{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

you for me

پارت ۱۳
فلیکس: چی شده؟
لینو: ازت کمک میخوام، راجب همون موضوع.
فلیکس: باشه.
لینو: ببین زنگ اول ، وقتی شما دوتا نبودید استاد من و هان رو گروه کرد تا باهم یه پروژه درست کنیم. بعد امروز قراره اون بیاد خونه من تا شروعش کنیم..بعد من الان..
فلیکس: استرس داری؟
لینو: اره ، باید چیکار کنم؟
فلیکس، کمی فکر کرد. بعد از چند دقیقه گفت
فلیکس: سعی کن عادی باشی مثل همیشه چون اگه یهو بخوای باهاش مهربون و خوب باشی شک میکنه. باهاش مهربون باش ولی جوری رفتار کن که به اخلاق تو بخوره.
لینو: میترسم یه حرفی بزنم یا کاری کنم که طرز فکرش راجب من خراب بشه.
فلیکس: میدونم درکت میکنم ، خودم زیاد تو اروم کردنم ، تو این مواقع خوب نیستم ، اما مامانم میگفت باید هروقت ترسیدی و استرس گرفتی چند تا نفس عمیق بکشی و فکر کنی اونم مثل بقیه ادم هاست.
لینو: جواب میده؟
فلیکس: هروقت امتحان کردم یکم ارومم کرد و نتیجه داشت.
لینو: باشه..ممنونم فلیکس.
فلیکس: خواهش میکنم.
هان: فلیکس!
هان ، داخل راهرو بود و فلیکس رو بلند صدا کرد. وقتی دید دارن حرف میزنن ، کمی حسودی کرد. به سمت اونا رفت.
هان: ببخشید فلیکس میتونی یه لحظه بیای؟
فلیکس: اره ، لینو کاری نداری؟
لینو: نه میتونی بری.
هان ، دست فلیکس رو گرفت و با خودش به حیاط برد. لینو هم به کلاس برگشت و به پبش هیونجین رفت.
ویو هان
یعنی چی داشتن میگفتن؟ لینو چی میخواست به اون بگه؟ یکم حسودیم شد...چرا باید با اون حرف بزنه اخه؟ اینا کی دوست شدن...اروم باش چیزی نیست هیچ اتفاقی نمیوفته.
وارد حیاط شدیم و به سمت گوشه ای رفتیم.
هان: فلیکس ازت کمک میخوام.
فلیکس: چ-چی؟
داستان رو براش،تعریف کردم. از همون اول ، از اون حسی که به لینو داشتم و قایمش کرده بودم. حالا امروز قراره باهم تنها باشیم...استرس دارم.
فلیکس: از اینکه باهاش قراره تنها بشی استرس داری؟
هان: اره..خیلی..میترسم کار اشتباهی انجام بدم.
فلیکس: فقط سعی کن خودت باشی..اگه اون بخواد بعدا تورو دوست داشته باشه قراره عاشق خود واقعیت بشه دیگه ، درسته؟
هان: اره.
با این حرفش کمی ارومم کرد..حق با اون بود باید خودم باشم..ولی بهترین خودم..سعی نکنم خیلی خوب رفتار کنم..همه ادم ها که خوب نیستن.
هان: ممنونم فلیکس..تو خیلی خوبی.
فلیکس: خواهش میکنم.
ویو لینو
برگشتم داخل کلاس و رفتم پیش هیونجین.
هیونجین: چیکارش داشتی؟
لینو: یه کار خصوصی.
هیونجین: الان کجا رفت؟
لینو: هان کارش داشت..بردش داخل حیاط.
هیونجین: اها
لینو: هیونجین، باهام صادق باش.
هیونجین: درباره چی؟
لینو: تو امروز خیلی عجیب شدی..تا حالا ندیده بودم انقدر نسبت به یه نفر محافظ باشی..راست بگو داستان چیه؟
هیونجین: باور کن چیزی نیست فقط..فقط نمیخوام کسی اذیتش کنه ، اون خیلی مهربون و ساد و بی دفاعه.
دیدگاه ها (۱۱)

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 16جلسه تمام شده بود.اما فلیکس هن...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴زنگ ناهار که خورد، حیاط دوباره شلوغ ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط