rainy destiny

چند بار پشت هم پلک زد تا دیدش واضح بشه قوسی به کمرش داد و با پخش شدن درد توی کمرش احساس کرد تموم بدنش خشک شده امروز چندمه؟ وای نه نه اصلا حوصله این یکی رو نداشتم
بلند شد و به سمت حموم رفت لباسشو عوض کرد و یه پد بهداشتی برداشت و بعد از انجام کارای لازم موهای تقریبا بورشو شونه زد و مرتب بست نیم نگاهی به خودش داخل آینه حموم انداخت و گفت: چقدر بدم میاد از این دوره باز دوباره تا یه هفته پوستم زرده انگار که مریضم نگاهش به اسپری آسم مقابلش گره خورد و سرشو کج کرد: باشه باشه مریضم ولی حداقل هیچ وقت باعث نمیشه رنگم زرد بشه یا اینقدر خسته و بدبخت به نظر برسم لبخندی زد و دوباره به انعکاس خودش داخل آینه خیره شد و گفت: در هر صورت امروز تعطیلم و میتونم استراحت کنم . خودشو روی مبل ولو کرد و تلوزیون رو روشن کرد و کانالای تلوزیون رو رد میکرد که صدای زنگ گوشیش باعث شد نگاهشو به گوشیش بده گوشیشو برداشت و جواب داد : الو؟
یونا پشت خط گفت: سریع حاضر شو بیا پایین منتظرتم
اونییییی من واقعا حال ندارم دلمم درد میکنه
حرف بزرگترتو گوش کن و حاضر شو سریع بیا پایین
قبل از اینکه دوباره بتونه اعتراض کنه گوشی قط شد و پاهاشو با غر به زمین کوبید و گفت: نمیخوامممممممم به زور بلند شد و خودشو به اتاقش رسوند یه شلوار بگ جین ساده با تیشرت و سوییشرت سفید پوشید موهاش مرتب بود تلوزیون رو خاموش کرد و کلید رو برداشت در و که باز کرد نگاهش به کفشاش افتاد دستی به صورتش کشید و گفت: جدی جدی باید برم کفش بخرم کفشاشو پوشید و سریع خودشو به پایین ساختمون رسوند با دیدن یونا که به ماشینش تکیه داده بود لبخندی زد و سریع خودشو بهش رسوند و گفت: کجا میریم؟
یونا نگاهی به کفشای میجی انداخت و گفت: بیمارستان کفش
میجی سرش رو کج کرد و با تعجب گفت: چی؟
میریم فروشگاه کفش جدید بخری احمق!
آها
..................
با به یاد اوردن خاطرات شب قبل قند تو دلش آب شد باورش نمیشد جدی جدی داشت با سویون قرار میزاشت سریع بلند شد و یه شلوار لش مشکی و هودی مشکی پوشید نظمی با دستش به موهاش داد و برای اخرین بار نگاهی به ظاهر خودش انداخت و از خونه زد بیرون
........................
مغازه های فروشگاه رو دونه به دونه رد میکردن میجی با زور پاهاشو روی زمین میکشید و غر میزد
یونا با دست به یه مغازه بزرگ اشاره کرد و گفت: خودشه! کفشای اونا عالیه
باشه فقط بریم چون واقعا دلم میخواد خودمو ولو کنم و تا شب بخوابم
........................
وارد مغازه شد یونا با دقت کفشارو نگاه میکرد و از فروشنده میخواست چنتا شو بیاره میجی نشسته بود کفشا رو دونه به دونه پاش میکرد
یونا نگاهی به ظاهر خسته ی میجی انداخت و گفت: خب کدومش؟
سرشو بلند کرد و گفت: نمیدونم
آهی کشید و گفت: یک ساعته ده جفت کفشو پوشیدی و الان میگی نمیدونم
نگاهشو بین کفشا چرخوند و گفت: خب... اون... اونی که صورتی داره, از همشون راحت تر بود. ( عکس کفش اسلاید 2 )
بعد از کلی بحث بلاخره کوتاه اومد تا یونا کفشا رو براش بخره کفشای قدیمیشو گذاشت تو پلاستیک و کفشای جدیدش رو پوشید نفس عمیقی از سر راحتی پاهاش کشید و شروع کردن به گشتن ادامه فروشگاه همینطور که داشتن راه میرفتن نگاهش به فرد آشنایی افتاد و گفت: آم.... اون جونگ کوک نیست؟
یونا سرشو بلند کرد و گفت: جونگ کوک؟
آاا..... تو نمیشناسیش بیا بریم پیشش
.....................
به جعبه ی داخل دستش خیره شد و لبخندی زد یه چیز خاص برای سویون خریده بود و امید وار بود ازش خوشش بیاد سرشو بلند کرد و با دیدن میجی که به سمتش میاد لبخندی روی لب هاش اومد جلو تر رفت و گفت: سلام میجی و آاا
میجی به جونگ کوک نگاهی انداخت و گفت: یونا
سری تکون داد و گفت: خانم یونا
نگاهشو روی صورت میجی چرخوند و گفت: خوبی؟
آره چطور مگه؟
یکم بی حال و..... رنگ پریده به نظر میرسی
آقای دکتر چه زود تشخیص بیماری میدید
تکخندی به حرف میجی زد و گفت: چه ربطی داره خودتو تو آینه دیدی؟

..............
دیدگاه ها (۲)

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

Dangerous Saviors=۱

......پارت. دوازدهم......

Part 16

Last leaves/رمان جیمین

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 5مینجه کنار رفت و اجازه داد جین و همک...

ابلیس

𓆩 پارت ۳۹ 𓆪 🖤🥀ات با عجله وارد خانه شد و کیفش را روی مبل اندا...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط