{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ما را نگو حکايت شادی که تا به حشر

ما را نگو حکايت شادی که تا به حشر
مائيم و سينه‌ای که در آن ماجرای توست
بيگانه‌ام ز عالم و بيگانه‌ای ز ما
بيچاره آن کَسی که دلش آشنای توست
بگذشت و گفت اين به قفس اوفتاده کيست
 اين مرغ پرشکسته محزون همای توست
دیدگاه ها (۷)

ای یار ناشناخته من دوست دارمتگاهی به جان و گاه به دل می سپار...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

نمیبخشمت p.22

گفتی: شتاب رفتن من از برای توستآهسته تر برو که دلم زیر پای ت...

بگذشت و گفت: این به قفس اوفتاده کیست؟ گفتم که: این پرنده ی م...

گفتی شتاب رفتن من از برای توستآهسته تر برو که دلم زیر پای تو...

بیگانه ام ز عالم و بیگانه ای ز ما بیچاره آنکسی که دلش آشنای ...

مارا مگو حکایت شادی که تا به حشر، ماییم و سینه ای که در آن م...

ما را مگو حکایت شادی؛ که تا به حشر ماییم و سینه ای که در آن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط