داستان 2:
پارت 2
کاتسوکی با اخم به دویدن آن دو نفر نگاه میکرد . برخلاف آن دو پسربچه ای که تازه با آنها دوست شده بود. او اصلا از این بازی خوشش نیامده بود.
ایزوکو که تقریبا تمام محوطه ای که در آن بودن را 6 بار دور زده بود و دویده بود کم کم دیگر نیرویی برایش باقی نمانده بود و همانطور که نفس کم آورده بود و گلویش خشک شده بود و پاهایش درحال گز گز کردن بود. کم کم داشت بغضش میگرفت.
اما آن پسربچه انگار اصلا خسته نشده بود. و همانطور با آن سوسک دنبال ایزوکو میکرد.
_ بس. س ک.. ن بس کننن...
_ نه باید بگیریش دستت.
ناگهان ایزوکو پایش محکم گیر کرد به تخته سنگی و با شتاب خورد زمین... حالا او واقعا دلیلی برای گریه کردن داشت زانویش زخم شده بود و از آن خون میومد. و کف دست هایش هم خاکی و زخمی شده بود. اما نمیخواست به هیچ وجه گریه کند. همانطور که روی زمین افتاده بود به شدت نفس نفس میزد. این مقدار از دویدن اصلا برای او خوب نبود. کم کم نفس کشیدنش داشت غیر عادی میشد.. سرش را بالا آورد و دید آن پسر بچه اصلا اهمیتی به اینکه او افتاده زمین نمیدهد. و دارد با تحدید آروم آروم با آن سوسک بزرگ در دستش به ایزوکو نزدیک میشود. نفس های ایزوکو حالا از قبل هم بد تر شد.
کاتسوکی خواست به سمت آنها برود و آن بازی را تمام کند. این کار اصلا از نظرش برای یک قهرمان آینده مناسب نبود.اما تا خواست نزدیک آنها شود. خشکش زد.
ایزوکو همانطور که نفس نفس میزد دود و گردی زرد و قرمز از دهانش خارج میشد... دقیقا مثل اژدهایی که قصد دارد از دهانش آتش بیرون بفرستد. دودی که با هر نفس ترسیده ایزوکو از دهانش بیرون می آمد شباهت زیادی با دود و خاکستر های آتشی بود که هنوز کامل روشن نشده بود.
ایزوکو به شدت ترسیده بود. و کنترلی در نفس نفس زدنش نداشت و نمیتوانست اتفاقی که دارد میوفتد را کنترل کند. خیلی زود. آن خاکستر هایی که از دهان او خارج میشد نورانی تر میشدن و شکل میگرفتن.... در کسری از ثانیه ناگهان صد ها موجود کوچولوی نورانی دور ایزوکو پرواز میکردن و با هر نفسی که ایزوکو میکشید بیشتر میشدن.ایزوکو حسابی ترسیده بود. و نمیتوانست هیچ کدوم از آن موجودات رو کنترل کند. نفسش سنگین شده بود و گلوش میسوخت و نمیتوانست درست نفس بکشد. آن موجودات واقعا زیبا بودن.اما ناگهان همشون شروع کردن به سمت آن پسر بچه پرواز کردن. و همشون روی او نشستن. پسر بچه حسابی ترسیده بود ،روی زمین افتاد و تقلا میکرد که آن موجودات را از خودش دور کند. اما کم کم داد و فریادش دیگر از ترسه آن موجودات نبود. داشت از درد فریاد میزد. آن موجودات اصلا برخلاف ظاهر زیبایشان بی آزار نبودن. و کم کم مثل آتش در حال سوختن بودن. و بصورت تدریجی پوست پسربچه را میسوزاندن.
کاتسوکی با اخم به دویدن آن دو نفر نگاه میکرد . برخلاف آن دو پسربچه ای که تازه با آنها دوست شده بود. او اصلا از این بازی خوشش نیامده بود.
ایزوکو که تقریبا تمام محوطه ای که در آن بودن را 6 بار دور زده بود و دویده بود کم کم دیگر نیرویی برایش باقی نمانده بود و همانطور که نفس کم آورده بود و گلویش خشک شده بود و پاهایش درحال گز گز کردن بود. کم کم داشت بغضش میگرفت.
اما آن پسربچه انگار اصلا خسته نشده بود. و همانطور با آن سوسک دنبال ایزوکو میکرد.
_ بس. س ک.. ن بس کننن...
_ نه باید بگیریش دستت.
ناگهان ایزوکو پایش محکم گیر کرد به تخته سنگی و با شتاب خورد زمین... حالا او واقعا دلیلی برای گریه کردن داشت زانویش زخم شده بود و از آن خون میومد. و کف دست هایش هم خاکی و زخمی شده بود. اما نمیخواست به هیچ وجه گریه کند. همانطور که روی زمین افتاده بود به شدت نفس نفس میزد. این مقدار از دویدن اصلا برای او خوب نبود. کم کم نفس کشیدنش داشت غیر عادی میشد.. سرش را بالا آورد و دید آن پسر بچه اصلا اهمیتی به اینکه او افتاده زمین نمیدهد. و دارد با تحدید آروم آروم با آن سوسک بزرگ در دستش به ایزوکو نزدیک میشود. نفس های ایزوکو حالا از قبل هم بد تر شد.
کاتسوکی خواست به سمت آنها برود و آن بازی را تمام کند. این کار اصلا از نظرش برای یک قهرمان آینده مناسب نبود.اما تا خواست نزدیک آنها شود. خشکش زد.
ایزوکو همانطور که نفس نفس میزد دود و گردی زرد و قرمز از دهانش خارج میشد... دقیقا مثل اژدهایی که قصد دارد از دهانش آتش بیرون بفرستد. دودی که با هر نفس ترسیده ایزوکو از دهانش بیرون می آمد شباهت زیادی با دود و خاکستر های آتشی بود که هنوز کامل روشن نشده بود.
ایزوکو به شدت ترسیده بود. و کنترلی در نفس نفس زدنش نداشت و نمیتوانست اتفاقی که دارد میوفتد را کنترل کند. خیلی زود. آن خاکستر هایی که از دهان او خارج میشد نورانی تر میشدن و شکل میگرفتن.... در کسری از ثانیه ناگهان صد ها موجود کوچولوی نورانی دور ایزوکو پرواز میکردن و با هر نفسی که ایزوکو میکشید بیشتر میشدن.ایزوکو حسابی ترسیده بود. و نمیتوانست هیچ کدوم از آن موجودات رو کنترل کند. نفسش سنگین شده بود و گلوش میسوخت و نمیتوانست درست نفس بکشد. آن موجودات واقعا زیبا بودن.اما ناگهان همشون شروع کردن به سمت آن پسر بچه پرواز کردن. و همشون روی او نشستن. پسر بچه حسابی ترسیده بود ،روی زمین افتاد و تقلا میکرد که آن موجودات را از خودش دور کند. اما کم کم داد و فریادش دیگر از ترسه آن موجودات نبود. داشت از درد فریاد میزد. آن موجودات اصلا برخلاف ظاهر زیبایشان بی آزار نبودن. و کم کم مثل آتش در حال سوختن بودن. و بصورت تدریجی پوست پسربچه را میسوزاندن.
- ۱۱.۷k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط