« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »
« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »
« پارت : ۲ »
( عسلا دکتر کیم سوکجین هست ، همون جین خودمون )
دکتر کیم از اتاق بیرون اومد .
سرش پایین انداخت با ناراحتی چیزی گفت که باعث تعجب گریه تهیونگ شد .
( دکتر کیم رو مینویسم د/ک )
د/ک : متاسفانه امگای شما یه مریضی گرفته که قابل درمان نیست ، ایشون فقط سه روز زنده هستن ( ناراحت )
تهیونگ خشکش زد .
چشماش از بغض سرخ شد .
همهی خاطراتش با جونگکوک جلوی چشم هایش گذشت .
دوباره روی صندلی نشست .
( یه نکته جیمین اومد سوآ رو برد خونه خودشون )
تهیونگ سرش رو با دستاش گرفت .
دکتر کیم رفت .
تهیونگ وارد اتاقی که جونگکوک داخل بود شد .
یه پرستار به سمت تهیونگ رفت و گفت :
« یک ساعت دیگه به هوش میاد »
و بعد رفت .
تهیونگ روی صندلی کنار تخت نشست .
دست جونگکوک رو با دستاش گرفت و بوسید .
تهیونگ : فرشته کوچولوی من چرا میخوای تنها بزاری ؟ ( بغض )
تهیونگ : اگه تو بری من خاطراتت رو چیکار کنم ( گریه )
تهیونگ تا یک ساعتی که کوک به هوش میآمد گریه کرد .
جونگکوک چشماش رو باز کرد .
با همون دستی که در دست تهیونگ بود ، اشک های تهیونگ رو پاک کرد .
کوک : ته چرا گریه میکنی ؟ اتفاقی برای خودت با سوآ افتاده ؟ ( نگران ، بی حال )
تهیونگ : نه خرگوشم ما چیزیمون نیست ( لبخند ، بغض )
کوک : پس چی شده ؟ ( لبخند )
تهیونگ : دکتر اومد ...گفت ...گفت که یه بیماری درمان ناپذیر داری ( گریهههه )
کوک تعجب نکرد چون خودش از قبل میدونست و این بیماری ارثی هست .
کوک : ته گریه نکن ، ازت خواهش میکنم ، این بیماری ارثی هست و چیزی نیست بخاطرش تعجب کنم یا تو ناراحت بشی ( لبخند )
کوک : لطفا گریه نکن ( بغض ، لبخند )
تهیونگ : آخه چجوری گریه نکنم ( گریهههههههه )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط : ۴۶ لایک
« پارت : ۲ »
( عسلا دکتر کیم سوکجین هست ، همون جین خودمون )
دکتر کیم از اتاق بیرون اومد .
سرش پایین انداخت با ناراحتی چیزی گفت که باعث تعجب گریه تهیونگ شد .
( دکتر کیم رو مینویسم د/ک )
د/ک : متاسفانه امگای شما یه مریضی گرفته که قابل درمان نیست ، ایشون فقط سه روز زنده هستن ( ناراحت )
تهیونگ خشکش زد .
چشماش از بغض سرخ شد .
همهی خاطراتش با جونگکوک جلوی چشم هایش گذشت .
دوباره روی صندلی نشست .
( یه نکته جیمین اومد سوآ رو برد خونه خودشون )
تهیونگ سرش رو با دستاش گرفت .
دکتر کیم رفت .
تهیونگ وارد اتاقی که جونگکوک داخل بود شد .
یه پرستار به سمت تهیونگ رفت و گفت :
« یک ساعت دیگه به هوش میاد »
و بعد رفت .
تهیونگ روی صندلی کنار تخت نشست .
دست جونگکوک رو با دستاش گرفت و بوسید .
تهیونگ : فرشته کوچولوی من چرا میخوای تنها بزاری ؟ ( بغض )
تهیونگ : اگه تو بری من خاطراتت رو چیکار کنم ( گریه )
تهیونگ تا یک ساعتی که کوک به هوش میآمد گریه کرد .
جونگکوک چشماش رو باز کرد .
با همون دستی که در دست تهیونگ بود ، اشک های تهیونگ رو پاک کرد .
کوک : ته چرا گریه میکنی ؟ اتفاقی برای خودت با سوآ افتاده ؟ ( نگران ، بی حال )
تهیونگ : نه خرگوشم ما چیزیمون نیست ( لبخند ، بغض )
کوک : پس چی شده ؟ ( لبخند )
تهیونگ : دکتر اومد ...گفت ...گفت که یه بیماری درمان ناپذیر داری ( گریهههه )
کوک تعجب نکرد چون خودش از قبل میدونست و این بیماری ارثی هست .
کوک : ته گریه نکن ، ازت خواهش میکنم ، این بیماری ارثی هست و چیزی نیست بخاطرش تعجب کنم یا تو ناراحت بشی ( لبخند )
کوک : لطفا گریه نکن ( بغض ، لبخند )
تهیونگ : آخه چجوری گریه نکنم ( گریهههههههه )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط : ۴۶ لایک
- ۳۲۶
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط