#یک_اشک_شیرن2
#یک_اشک_شیرن2
پارت 18
*۷ سال بعد...
یونا:"باباییییی"
لیوای یونا رو بغلش گرفت و بالا برد و گفت:" دخترمم! حال دخملم چطورهه؟؟"
یونا:"بابایی خسته نباشی از سر کار اومدی! مرسی حالم خوبه ، تو چطوری بابایی؟؟"
لیوای:"به به، به به! چقدرر دختر با ادبی دارم منننن!"
میکاسا اومد و به لیوای گفت:"خسته نباشی عزیزم!"
لیوای:"ممنون!"
(*لیوای با میکاسا ازدواج کرده بود و یه دختر ۶ ساله به نام یونا داشتن.)
یونا ، از دست لیوای کشید و برد سر میز غذا خوری.
لیوای خندید و گفت:"آروم باش دخترم! الان دستمو میشکنی عسلم!"
یونا:"نه! نمیشکنم! زود باش بخورر! برات دسر درست کردم!خودشم، کاکائوییییی! بعدش میریم اتاق با مامان و تو و من باربی بازی میکنیم!"
لیوای:"به به بههههه! دخترمم برام دسر درست کردههه! به به! کاری کردی نتونم شام بخورم!"
یونا:"نخیر بابایی! تااا غذات رو تموم نکنی ، بهت دسر نمیدم!"
لیوای:"ایبابا دخترم چقدر سخت گیره! باشه پس من شاملو تند تند میخورم تا بعدش دسر دخملم رو بچشم
میکاسا:"پس من آنقدر زیاد بریزم که نتونی تمومش کنی!"
لیوای خندید.
یونا:"نه مامانییی!به اندازه ای بریز که واسه دسر منم جا بمونه!"
میکاسا:"خب بشین توهم بخور. وایسا الان غذا رو میارم!"
بعد شام.
یونا:"بیا بابایی! ببین دسر چطور شدهه؟؟"
میکاسا نشست پیش لیوای . یونا رو پای لیوای نشسته بود.
میکاسا:"آره باباش! بخور ببین چطوره طعمش؟؟ من اصلا کمکمش نکردم! فقط خودش درست کرد!"
یونا:"نه! مامان هم کمکم کرد!"
میکاسا:"نه من بهش کمک نکردم!"
یونا:"دروغ میگه ، دوتایی درستش کردیم!"
میکاسا:"باشه. من داشتم بخاطر خودت میگفتم شیطون کوچولو! تا بابات بیشتر عاشقت بشه!"
یونا:"خب مامانی ... عاشق تو هم بشه دیگه!"
لیوای:"عاشق مامانت که هستم عزیزم..!"
یونا:"بابا! مامان اولین کسی بود که عاشقش شدی؟ قبل مامان هیچ عشقی نداشتی؟؟"
لیوای مکث کرد و گفت:"عام...من......(سرش را پایین انداخت و ادامه داد) من..... اولین عشقم....ینفر دیگه بود..... بعد عاشق مامانت شدم....."
یونا:"اسمش چی بود بابایی؟"
لیوای یهو فکرش مشغول شد و گفت:"..ا...ارن!...."
یونا خندید و گفت:"بابایییی! چرا داری چرت و پرت میگی ؟؟ ارن اسم پسرههه!"
لیوای:"آ....آره!...."
یونا یهو جدی شد و با تعجب گفت:"عاشق پسر شده بودی؟"
لیوای:"آره....من...."
میکاسا:"لیوای! عشقم کافیه! اون فقط یه بچس! بهتره ذهنشو درگیر نکنی!"
لیوای:"راست میگی زندگیم....ببخشید..."
لیوای به یونا نگاه کرد و گفت:" خب البته عاشقش نشده بودم! ارن فقط بهترین رفیقم بود! .... از لحاظ عاشقی ، آره عاشق مامانت شدم! دیگه از هیچ دختری خوشم نیومد..."
یونا:"بابایی! داستان آشنایی با مامان رو تعریف میکنی؟؟"
لیوای:"خب اینکه....ارن دوستم مریض شد.... مامانت هم پرستار بود.....برده بودیم بیمارستان... دوستم...یعنی ارن.....فوت کرد.....این خبر رو مامانت بهم داد.....خیلی ناراحت شدم ولی از یه طرف عاشق مامانت شدم.... چند روز بعد جان اومد گفت میکاسا ازت خوشش اومده....خب منم خوشم اومده بود ....تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم!"
یونا کمی اخم کرد و گفت:"..
پایان
ادامه دارد
پارت 18
*۷ سال بعد...
یونا:"باباییییی"
لیوای یونا رو بغلش گرفت و بالا برد و گفت:" دخترمم! حال دخملم چطورهه؟؟"
یونا:"بابایی خسته نباشی از سر کار اومدی! مرسی حالم خوبه ، تو چطوری بابایی؟؟"
لیوای:"به به، به به! چقدرر دختر با ادبی دارم منننن!"
میکاسا اومد و به لیوای گفت:"خسته نباشی عزیزم!"
لیوای:"ممنون!"
(*لیوای با میکاسا ازدواج کرده بود و یه دختر ۶ ساله به نام یونا داشتن.)
یونا ، از دست لیوای کشید و برد سر میز غذا خوری.
لیوای خندید و گفت:"آروم باش دخترم! الان دستمو میشکنی عسلم!"
یونا:"نه! نمیشکنم! زود باش بخورر! برات دسر درست کردم!خودشم، کاکائوییییی! بعدش میریم اتاق با مامان و تو و من باربی بازی میکنیم!"
لیوای:"به به بههههه! دخترمم برام دسر درست کردههه! به به! کاری کردی نتونم شام بخورم!"
یونا:"نخیر بابایی! تااا غذات رو تموم نکنی ، بهت دسر نمیدم!"
لیوای:"ایبابا دخترم چقدر سخت گیره! باشه پس من شاملو تند تند میخورم تا بعدش دسر دخملم رو بچشم
میکاسا:"پس من آنقدر زیاد بریزم که نتونی تمومش کنی!"
لیوای خندید.
یونا:"نه مامانییی!به اندازه ای بریز که واسه دسر منم جا بمونه!"
میکاسا:"خب بشین توهم بخور. وایسا الان غذا رو میارم!"
بعد شام.
یونا:"بیا بابایی! ببین دسر چطور شدهه؟؟"
میکاسا نشست پیش لیوای . یونا رو پای لیوای نشسته بود.
میکاسا:"آره باباش! بخور ببین چطوره طعمش؟؟ من اصلا کمکمش نکردم! فقط خودش درست کرد!"
یونا:"نه! مامان هم کمکم کرد!"
میکاسا:"نه من بهش کمک نکردم!"
یونا:"دروغ میگه ، دوتایی درستش کردیم!"
میکاسا:"باشه. من داشتم بخاطر خودت میگفتم شیطون کوچولو! تا بابات بیشتر عاشقت بشه!"
یونا:"خب مامانی ... عاشق تو هم بشه دیگه!"
لیوای:"عاشق مامانت که هستم عزیزم..!"
یونا:"بابا! مامان اولین کسی بود که عاشقش شدی؟ قبل مامان هیچ عشقی نداشتی؟؟"
لیوای مکث کرد و گفت:"عام...من......(سرش را پایین انداخت و ادامه داد) من..... اولین عشقم....ینفر دیگه بود..... بعد عاشق مامانت شدم....."
یونا:"اسمش چی بود بابایی؟"
لیوای یهو فکرش مشغول شد و گفت:"..ا...ارن!...."
یونا خندید و گفت:"بابایییی! چرا داری چرت و پرت میگی ؟؟ ارن اسم پسرههه!"
لیوای:"آ....آره!...."
یونا یهو جدی شد و با تعجب گفت:"عاشق پسر شده بودی؟"
لیوای:"آره....من...."
میکاسا:"لیوای! عشقم کافیه! اون فقط یه بچس! بهتره ذهنشو درگیر نکنی!"
لیوای:"راست میگی زندگیم....ببخشید..."
لیوای به یونا نگاه کرد و گفت:" خب البته عاشقش نشده بودم! ارن فقط بهترین رفیقم بود! .... از لحاظ عاشقی ، آره عاشق مامانت شدم! دیگه از هیچ دختری خوشم نیومد..."
یونا:"بابایی! داستان آشنایی با مامان رو تعریف میکنی؟؟"
لیوای:"خب اینکه....ارن دوستم مریض شد.... مامانت هم پرستار بود.....برده بودیم بیمارستان... دوستم...یعنی ارن.....فوت کرد.....این خبر رو مامانت بهم داد.....خیلی ناراحت شدم ولی از یه طرف عاشق مامانت شدم.... چند روز بعد جان اومد گفت میکاسا ازت خوشش اومده....خب منم خوشم اومده بود ....تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم!"
یونا کمی اخم کرد و گفت:"..
پایان
ادامه دارد
- ۷.۱k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط