 مامانت همش گریه میکنه😭😭
ایزوکا: آهه...😅
ذهنش: اگه تا الان فکر میکردم دارم خواب میبینم الان مطمئن شدم یه جهان دیگه است🗿😐 آخه آلمایت انقدر منگل؟!
۵: آره یکم...
۴: عجیبه...
۷: این یه کابوسههههه!!!😱
شوتا: چرا اینطوری رفتار میکنه؟(در گوشی)
ذهن ایزوکا: وای نه! درسته! هیچکس نمیدونه من بچه آلمایتم!😱
۶: یکم بد گفتی...
۱: حق داره😅
ایزوکا: چ-چیزه! من الان عالیم میشه یکی بره کارای ترخیصم رو--
باکوگو: دکو! داری میگی الان خوبی!؟ دستتو زدی پاره پوره کردی میگی خوبی!؟💢💥
ایزوکا: آی درسته😅...خب...در رابطه با اون موضوع...میشه به همه بگین بیان اینجا؟
باکوگو: چی!؟
شوتا: چرا؟!
ایزوکا: فکر کنم یه سوء تفاهمی پیش اومده😅
شوتا:....باشه...من الان بر میگردم
چند دقیقه بعد^
مینا: ایزوکا چاااااان😭
ایزوکا: من که نمردم 😅😂
آسویی: بلایی که سرت اومده بود خیلی وحشتناک بود قور!
اوراراکا: چرا...به همه گفتی بیایم؟...
ایزوکا: درسته...خب من فکر میکنم شما دچار یه سوء تفاهم شدین!من با اون چاقو کاری نکردم!😅
شوتا: ها؟
اوراراکا: پس چرا...
مومو: چرا اصلا چاقو گرفتی؟!
همه:🤨🤨🤨
ذهن ایزوکا: فشار خیلی زیاده😳😅🤡
باکوگو: دِ بنال دیگه نفله!💢
ایزوکا: ب-باشه😅 خب من...اولش فکر میکردم باید با چاقو دستم رو ببرم تا از پیشروی جلوگیری کنم ولی بعدش دیدم یهو تموم شد! همین😌💖
همه:🗿🗿🗿🗿🗿
باکوگو: شیطونه میگه!...💢💢💥
کیریشیما: داداش آروم😅
کامیناری: آروم باش آروم😅😅💧
باکوگو: واسه من امر و نهی نکنید نفله ها!!!💢
- ۱۶.۵k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط