{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۲

پارت ۱۲

نیلسو و جونگکوک از کلاس بیرون اومدن و وارد راهروی خلوت مدرسه شدن.

نیلسو چند قدم پشت سر جونگکوک راه می‌رفت.

نیلسو: خب؟ کجا داریم می‌ریم؟

جونگکوک برگشت سمتش.

کوک: چرا انقدر عجله داری؟

نیلسو: چون گفتی یه چیزی می‌خوای بپرسی!

کوک: صبر کن دیگه.

نیلسو: من اصلاً صبر ندارم.

جونگکوک خندید.

کوک: اینو خوب فهمیدم.

چند لحظه بعد به حیاط خلوت مدرسه رسیدن.

جونگکوک روی یکی از نیمکت‌ها نشست.

کوک: بشین.

نیلسو کنارش نشست.

چند ثانیه هر دو ساکت موندن.

نیلسو: خب؟

کوک: خب چی؟

نیلسو: سؤالت!

کوک: آهان...

جونگکوک کمی مکث کرد.

کوک: می‌خواستم بدونم... تو از کی متوجه شدی که از من خوشت میاد؟

نیلسو با تعجب نگاهش کرد.

نیلسو: اینو چرا می‌پرسی؟

کوک: کنجکاوم.

نیلسو: نمی‌دونم.

کوک: یعنی هیچ وقت بهش فکر نکردی؟

نیلسو: شاید...

کوک: شاید یعنی چی؟

نیلسو خندید.

نیلسو: نمی‌دونم دیگه!

جونگکوک هم خندید.

کوک: باشه، یه سؤال دیگه.

نیلسو: بپرس.

کوک: اولین چیزی که درباره من توجهت رو جلب کرد چی بود؟

نیلسو چند لحظه فکر کرد.

نیلسو: راستش...

کوک: راستش؟

نیلسو: لبخندت.

جونگکوک کمی جا خورد.

کوک: لبخندم؟

نیلسو: آره.

کوک: چرا؟

نیلسو شونه بالا انداخت.

نیلسو: نمی‌دونم. وقتی می‌خندی، حس خوبی بهم می‌ده.

جونگکوک لبخند زد.

کوک: پس باید بیشتر بخندم.

نیلسو: خودشیفته!

کوک: تقصیر توئه که تعریف کردی.

نیلسو خندید.

---

همون موقع صدای یونا از دور اومد.

یونا: نیلسووو!

نیلسو برگشت.

یونا از دور داشت به سمتشون می‌اومد.

یونا وقتی جونگکوک رو کنار نیلسو دید، ابروهاش رو بالا انداخت.

یونا: اووو... مزاحم شدم؟

نیلسو: یونا!

یونا: باشه، باشه! چیزی نگفتم.

جونگکوک خندید.

کوک: بیا بشین.

یونا: نه بابا، من مزاحم نمی‌شم.

نیلسو: تو اصلاً نمی‌تونی مزاحم نباشی.

یونا: خیلی ممنون!

هر سه خندیدن.

بعد یونا کنار نیلسو نشست.

یونا: راستی، بچه‌ها دارن برای آخر هفته یه برنامه می‌چینن.

نیلسو: چه برنامه‌ای؟

یونا: قراره چند نفر بریم پارک و بعدش یه کافه نزدیک اونجا.

جونگکوک: کی‌ها میان؟

یونا چند اسم گفت.

بعد با لبخند به نیلسو نگاه کرد.

یونا: تو هم میای؟

نیلسو: نمی‌دونم... باید ببینم.

جونگکوک آروم گفت:

کوک: بیا.

نیلسو نگاهش کرد.

کوک: خوش می‌گذره.

نیلسو: تو هم میای؟

کوک: اگه تو بیای، آره.

نیلسو لبخند زد.

نیلسو: پس میام.

یونا با شنیدن این حرف لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

یونا: آهااا... پس دلیلش اینه!

نیلسو: یونا، خواهشاً!

یونا: باشه، باشه. من چیزی نمی‌گم.

---

زنگ بعدی خورد و هر سه به سمت کلاس برگشتن.

وقتی نیلسو و جونگکوک کنار هم وارد کلاس شدن، چند نفر از بچه‌ها با تعجب نگاهشون کردن.

یکی از بچه‌ها آروم به دوستش گفت:

«این دوتا چرا این‌قدر با هم صمیمی شدن؟»

نیلسو حرفش رو شنید و کمی خجالت کشید.

جونگکوک هم متوجه شد.

آروم کنار گوشش گفت:

کوک: بهشون توجه نکن.

نیلسو: ولی همه دارن نگاه می‌کنن.

کوک: بذار نگاه کنن.

نیلسو: راحتی تو!

کوک: آره.

بعد لبخند زد.

کوک: چون من دیگه نمی‌خوام وانمود کنم برام فرقی نداره.

نیلسو چند لحظه بهش نگاه کرد.

این بار لبخندش رو پنهان نکرد.

و هیچ‌کدوم نمی‌دونستن...

آخر هفته‌ای که قرار بود فقط یه گردش ساده باشه، قراره شروع اتفاق‌های تازه‌ای بینشون بشه.
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط