دنیای آینه

دنیای آینه

پارت اول:

یادی کنیم از زمانی که دنیایی وجود داشت.

سویونگ شانه‌ای چوبی را در لابه‌لای موهای قهوه‌ای تیره‌اش فرو کرد و به پایین کشید. در آینه‌ی بزرگ روبه‌رویش به خود نگاهی انداخت. فرم مدرسه‌ی جدیدش خیلی در تن او زیبا به نظر می‌آمد. سویونگ دامنش را مرتب کرد و دور خود چرخید و با چشمانی براق از ذوق به لباسش نگاه کرد. با تن صدایی پایین اما پرشوق گفت:

واییی باورم نمی‌شه قراره به بهترین دبیرستان سئول بروم...

لحظه‌ای مکث کرد، بعد با صدایی نگران ادامه داد:

اگه خراب کنم چی؟ اگه دیر برسم چی؟ اگه اخراج بشم چی؟

بعد دستانش را بین موهایش کشید و ادامه داد:

هر چی نباشه فقط ۲ نفر تونستن با بورسیه وارد این مدرسه بشن و البته این اتفاق خوبی هم هست، چون دختر فقیری مثل من می‌تونه تو دبیرستانی با شکوه درس بخونه.

سرش را چرخاند و به ساعت نگاه کرد. چشمانش گرد شد و سریع از خانه خارج شد. زیر لب گفت:

ای وای، الان اتوبوس می‌ره!

سریع خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند، اما درهای اتوبوس در حال بسته شدن بودند. سویونگ با سرعت نور به سمت درها رفت و راننده در را باز کرد و با حالت تمسخرآمیز به سویونگ گفت:

آهای بچه‌جون، مواظب باش کیفت لای در نمونه.

سویونگ اهمیتی نداد و تا خواست برود بنشیند، دید نمی‌تواند. به پشتش نگاه کرد؛ کیفش لای در مانده بود.

سویونگ از راننده خواست در را باز کند و راننده این کار را کرد. سویونگ با بی‌حوصلگی روی صندلی‌ای نشست و گوشی‌اش را درآورد.

حدود پنج دقیقه گذشت و پیرزنی وارد اتوبوس شد. سویونگ با احترام بلند شد و جای خود را به آن پیرزن داد. پیرزن تشکر کرد ولی دوباره بلند شد.

سویونگ پرسید:

لطفاً بشینید، اتوبوس الان حرکت می‌کنه.

پیرزن با مهربانی جواب داد:

یادم رفت پول راننده رو بدم.

و با سرعت لاک‌پشت به سمت راننده رفت. سکه را انداخت. راننده حتی به او نگاه هم نکرد و با بی‌توجهی حرکت کرد.

پیرزن که هنوز ننشسته بود، تعادلش را از دست داد و افتاد. سریع رفت و دست او را گرفت. با عصبانیت به راننده گفت:

آهای، مگه نمی‌بینی این پیرزن هنوز ننشسته؟

راننده با بی‌حوصلگی گفت:

کدوم پیرزن؟ اصلاً تو چقدر حرف می‌زنی، جوجه.

سویونگ با عصبانیت بیشتر گفت:

داری وانمود می‌کنی ندیدیش، آره؟ تازه جوجه هم خودتی.

راننده جوابی نداد. سویونگ دست پیرزن را گرفت و برد تا سر جایش بنشیند.

چند دقیقه بعد، پیرزن با چشمانی گرد یهویی با تعجب به سویونگ گفت:

تو این‌ور آینه چیکار می‌کنی؟

ادامه دارد... (در پارت دوم)
دیدگاه ها (۰)

the final act of love/چندپارتی

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۳☆☆وقتی دخترتون.....☆هی‌را و سوهی رو به ر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس چیزی نگفت.نام روزیر روی دیوار می‌در...

lost leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.22(روایت از زبان ا.ت)...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_18فصل نهم | هیو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط