{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

lost leaves/رمان جیمین

برگ های گمشده
پارت ۳

بویِ چایِ دارچین، تویِ فضا، پیچیده بود و نورِ کمِ آباژور، رویِ دیوارهایِ سفید، سایه انداخته بود.


از انتهای راهرو، صدای قدم‌هایی اومد.

جیمین، با چشمانی که بسته بود و یک حوله که فقط دور کمرش پیچیده شده بود در حالی که با دستش دیوار رو لمس می‌کرد تا مسیر رو پیدا کنه، با صدای خواب‌آلود و کشیده‌ای گفت:
×...شوگا... اون یکی حوله‌ی منو ندیدی؟... من، هرچی گشتم...

چشماش رو باز کرد.

ات، با چشمانی که گرد شده بود، به جیمین خیره شد.

هوا، برای یک لحظه به طور عمیقی از سینه‌ی هر دو، خارج شد.

جیمین، با یک حرکت سریع، دور زد و با صدایی که به سختی می‌اومد، گفت:
«...ب...ببخشید...»

و با سرعت، به سمت اتاقش رفت و در رو محکم بست.


شوگا، با یک آه، سرش رو پایین انداخت و با صدایی که بین خستگی و خنده گم شده بود، گفت:
+...یادم رفت، بهت بگم...

ات، با نگاهی که هنوز از شوک درنیومده بود و با یک لبخندِ کج، گفت:
*...چی؟... اینکه یه مرد توی خونه‌ی تو، زندگی می‌کنه؟

شوگا، با یک نگاه سرد، گفت:
«...نه اینکه، جیمین دوستم چند روزه، مهمونمه... من، فراموش کردم، بهت بگم...»


🛋️ بعد از چند دقیقه

جیمین، با یک تی‌شرت سفید ساده و یک شلوارک خاکستری، از اتاق بیرون اومد.
موهاش رو مرتب کرده بود و راستی، سعی می‌کرد، عادی به نظر برسه.

ات، با نگاهی که به جیمین دوخته شده بود گفت:
*...حالا، قابلِ تحمل‌تری...

جیمین، با یک نگاه سریع، با صدایی که سعی می‌کرد عادی باشه، گفت:
×...ببخشید... من، واقعاً، نمیدونستم، شما، امشب، میاید...

شوگا، از آشپزخونه، با یک سینی چای، بیرون اومد و با یک نگاه بین این دو، گفت:
+...به جای اینکه همدیگه رو نگاه کنید بیاید، چای بخورید...(ایرانی اصیل)

جیمین، با یک کشیدگی، از جاش، بلند شد و به سمتِ آشپزخونه، راه، افتاد.
شوگا، با یک حرکتِ سریع، مچِ دستِ جیمین رو، گرفت و اون رو، به سمتِ چهار گوشه‌ی آشپزخونه، کشید.
جیمین، با چشمانی که گرد شده بود، با صدایی که به سختی می‌اومد، گفت:
×...شوگا... من...
و در همون لحظه،صدای بسته شدن در اومد...
هردو به سمت حال رفتن...
ات نبود...

بمانید در خماری...
شرایط پارت بعد
فالو ۹۰ الی ۹۵ تایی بشیم
بازنشر ۱ الی ۲
لایک ۴ الی ۷
کامنت نمد(نمیدونم)😶😶
دیدگاه ها (۲)

the final act of love/چندپارتی

the lost leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

پارت ۸ 🖤جیمین با عصبانیت به جونگ‌کوک نگاه کرد.— «بهت اعتماد ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

Contract 🍷#contract PT14ویو هویج: همگی توی سالن جمع شده بودن...

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

پارت ۱۹۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط