Psychic lover44🖤➿
Psychic lover44🖤➿
از خداش هم باشه حتی بهش د.ست هم
نز.دم…تازه شکستگی هم نداره.
ولی احساس میکنم اون کوچولو جزوی از اموالم بود.اوف.عروسکم رو همینجوری دادم.
کوک به خودت بیا اون هـ..رزه ارزش فکر کردن نداره.
باید به فکر یک چیز مهم تر باشم.
عااااا میرا الان حالم رو خوب میکنه
شمارش رو گرفتم که بعد چند تا بوق جواب داد
میرا:عاا. سلام بوی
کوک:اومم سلام بیب…بیا خونم نیازت دارم
میرا:د..دی بد شد من اومدم بوسان…
کوک:چه غلطی کردی؟
میرا:اومدم بوسان…ببین کار داشتم.
جونگکوک:همین الان بلیط میگیری و بر میگردی!فهمیدی
میرا:نه نمیام…بابای
قط کرد.!
دختره ی جـ…نـده حتما رفته اونجا به کارش
برسه.فقط تو برگرد ببین من باهات چیکار کنم!
“شخص سوم”
جونگکوک انگار یکم تغییر کرده…یکم هااا فقط یکم.
جونگکوک الان کسی پیشش نبود.
نه جوجه،نه جیمین،نه میرا.
هی آقای جئون بجای زنگ زدن به میرا
برو دنبال سونا.بنظرتون سونا الان در چه حاله؟بریم یک سری به دارک وبمون بزنیم
…..•••دارک وب•••…..
دارک وب!..اسم منطقه ای نیست…
اسم یک سایتی هستش که از اسمش
معلومه خیلی دارکه…جایی که آدم هارو توش
خرید و فروش میکنن و حتی چیز های بدتر.
*توضیح خیلی کوتاهی بود
اگه میخواین داخل گوگل سرچ کنین*
سونا برای بخش پور.نو.گرافی بود.
سونا هنوز داخل همون سلول بود.
هیچ غذایی بهش نداده بودن.یک روز کامل
هیچی نخورده بود.با پاهاش روی زمین
اشکال نامفهومی میکشید و با خودش میگفت
“میاد؟…یا دیگه ولم کرده؟”
اون فقط این دوتا سوال رو تو ذهنش داشت
فقط همین…ولی اون جواب هم میخواست.
سونا انگاری به اون ار.باب وحشیش عادت
کرده بود.واسه جونگکوک هم بد نبود.
چون هـ..رزه بازیاش داشت کمتر میشد.
چون میترسید که اون بچه رو خونه تنها
بزاره و بره به هـ..رزگیش برسه.
سونا تو فکر و خیال خودش بود
که در سلولش باز شد.دید که یک پسر
جوون و خوش قیافست
سونا ترسید و کمی خودش رو کشید
عقب.پسره خنده ای کرد.بهش نمیخورد آدم
کثیفی باشه.
یونجون:نترس دختر جون من از اون ها نیستم.
یه سینی غذا گذاشت جلوم و اومد سمتم
از تو جیبش یه کلید در آورد و کلید قلاده ی
سونا رو باز کرد.
یونجون:نمیخوام سوالی تو ذهنت باشه…پس بگم که این رو همون مرده داد.هیون.
خوب راستی من یونجونم…اسم تو چیه؟
یونجون دستش رو به سمت سونا دراز
کرد و سونا هم یواش بهش دست
دست داد
سونا:سونا…مین سونا(صدای گرفته)
یونجون:خوب بهت میخوره سنت کم باشه؟درسته؟
سونا:چندماه دیگه۱۹سالممیشه.
یونجون:عااا…خوب میگم برات غذا بیارن.بای
“سونا ویو”
هییی من هنوز نفهمیدم کجام…بعد این میاد
ازم اسمم رو میپرسه.امروز چندمه…
نه نباید…امیدوارم که امروز روزش نباشه.
عه این پسره یونجون اومد
یونجون:بیا اینم غذا…چیزی لازم نداری؟
سونا:امروز چندمه؟(حرف هاش بیحاله)
یونجون:دهم…
سونا:اینجا کارکن های زن داره؟
یونجون:میدونم چی میخوای…
سونا:(خجالت)
یونجون:خجالت نکش دختر های قبل تو هم
ازم این درخواست رو داشتن.فقط از چه
مارکی میخوای؟
سونا:فرق نداره(با خجالت)
یونجون:اوکی
از خداش هم باشه حتی بهش د.ست هم
نز.دم…تازه شکستگی هم نداره.
ولی احساس میکنم اون کوچولو جزوی از اموالم بود.اوف.عروسکم رو همینجوری دادم.
کوک به خودت بیا اون هـ..رزه ارزش فکر کردن نداره.
باید به فکر یک چیز مهم تر باشم.
عااااا میرا الان حالم رو خوب میکنه
شمارش رو گرفتم که بعد چند تا بوق جواب داد
میرا:عاا. سلام بوی
کوک:اومم سلام بیب…بیا خونم نیازت دارم
میرا:د..دی بد شد من اومدم بوسان…
کوک:چه غلطی کردی؟
میرا:اومدم بوسان…ببین کار داشتم.
جونگکوک:همین الان بلیط میگیری و بر میگردی!فهمیدی
میرا:نه نمیام…بابای
قط کرد.!
دختره ی جـ…نـده حتما رفته اونجا به کارش
برسه.فقط تو برگرد ببین من باهات چیکار کنم!
“شخص سوم”
جونگکوک انگار یکم تغییر کرده…یکم هااا فقط یکم.
جونگکوک الان کسی پیشش نبود.
نه جوجه،نه جیمین،نه میرا.
هی آقای جئون بجای زنگ زدن به میرا
برو دنبال سونا.بنظرتون سونا الان در چه حاله؟بریم یک سری به دارک وبمون بزنیم
…..•••دارک وب•••…..
دارک وب!..اسم منطقه ای نیست…
اسم یک سایتی هستش که از اسمش
معلومه خیلی دارکه…جایی که آدم هارو توش
خرید و فروش میکنن و حتی چیز های بدتر.
*توضیح خیلی کوتاهی بود
اگه میخواین داخل گوگل سرچ کنین*
سونا برای بخش پور.نو.گرافی بود.
سونا هنوز داخل همون سلول بود.
هیچ غذایی بهش نداده بودن.یک روز کامل
هیچی نخورده بود.با پاهاش روی زمین
اشکال نامفهومی میکشید و با خودش میگفت
“میاد؟…یا دیگه ولم کرده؟”
اون فقط این دوتا سوال رو تو ذهنش داشت
فقط همین…ولی اون جواب هم میخواست.
سونا انگاری به اون ار.باب وحشیش عادت
کرده بود.واسه جونگکوک هم بد نبود.
چون هـ..رزه بازیاش داشت کمتر میشد.
چون میترسید که اون بچه رو خونه تنها
بزاره و بره به هـ..رزگیش برسه.
سونا تو فکر و خیال خودش بود
که در سلولش باز شد.دید که یک پسر
جوون و خوش قیافست
سونا ترسید و کمی خودش رو کشید
عقب.پسره خنده ای کرد.بهش نمیخورد آدم
کثیفی باشه.
یونجون:نترس دختر جون من از اون ها نیستم.
یه سینی غذا گذاشت جلوم و اومد سمتم
از تو جیبش یه کلید در آورد و کلید قلاده ی
سونا رو باز کرد.
یونجون:نمیخوام سوالی تو ذهنت باشه…پس بگم که این رو همون مرده داد.هیون.
خوب راستی من یونجونم…اسم تو چیه؟
یونجون دستش رو به سمت سونا دراز
کرد و سونا هم یواش بهش دست
دست داد
سونا:سونا…مین سونا(صدای گرفته)
یونجون:خوب بهت میخوره سنت کم باشه؟درسته؟
سونا:چندماه دیگه۱۹سالممیشه.
یونجون:عااا…خوب میگم برات غذا بیارن.بای
“سونا ویو”
هییی من هنوز نفهمیدم کجام…بعد این میاد
ازم اسمم رو میپرسه.امروز چندمه…
نه نباید…امیدوارم که امروز روزش نباشه.
عه این پسره یونجون اومد
یونجون:بیا اینم غذا…چیزی لازم نداری؟
سونا:امروز چندمه؟(حرف هاش بیحاله)
یونجون:دهم…
سونا:اینجا کارکن های زن داره؟
یونجون:میدونم چی میخوای…
سونا:(خجالت)
یونجون:خجالت نکش دختر های قبل تو هم
ازم این درخواست رو داشتن.فقط از چه
مارکی میخوای؟
سونا:فرق نداره(با خجالت)
یونجون:اوکی
- ۲۴.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط