{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جهانی میان بیداری و خواب Part:3

«تو چطور اومدی؟»

آملیا به پسر خیره شد. هنوز نمی‌فهمید چرا این‌قدر از دیدنش تعجب کرده.

شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت:

«نمی‌دونم؟ مگه خواب نیستم؟»

پسر چند لحظه ساکت موند و بعد نگاهی به اطرافش انداخت. انگار اصلاً جواب آملیا براش مهم نبود.

آملیا کمی منتظر موند، ولی وقتی دید خبری از توضیح نیست، گفت:

«خب، باشه. جواب نده.»

پسر نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«باید از اینجا بری.»

آملیا با بی‌حوصلگی نفسش رو بیرون داد.

«باز شروع شد! همه توی خواب من همینو می‌گن. یکی نیست بگه کجا برم؟»

پسر بدون اینکه چیزی بگه، به سمت درخت‌ها راه افتاد.

آملیا چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد با خودش گفت:

«چه آدم اعصاب‌خردکنی!»

ولی کنجکاویش بیشتر از این حرف‌ها بود.

چند قدم دنبالش رفت، اما پسر خیلی زود از بین درخت‌ها ناپدید شد.

آملیا ایستاد

چند قدم جلوتر رفت و اطرافش رو نگاه کرد. منظره‌ای که از کنار درخت دیده بود، خیلی قشنگ بود؛ یک دشت بزرگ با آسمونی که رنگ عجیبی داشت.

با خودش فکر کرد شاید این خواب اون‌قدرها هم بد نباشه.

همین‌طور که قدم می‌زد، صدای خنده‌ی یک بچه رو شنید.

برگشت.

یک پسربچه بین دو تا درخت ایستاده بود.
آملیا چند قدم نزدیک‌تر شد.

حالا بهتر می‌دیدش.

همون پسر تو پارک بود

آملیا همون‌جا ایستاد.

«نه بابا... باز تو؟»

پسربچه سرش رو کمی کج کرد و لبخند زد.

بعد با صدای آرومی گفت:

«بالاخره پیدات کردم.»

لبخند از روی صورت آملیا محو شد.

«چی؟»

پسربچه یک قدم جلو اومد.

آملیا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.

«احتمالا بختک افتاده روم!.»

پسربچه خندید.

خنده‌ش اصلاً شبیه خنده‌ی یک بچه نبود.

همون لحظه صدایی از پشت سر آملیا بلند شد.

«تکون نخور!»

صدای همون پسر بود

پسر با سرعت به سمتش می‌اومد و شمشیرش رو توی دستش گرفته بود.

«گفتم تکون نخور!»

اما آملیا از ترس عقب رفت.

و درست همون لحظه، همه‌چیز تغییر کرد.

درخت‌ها شروع به تکون خوردن کردن. شاخه‌ها با صدای بلندی به هم برخورد می‌کردن، درحالی‌که حتی یک نسیم هم نمی‌وزید.

سایه‌ها روی زمین کش اومدن.

پسربچه دیگه اونجا نبود.

به جاش، چند موجود عجیب از بین درخت‌ها بیرون اومدن.

املیا رنگش به سفیدی برف در اومد.
پسر دستش رو گرفت.
«بدو!»

هر دو شروع به دویدن کردن. آملیا چند بار نزدیک بود زمین بخوره، ولی پسر دستش رو محکم گرفته بود و نمی‌ذاشت عقب بمونه.

صدای موجودات پشت سرشون نزدیک‌تر می‌شد.

آملیا با ترس گفت:

«این‌ها چی‌ان؟!»

«الان وقت سؤال پرسیدن نیست!»

ناگهان یکی از موجودات از سمت راست به طرفشون پرید.

پسر آملیا رو به کنار کشید و با شمشیرش جلوی موجود رو گرفت. صدای برخورد شمشیر بلند شد و موجود چند قدم عقب رفت.

آملیا با وحشت نگاهش می‌کرد.

پسر دوباره دستش رو گرفت.

«راه بیفت!»

این بار حتی یک کلمه هم نگفت.

چند دقیقه بعد، به ساختمونی قدیمی رسیدن. پنجره‌هاش شکسته بود و در چوبیش به‌سختی سر جاش مونده بود.

پسر در رو باز کرد و آملیا رو داخل برد.

بعد در رو محکم بست.

آملیا به دیوار تکیه داد و نفس‌نفس زد.

«من... من دیگه نمی‌خوام این خواب رو ببینم.»

پسر نزدیک در ایستاده بود و گوش می‌داد.

آملیا چند ثانیه بهش نگاه کرد.

«هی.»

پسر جواب نداد.

«با توام.»

بالاخره برگشت.

آملیا با ناراحتی بهش گفت:

«این خواب یکم زیادی واقعیه.»

پسر مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد.

«این خواب نیست.»

آملیا خواست بخنده.

«آره، حتماً. بعدش هم می‌گی من واقعاً دارم با یه پسر شمشیر به دست توی یه جای عجیب فرار می‌کنم.»

پسر چیزی نگفت.

آملیا شونه بالا انداخت و به دستش نگاه کرد.

اما لبخندش کم‌کم محو شد.

روی دستش یک خراش افتاده بود.

خون کمی روی پوستش دیده می‌شد.

آملیا با تعجب انگشتش رو روی خراش کشید.

«این دیگه از کجا اومد؟»

پسر به دستش نگاه کرد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه...

تق!

صدای کوبیده شدن در بلند شد.

هر دو به سمت در برگشتن.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد دوباره:

تق! تق!

آملیا آروم از دیوار فاصله گرفت.

«کسی اون بیرونه؟»

پسر فوراً شمشیرش رو بالا آورد.

«ساکت.»

آملیا با تعجب نگاهش کرد.

صدایی از پشت در بلند شد.

صدای یک دختر.

صدایی که آملیا خیلی خوب می‌شناخت.

«در رو باز کن...»

آملیا رنگش پرید.

چون اون صدا، صدای خودش بود.

دوباره صدای پشت در اومد.

«خواهش می‌کنم... من اینجام.»

آملیا به پسر نگاه کرد.

پسر بدون اینکه چشم از در برداره، آهسته گفت:

«هر اتفاقی افتاد، به صدایی که می‌شنوی جواب نده.»
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

جنگل نفرین شده پارت ۲۴(فکر کنم)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط