اشتباه من
لارا ویو:
بعد از قبول کردن اینکه با تهیونگ به مراسم بگم یکم دلشوره داشتم و دلیلش هم کاملا میدونستم اما سعی کردم توجه نکنم ، تهیونگ گفتش لباسم تو اتاقمه پس کو
خدمتکار: خانم
لارا: وای بابا یه در بزن
خدمتکار: معذرت میخوام ، آقا تهیونگ گفتن لباستون رو حاضر کنیم تا بپوشید
لارا: آها ، کجاست لباسم؟
خدمتکار: بفرمایید
خدمتکار رفت بیرون
لارا: واو چقدر خوشگله ، لباس به رنگ کرمی دکلته و کوتاه که قشنگ باکلاس بودن و نشون میده ، بالاخره یارو چند سال فرانسه بوده دیگه
جالبیش اینه لباس کاملا اندازمه حتی یه ذره کوچیک یا بزرگ نیس
بعد از انجام آرایشم از اتاقم بیرون رفتم و تهیونگ و دیدم که پایین پله منتظرمه ، میتونم قسم بخورم وقتی منو دید یه لحظه نفسشو حبس کرد ، اما خب تهیونگ ، توی اون کت و شلوار مشکی و موهای بالا زدش داره میدرخشه ،
تهیونگ: خیلی زیبا شدی
لارا: ممنونم ، به همچنین
تهیونگ: بریم ؟
لارا: بریم.
سوار ماشین شدیم به مراسم رفتیم ، وقتی رسیدیم میتونم قسم بخورم یکی از زیباترین جاهایی بود که میدیدم ، یه عمارت...خیلی خوشگله
لارا: خیلی قشنگه تهیونگ
تهیونگ: همم ، میتونم دستتو بگیرم لیلیوم؟
لارا: آه...آ..اره حتما
دستامو توی دستای بزرگش گذاشتم...حس عجیبی داشت اما از یه طرف حس خوبی بهم منتقل میکرد ،
نیک: اوه تهیونگ اولین باره اینجور جاها میبینمت
لارا: اولین بار؟؟؟
نیک: ببخشید خودمو معرفی نکردم من نیک هستم دوست تهیونگ
تهیونگ: چطوری نیک؟
نیک: من که خوبم ، تو چطوری ، و این خانم زیبا کیه؟ نکنه دوست دخترته
لارا: چیز...نه نه من خواهرشم ، خواهر ناتنیش
نیک : اوه که اینطور
تهیونگ: ایشون لاراست
نیک : خوشبختم مادمازل
لارا: ممنونم
تهیونگ : لارا چیزی میخوری ؟
لارا: نه ممنونم
تهیونگ: پس بیا بریم بشینیم
مهمونی داشت بطور خسته کننده ای میگذشت اما چشمای من فقط روی تهیونگ بود ، این مرد کیه؟ دوستش گفت اولین باره اینجور جاها میاد، ولی تهیونگ که کلا تو فرانسه باید تو این مهمونیا بوده باشه
لارا: تهیونگ من میرم دستشویی
تهیونگ: اوکی لیلیوم
رفتم دستشویی تا یکم به خودم بیام
نیک: پسر ، چه خبرا
تهیونگ: خبری نیس
نیک : خواهرت خوشگله
تهیونگ: ههمم
نیک: تهیونگ ، ازش خوشت میاد؟
تهیونگ : چی؟
نیک : تو جوری نگاش نمیکنی که به بردار ناتنی باید خواهرشو نگاه کنه ، البته درباره اونم نظرم همینه ، دختره همش نگاهش رو توعه
تهیونگ: چیزی نیستش نیک
نیک: اوکی هرجور تو میگی
لارا: امم ببخشید....
نیک: اوه سلام
تهیونگ : کارت تموم شد ؟
لارا: اره
تهیونگ : چیزی میخوری
لارا: اره یکم گشنمه
تهیونگ: بیا بریم تو حیاط
با تهیونگ رفتم تو حیاط تا یکم غذا بخوریم ، حیاطش خیلی خوشگل بود ، سرتاسر گلای رز سفید پر شده بود
لارا: واو چقدر خوشگله
تهیونگ: از گلا خوشت میاد ؟
لارا: اره ، خیلی دوستشون دارم
تهیونگ : ازت ممنونم
لارا: هاع؟
تهیونگ: بابت اینکه همراهیم کردی امروز
لارا: اوه ، نه بابا کاری نکردم که
تهیونگ: لیلیوم ، امشب خیلی زیبا شده بودی
لارا: آه م..مرسی
مطمئنم گونه هام داشت سرخ میشد
لارا: بریم؟ یکم سرد شده
تهیونگ بدون حرفی کتشو درآورد و انداخت روی شونه هام
لارا: تهیونگ سردت میشه
تهیونگ: نه ، اوکیه ، ترجیح میدم یخ بزنم تا اینکه توی این باغ پر از گل فرصت کنار تو بودن و از دست بدم
حرفاش و حرکاتش داشت هوش از سرم میبرد ، اون چطوری اینکارو میکنه...چطور انقد....محشره؟...
لارا: امم واقعا...واقعا باید بریم تهیونگ داره دیر میشه
تهیونگ : هرجور تو بخوای لیلیوم
از حیاط رفتیم بیرون و به سمت ماشین رفتیم و برگشتیم خونه
لارا: امشب عالی بود ممنونم از دعوتت
تهیونگ: من ازت ممنونم لارا ، شبت بخیر
لایک و فالو یادتون نرههههه
بعد از قبول کردن اینکه با تهیونگ به مراسم بگم یکم دلشوره داشتم و دلیلش هم کاملا میدونستم اما سعی کردم توجه نکنم ، تهیونگ گفتش لباسم تو اتاقمه پس کو
خدمتکار: خانم
لارا: وای بابا یه در بزن
خدمتکار: معذرت میخوام ، آقا تهیونگ گفتن لباستون رو حاضر کنیم تا بپوشید
لارا: آها ، کجاست لباسم؟
خدمتکار: بفرمایید
خدمتکار رفت بیرون
لارا: واو چقدر خوشگله ، لباس به رنگ کرمی دکلته و کوتاه که قشنگ باکلاس بودن و نشون میده ، بالاخره یارو چند سال فرانسه بوده دیگه
جالبیش اینه لباس کاملا اندازمه حتی یه ذره کوچیک یا بزرگ نیس
بعد از انجام آرایشم از اتاقم بیرون رفتم و تهیونگ و دیدم که پایین پله منتظرمه ، میتونم قسم بخورم وقتی منو دید یه لحظه نفسشو حبس کرد ، اما خب تهیونگ ، توی اون کت و شلوار مشکی و موهای بالا زدش داره میدرخشه ،
تهیونگ: خیلی زیبا شدی
لارا: ممنونم ، به همچنین
تهیونگ: بریم ؟
لارا: بریم.
سوار ماشین شدیم به مراسم رفتیم ، وقتی رسیدیم میتونم قسم بخورم یکی از زیباترین جاهایی بود که میدیدم ، یه عمارت...خیلی خوشگله
لارا: خیلی قشنگه تهیونگ
تهیونگ: همم ، میتونم دستتو بگیرم لیلیوم؟
لارا: آه...آ..اره حتما
دستامو توی دستای بزرگش گذاشتم...حس عجیبی داشت اما از یه طرف حس خوبی بهم منتقل میکرد ،
نیک: اوه تهیونگ اولین باره اینجور جاها میبینمت
لارا: اولین بار؟؟؟
نیک: ببخشید خودمو معرفی نکردم من نیک هستم دوست تهیونگ
تهیونگ: چطوری نیک؟
نیک: من که خوبم ، تو چطوری ، و این خانم زیبا کیه؟ نکنه دوست دخترته
لارا: چیز...نه نه من خواهرشم ، خواهر ناتنیش
نیک : اوه که اینطور
تهیونگ: ایشون لاراست
نیک : خوشبختم مادمازل
لارا: ممنونم
تهیونگ : لارا چیزی میخوری ؟
لارا: نه ممنونم
تهیونگ: پس بیا بریم بشینیم
مهمونی داشت بطور خسته کننده ای میگذشت اما چشمای من فقط روی تهیونگ بود ، این مرد کیه؟ دوستش گفت اولین باره اینجور جاها میاد، ولی تهیونگ که کلا تو فرانسه باید تو این مهمونیا بوده باشه
لارا: تهیونگ من میرم دستشویی
تهیونگ: اوکی لیلیوم
رفتم دستشویی تا یکم به خودم بیام
نیک: پسر ، چه خبرا
تهیونگ: خبری نیس
نیک : خواهرت خوشگله
تهیونگ: ههمم
نیک: تهیونگ ، ازش خوشت میاد؟
تهیونگ : چی؟
نیک : تو جوری نگاش نمیکنی که به بردار ناتنی باید خواهرشو نگاه کنه ، البته درباره اونم نظرم همینه ، دختره همش نگاهش رو توعه
تهیونگ: چیزی نیستش نیک
نیک: اوکی هرجور تو میگی
لارا: امم ببخشید....
نیک: اوه سلام
تهیونگ : کارت تموم شد ؟
لارا: اره
تهیونگ : چیزی میخوری
لارا: اره یکم گشنمه
تهیونگ: بیا بریم تو حیاط
با تهیونگ رفتم تو حیاط تا یکم غذا بخوریم ، حیاطش خیلی خوشگل بود ، سرتاسر گلای رز سفید پر شده بود
لارا: واو چقدر خوشگله
تهیونگ: از گلا خوشت میاد ؟
لارا: اره ، خیلی دوستشون دارم
تهیونگ : ازت ممنونم
لارا: هاع؟
تهیونگ: بابت اینکه همراهیم کردی امروز
لارا: اوه ، نه بابا کاری نکردم که
تهیونگ: لیلیوم ، امشب خیلی زیبا شده بودی
لارا: آه م..مرسی
مطمئنم گونه هام داشت سرخ میشد
لارا: بریم؟ یکم سرد شده
تهیونگ بدون حرفی کتشو درآورد و انداخت روی شونه هام
لارا: تهیونگ سردت میشه
تهیونگ: نه ، اوکیه ، ترجیح میدم یخ بزنم تا اینکه توی این باغ پر از گل فرصت کنار تو بودن و از دست بدم
حرفاش و حرکاتش داشت هوش از سرم میبرد ، اون چطوری اینکارو میکنه...چطور انقد....محشره؟...
لارا: امم واقعا...واقعا باید بریم تهیونگ داره دیر میشه
تهیونگ : هرجور تو بخوای لیلیوم
از حیاط رفتیم بیرون و به سمت ماشین رفتیم و برگشتیم خونه
لارا: امشب عالی بود ممنونم از دعوتت
تهیونگ: من ازت ممنونم لارا ، شبت بخیر
لایک و فالو یادتون نرههههه
- ۳.۸k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط