╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮
♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡
پارت چهارم
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
ساعت یازده صبح بود و ا.ت روی مبل نشسته بود و با هیجان بندهای کفشش رو میبست.
آجوما: دخترم، مطمئنی میخوای اینهمه مغازه رو بگردیم؟
ا.ت: معلومه آجوماااا! من باید برای قرارم با اوپا خوشگلترین لباس دنیا رو بخرم!
آجوما: عزیزم، این پسر با دیدن تو حتی یادش میره چطوری نفس بکشه. چرا اینقدر نگرانی؟
ا.ت با خنده کوسن کوچیکی رو بغل کرد.
ا.ت: آخه میخوام وقتی منو میبینه، دوباره عاشقم بشه!
آجوما: دوباره؟ دخترم، این یکی از همون شش سال پیش تا الان عقلش رو به خاطر تو از دست داده!
ا.ت: آجومااااا!
آجوما با خنده دستش رو گرفت و هر دو از خونه بیرون رفتن.
اولین مقصدشون یکی از بزرگترین مراکز خرید سئول بود؛ جایی پر از فروشگاههای لباس، عطر و جواهرات.
همین که وارد اولین بوتیک شدن، چشمهای ا.ت برق زد.
ا.ت: آجوماااا! این لباس رو ببین!
آجوما به لباس صورتی ظریفی که دخترک نشونش میداد نگاه کرد.
آجوما: قشنگه، ولی اون یکی رو هم ببین.
ا.ت: وای، اونم قشنگه! حالا کدومو بخرم؟
آجوما: هر دوتاشو امتحان کن، بعد تصمیم میگیریم.
چند دقیقه بعد، ا.ت با اولین لباس از اتاق پرو بیرون اومد و جلوی آجوما چرخید.
ا.ت: چطوره؟!
آجوما دستهاش رو به هم زد.
آجوما: دختر من از همیشه قشنگتر شده!
ا.ت با ذوق خودش رو توی آغوشش انداخت.
ا.ت: قربونت برم آجوماااا!
آجوما: حالا برو اون یکی رو هم امتحان کن.
وقتی ا.ت دوباره وارد اتاق پرو شد، آجوما گوشیاش رو برداشت و برای جین پیام فرستاد.
آجوما: پسرم، دخترم داره برای قرارتون لباس انتخاب میکنه. خودت رو آماده کن!
جین: آجوما، لطفاً کاری کن امشب همهچیز عالی باشه.
آجوما: اول از همه، باید بدونی دخترم بعد از دیدن لباسهاش میخواد تمام مغازه رو بخره!
جین: هرچی دوست داره براش بخرین.
آجوما با دیدن پیام، لبخند زد.
آجوما: میدونم، پسرم. فقط امیدوارم وقتی حلقه رو میبینه، از خوشحالی گریه نکنه!
جین: آجوما!
آجوما گوشی رو کنار گذاشت و درست همون لحظه ا.ت از اتاق پرو بیرون اومد.
ا.ت: آجوماااا! چرا داری میخندی؟
آجوما: هیچی دخترم! داشتم به یه چیز بامزه فکر میکردم.
ا.ت مشکوک نگاهش کرد.
ا.ت: نکنه داری با اوپا دربارهی من حرف میزنی؟
آجوما: من؟! هرگز!
ا.ت: آجوماااا، دروغ نگو! من تو رو میشناسم!
آجوما خندید و دست دخترک رو گرفت.
آجوما: بیا بریم یه چیزی بخوریم، کارآگاه کوچولوی من!
بعد از چند ساعت خرید، هر دو توی کافهای دنج نشسته بودن و ا.ت با اشتها کیک شکلاتی میخورد.
ا.ت: آجوما، به نظرت اوپا امشب برام گل میخره؟
آجوما: اگه نخره، خودم گوشش رو میپیچونم!
ا.ت با خنده سرش رو روی شونهی آجوما گذاشت.
ا.ت: من فقط میخوام امشب کنارم باشه. همین برام کافیه.
آجوما موهای بلندش رو نوازش کرد و با مهربونی گفت:
آجوما: میدونم، دخترم. تو برای خوشحال شدن به چیزهای زیادی احتیاج نداری؛ فقط عشق میخوای.
ا.ت لبخند زد و دست آجوما رو گرفت.
ا.ت: تو هم برای من مثل مامانی، آجوما.
آجوما برای لحظهای ساکت شد و بعد دخترک رو محکم در آغوش گرفت.
آجوما: و تو هم مثل دختر خودمی، عزیزم.
عصر، وقتی به خونه برگشتن، ا.ت با چندین کیسهی خرید وارد اتاقش شد و لباس انتخابیاش رو با دقت روی تخت گذاشت.
ا.ت: اوپا هنوز نیومده؟
آجوما: نه دخترم، ولی بهزودی میاد.
ا.ت به لباسش نگاه کرد و لبخند زد.
ا.ت: نمیتونم صبر کنم تا منو ببینه!
اون نمیدونست جین هم از صبح چندین بار ساعتش رو نگاه کرده و منتظر رسیدن شب بوده.
برای ا.ت، امشب فقط یه قرار عاشقانهی دیگه بود.
اما برای جین، امشب قرار بود شروع فصل تازهای از زندگیشون باشه.
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
♡ ادامه دارد... ♡
♡گیلیلیلیلیلیلی ♡
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡
پارت چهارم
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
ساعت یازده صبح بود و ا.ت روی مبل نشسته بود و با هیجان بندهای کفشش رو میبست.
آجوما: دخترم، مطمئنی میخوای اینهمه مغازه رو بگردیم؟
ا.ت: معلومه آجوماااا! من باید برای قرارم با اوپا خوشگلترین لباس دنیا رو بخرم!
آجوما: عزیزم، این پسر با دیدن تو حتی یادش میره چطوری نفس بکشه. چرا اینقدر نگرانی؟
ا.ت با خنده کوسن کوچیکی رو بغل کرد.
ا.ت: آخه میخوام وقتی منو میبینه، دوباره عاشقم بشه!
آجوما: دوباره؟ دخترم، این یکی از همون شش سال پیش تا الان عقلش رو به خاطر تو از دست داده!
ا.ت: آجومااااا!
آجوما با خنده دستش رو گرفت و هر دو از خونه بیرون رفتن.
اولین مقصدشون یکی از بزرگترین مراکز خرید سئول بود؛ جایی پر از فروشگاههای لباس، عطر و جواهرات.
همین که وارد اولین بوتیک شدن، چشمهای ا.ت برق زد.
ا.ت: آجوماااا! این لباس رو ببین!
آجوما به لباس صورتی ظریفی که دخترک نشونش میداد نگاه کرد.
آجوما: قشنگه، ولی اون یکی رو هم ببین.
ا.ت: وای، اونم قشنگه! حالا کدومو بخرم؟
آجوما: هر دوتاشو امتحان کن، بعد تصمیم میگیریم.
چند دقیقه بعد، ا.ت با اولین لباس از اتاق پرو بیرون اومد و جلوی آجوما چرخید.
ا.ت: چطوره؟!
آجوما دستهاش رو به هم زد.
آجوما: دختر من از همیشه قشنگتر شده!
ا.ت با ذوق خودش رو توی آغوشش انداخت.
ا.ت: قربونت برم آجوماااا!
آجوما: حالا برو اون یکی رو هم امتحان کن.
وقتی ا.ت دوباره وارد اتاق پرو شد، آجوما گوشیاش رو برداشت و برای جین پیام فرستاد.
آجوما: پسرم، دخترم داره برای قرارتون لباس انتخاب میکنه. خودت رو آماده کن!
جین: آجوما، لطفاً کاری کن امشب همهچیز عالی باشه.
آجوما: اول از همه، باید بدونی دخترم بعد از دیدن لباسهاش میخواد تمام مغازه رو بخره!
جین: هرچی دوست داره براش بخرین.
آجوما با دیدن پیام، لبخند زد.
آجوما: میدونم، پسرم. فقط امیدوارم وقتی حلقه رو میبینه، از خوشحالی گریه نکنه!
جین: آجوما!
آجوما گوشی رو کنار گذاشت و درست همون لحظه ا.ت از اتاق پرو بیرون اومد.
ا.ت: آجوماااا! چرا داری میخندی؟
آجوما: هیچی دخترم! داشتم به یه چیز بامزه فکر میکردم.
ا.ت مشکوک نگاهش کرد.
ا.ت: نکنه داری با اوپا دربارهی من حرف میزنی؟
آجوما: من؟! هرگز!
ا.ت: آجوماااا، دروغ نگو! من تو رو میشناسم!
آجوما خندید و دست دخترک رو گرفت.
آجوما: بیا بریم یه چیزی بخوریم، کارآگاه کوچولوی من!
بعد از چند ساعت خرید، هر دو توی کافهای دنج نشسته بودن و ا.ت با اشتها کیک شکلاتی میخورد.
ا.ت: آجوما، به نظرت اوپا امشب برام گل میخره؟
آجوما: اگه نخره، خودم گوشش رو میپیچونم!
ا.ت با خنده سرش رو روی شونهی آجوما گذاشت.
ا.ت: من فقط میخوام امشب کنارم باشه. همین برام کافیه.
آجوما موهای بلندش رو نوازش کرد و با مهربونی گفت:
آجوما: میدونم، دخترم. تو برای خوشحال شدن به چیزهای زیادی احتیاج نداری؛ فقط عشق میخوای.
ا.ت لبخند زد و دست آجوما رو گرفت.
ا.ت: تو هم برای من مثل مامانی، آجوما.
آجوما برای لحظهای ساکت شد و بعد دخترک رو محکم در آغوش گرفت.
آجوما: و تو هم مثل دختر خودمی، عزیزم.
عصر، وقتی به خونه برگشتن، ا.ت با چندین کیسهی خرید وارد اتاقش شد و لباس انتخابیاش رو با دقت روی تخت گذاشت.
ا.ت: اوپا هنوز نیومده؟
آجوما: نه دخترم، ولی بهزودی میاد.
ا.ت به لباسش نگاه کرد و لبخند زد.
ا.ت: نمیتونم صبر کنم تا منو ببینه!
اون نمیدونست جین هم از صبح چندین بار ساعتش رو نگاه کرده و منتظر رسیدن شب بوده.
برای ا.ت، امشب فقط یه قرار عاشقانهی دیگه بود.
اما برای جین، امشب قرار بود شروع فصل تازهای از زندگیشون باشه.
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
♡ ادامه دارد... ♡
♡گیلیلیلیلیلیلی ♡
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
- ۳۰۸
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط