معامله
معامله
، p36
ماشین از محدودهی شهر خارج شده بود و جاده کمکم خلوتتر میشد. مقصدشان جایی به نام «رویال» بود؛ منطقهای خوشآبوهوا و سرسبز با رستورانها و کلبههای دنج، شبیه حالوهوای شاندیز.
جونگکوک شیشه را کمی بالا کشید و به بیرون نگاه کرد.
«چقدر سرده اینجا...»
بعد فوراً نگاهش را به صندلی عقب انداخت.
«من که سردم نیست، فقط امیدوارم کیا مریض نشه.»
تهیونگ نگاهی به آینه انداخت.
«پتو روشه و لباس گرم هم پوشیده. پنجرهها هم بستهان.»
جونگکوک با خیال راحتتر لبخند زد.
«خوبه.»
تهیونگ آرام رانندگی میکرد.
«اگه دیدی خوابش سبک شد، همونجا برمیگردیم.»
جونگکوک سر تکان داد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، صدای کوچکی از صندلی عقب آمد.
جونگکوک فوراً برگشت.
«تهته... فکر کنم کیا بیدار شد.»
تهیونگ نگاهی به آینه انداخت.
کیارش هنوز چشمهایش بسته بود، اما کمی در پتو تکان خورده بود.
جونگکوک خندید.
«نه... دوباره خوابید.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
«خوبه. بذار تا رسیدن به رویال بخوابه.»
جونگکوک سرش را به شیشه تکیه داد و به چراغهای جاده نگاه کرد.
«چه شب قشنگی...»جونگکوک متوجه بوی سیگار شد و با اخم کوچکی به تهیونگ نگاه کرد.
«باز که سیگار کشیدی...»
تهیونگ چشم از جاده برنداشت.
«آره.»
جونگکوک آهی کشید.
«تهته، عادتت رو بذار کنار.»
تهیونگ کوتاه جواب داد:
«نمیتونم.»
جونگکوک کمی مکث کرد و بعد آرام گفت:
«برای ریههات بده... تازه کیا هم توی ماشینه.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش را به آینه انداخت؛ کیارش در صندلی عقب خواب بود.
سیگار باقیمانده را خاموش کرد و پنجره را کمی باز گذاشت تا هوا عوض شود.
«باشه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
تهیونگ خونسرد گفت:
«حداقل توی ماشین نه.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«یه قدمه.»
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
«شاید یه روز بذارمش کنار.»
جونگکوک دستش را روی دست تهیونگ گذاشت.
«من منتظر اون روزم.»
تهیونگ چیزی نگفت، اما دست جونگکوک را برای لحظهای فشرد.کیارش کمکم از خواب بیدار شد و با چشمهای نیمهباز اطرافش را نگاه کرد.
«مامان...»
جونگکوک فوراً برگشت و لبخند زد.
«عه، مامان بیدار شدی؟»
کیارش با صدای خوابآلود پرسید:
«اوجا؟»
جونگکوک خندید.
«کجا میریم؟»
کیارش سر کوچکش را تکان داد.
جونگکوک جواب داد:
«بیرون، مامانی.»
تهیونگ از پشت فرمان لبخند کمرنگی زد.
«داریم میریم رویال.»
کیارش با تعجب گفت:
«اویال؟»
جونگکوک خندید.
«آره، رویال. قراره یه جای قشنگ بریم.»
کیارش کمی خودش را در پتو جمع کرد.
«سرده؟»
جونگکوک گفت:
«یه کم، ولی لباس گرم پوشیدی.»
تهیونگ از آینه نگاهش کرد.
«و بابا هم مراقبته.»
کیارش با شنیدن «بابا» لبخند کوچکی زد و دوباره سرش را روی صندلی گذاشت.
جونگکوک آرام گفت:
«بخواب کوچولو، هنوز تا رسیدن مونده.»کیارش دستهای کوچکش را به سمت جلو دراز کرد.
«جلو...»
جونگکوک لبخند زد.
«میخوای بیای جلو؟ باشه.»
با احتیاط او را از صندلی عقب برداشت، اما تهیونگ فوراً گفت:
«کوک، بذارش توی صندلی مخصوصش. وقتی ماشین حرکته، روی پات امن نیست.»
جونگکوک سر تکان داد.
«درسته.»
کیارش را دوباره در صندلی کودک محکم کرد و پتو را دورش مرتب کرد.
جونگکوک از صندلی کناری لبخند زد.
«مامانی، سردته؟»
کیارش با چشمهای خوابآلود پرسید:
«چلا؟»
جونگکوک خندید.
«چون هوا سرده.»
کیارش پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید.
«نه...»
تهیونگ نگاهی به آینه انداخت.
«اگه سردت شد بگو.»
کیارش آرام جواب داد:
«بابا...»
«هوم؟»
«بخاری.»
تهیونگ لبخند زد و درجهی بخاری را کمی بیشتر کرد.
«چشم، کوچولو.»
جونگکوک خندید.
«دیدی؟ هنوز یک ماهه نیستی که بابات رو مدیریت میکنی.»
تهیونگ گفت:
«از الان شروع کرده.»
کیارش با رضایت چشمهایش را بست.
«خوبه...»
، p36
ماشین از محدودهی شهر خارج شده بود و جاده کمکم خلوتتر میشد. مقصدشان جایی به نام «رویال» بود؛ منطقهای خوشآبوهوا و سرسبز با رستورانها و کلبههای دنج، شبیه حالوهوای شاندیز.
جونگکوک شیشه را کمی بالا کشید و به بیرون نگاه کرد.
«چقدر سرده اینجا...»
بعد فوراً نگاهش را به صندلی عقب انداخت.
«من که سردم نیست، فقط امیدوارم کیا مریض نشه.»
تهیونگ نگاهی به آینه انداخت.
«پتو روشه و لباس گرم هم پوشیده. پنجرهها هم بستهان.»
جونگکوک با خیال راحتتر لبخند زد.
«خوبه.»
تهیونگ آرام رانندگی میکرد.
«اگه دیدی خوابش سبک شد، همونجا برمیگردیم.»
جونگکوک سر تکان داد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، صدای کوچکی از صندلی عقب آمد.
جونگکوک فوراً برگشت.
«تهته... فکر کنم کیا بیدار شد.»
تهیونگ نگاهی به آینه انداخت.
کیارش هنوز چشمهایش بسته بود، اما کمی در پتو تکان خورده بود.
جونگکوک خندید.
«نه... دوباره خوابید.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
«خوبه. بذار تا رسیدن به رویال بخوابه.»
جونگکوک سرش را به شیشه تکیه داد و به چراغهای جاده نگاه کرد.
«چه شب قشنگی...»جونگکوک متوجه بوی سیگار شد و با اخم کوچکی به تهیونگ نگاه کرد.
«باز که سیگار کشیدی...»
تهیونگ چشم از جاده برنداشت.
«آره.»
جونگکوک آهی کشید.
«تهته، عادتت رو بذار کنار.»
تهیونگ کوتاه جواب داد:
«نمیتونم.»
جونگکوک کمی مکث کرد و بعد آرام گفت:
«برای ریههات بده... تازه کیا هم توی ماشینه.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش را به آینه انداخت؛ کیارش در صندلی عقب خواب بود.
سیگار باقیمانده را خاموش کرد و پنجره را کمی باز گذاشت تا هوا عوض شود.
«باشه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
تهیونگ خونسرد گفت:
«حداقل توی ماشین نه.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«یه قدمه.»
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
«شاید یه روز بذارمش کنار.»
جونگکوک دستش را روی دست تهیونگ گذاشت.
«من منتظر اون روزم.»
تهیونگ چیزی نگفت، اما دست جونگکوک را برای لحظهای فشرد.کیارش کمکم از خواب بیدار شد و با چشمهای نیمهباز اطرافش را نگاه کرد.
«مامان...»
جونگکوک فوراً برگشت و لبخند زد.
«عه، مامان بیدار شدی؟»
کیارش با صدای خوابآلود پرسید:
«اوجا؟»
جونگکوک خندید.
«کجا میریم؟»
کیارش سر کوچکش را تکان داد.
جونگکوک جواب داد:
«بیرون، مامانی.»
تهیونگ از پشت فرمان لبخند کمرنگی زد.
«داریم میریم رویال.»
کیارش با تعجب گفت:
«اویال؟»
جونگکوک خندید.
«آره، رویال. قراره یه جای قشنگ بریم.»
کیارش کمی خودش را در پتو جمع کرد.
«سرده؟»
جونگکوک گفت:
«یه کم، ولی لباس گرم پوشیدی.»
تهیونگ از آینه نگاهش کرد.
«و بابا هم مراقبته.»
کیارش با شنیدن «بابا» لبخند کوچکی زد و دوباره سرش را روی صندلی گذاشت.
جونگکوک آرام گفت:
«بخواب کوچولو، هنوز تا رسیدن مونده.»کیارش دستهای کوچکش را به سمت جلو دراز کرد.
«جلو...»
جونگکوک لبخند زد.
«میخوای بیای جلو؟ باشه.»
با احتیاط او را از صندلی عقب برداشت، اما تهیونگ فوراً گفت:
«کوک، بذارش توی صندلی مخصوصش. وقتی ماشین حرکته، روی پات امن نیست.»
جونگکوک سر تکان داد.
«درسته.»
کیارش را دوباره در صندلی کودک محکم کرد و پتو را دورش مرتب کرد.
جونگکوک از صندلی کناری لبخند زد.
«مامانی، سردته؟»
کیارش با چشمهای خوابآلود پرسید:
«چلا؟»
جونگکوک خندید.
«چون هوا سرده.»
کیارش پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید.
«نه...»
تهیونگ نگاهی به آینه انداخت.
«اگه سردت شد بگو.»
کیارش آرام جواب داد:
«بابا...»
«هوم؟»
«بخاری.»
تهیونگ لبخند زد و درجهی بخاری را کمی بیشتر کرد.
«چشم، کوچولو.»
جونگکوک خندید.
«دیدی؟ هنوز یک ماهه نیستی که بابات رو مدیریت میکنی.»
تهیونگ گفت:
«از الان شروع کرده.»
کیارش با رضایت چشمهایش را بست.
«خوبه...»
- ۴۶۸
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط