{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم 

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 

در بزم وصال تو نگـویـم زکم و بیـش 
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم 

لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی 
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم 

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی 
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم 

از شوق  شکرخند  لبـش جان نسپـردم 
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم 

بشکسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر 
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم 

هر چند « امین » ،  بستۀ  دنیا نیـم اما 
دلـبـسـتـۀ  یــاران خــراسـانـی  خویشم
دیدگاه ها (۷)

خبر نداری از دلم که ساده درد می کنداز این دلی که بی تو بی ار...

یه روزی عاشقت شدم بچه بودیم یادش بخیرهیشکی نفهمید حالمو حتی ...

من مثل حس و حال غزل ، دوست دارمتاز ابتدای روز ازل... دوست دا...

هم لحظه های گریه ، هم لبخند شیرین اند لب های تو هر وقت می خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط