عشق بی پایان
جونکوک: به آمبولانس خبر کنید...
صدای فریادش کل عمارت رو لرزوند.
هانول با دستهای لرزون گوشی رو برداشت و سریع با اورژانس تماس گرفت. اجوما کنار ا/ت زانو زده بود و با نگرانی اسمش رو صدا میزد.
اجوما: ا/ت... دخترم؟ صدای منو میشنوی؟
اما ا/ت هیچ واکنشی نشون نداد.
جونکوک چند قدم جلو اومد. برای اولین بار هیچکس اون چهرهی سرد و مغرورش رو نمیدید. رنگ صورتش پریده بود و دستهاش میلرزید.
آرام کنار ا/ت نشست.
جونکوک: ا/ت... چشماتو باز کن.
دستش رو نزدیک دست ا/ت برد، اما برای چند لحظه مکث کرد؛ انگار از لمس کردنش میترسید.
بعد خیلی آروم دستش رو گرفت.
جونکوک:... بیدار شو....
هانول با گریه گفت:
هانول: ارباب... حالش خوب میشه؟
جونکوک جواب نداد.
چشمهاش فقط روی صورت بیحال ا/ت بود.
چند دقیقه بعد صدای آمبولانس از بیرون عمارت شنیده شد.
پزشکها با عجله وارد شدن و ا/ت رو روی برانکارد گذاشتن.
جونکوک سریع بلند شد.
جونکوک: من هم میام.
پزشک: شما از خانوادهش هستید؟
جونکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش روی ا/ت موند.
جونکوک: ...من رئیسش هستم
و بدون اینکه منتظر جواب پزشک بمونه، همراهشون از عمارت بیرون رفت.
اما درست قبل از اینکه سوار آمبولانس بشه، صدایی از پشت سرش اومد.
یون سوک: ارباب جوان...
جونکوک ایستاد.
آرام برگشت و به یون سوک نگاه کرد.
یون سوک سعی کرد خودش رو نگران نشون بده.
یون سوک: امیدوارم حال ا/ت خوب بشه...
جونکوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد با صدایی سرد گفت:
جونکوک: امیدوارم...
مکث کرد.
جونکوک: چون اگه بفهمم کسی عمداً باعث این اتفاق شده...
نگاهش تیره شد.
جونکوک: خودم پیداش میکنم.
یون سوک برای لحظهای خشکش زد.
جونکوک سوار آمبولانس شد و در بسته شد.
یون سوک همون جا موند
دستهاش رو مشت کرده بود.
یون سوک: یعنی... فهمیده؟
صدای فریادش کل عمارت رو لرزوند.
هانول با دستهای لرزون گوشی رو برداشت و سریع با اورژانس تماس گرفت. اجوما کنار ا/ت زانو زده بود و با نگرانی اسمش رو صدا میزد.
اجوما: ا/ت... دخترم؟ صدای منو میشنوی؟
اما ا/ت هیچ واکنشی نشون نداد.
جونکوک چند قدم جلو اومد. برای اولین بار هیچکس اون چهرهی سرد و مغرورش رو نمیدید. رنگ صورتش پریده بود و دستهاش میلرزید.
آرام کنار ا/ت نشست.
جونکوک: ا/ت... چشماتو باز کن.
دستش رو نزدیک دست ا/ت برد، اما برای چند لحظه مکث کرد؛ انگار از لمس کردنش میترسید.
بعد خیلی آروم دستش رو گرفت.
جونکوک:... بیدار شو....
هانول با گریه گفت:
هانول: ارباب... حالش خوب میشه؟
جونکوک جواب نداد.
چشمهاش فقط روی صورت بیحال ا/ت بود.
چند دقیقه بعد صدای آمبولانس از بیرون عمارت شنیده شد.
پزشکها با عجله وارد شدن و ا/ت رو روی برانکارد گذاشتن.
جونکوک سریع بلند شد.
جونکوک: من هم میام.
پزشک: شما از خانوادهش هستید؟
جونکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش روی ا/ت موند.
جونکوک: ...من رئیسش هستم
و بدون اینکه منتظر جواب پزشک بمونه، همراهشون از عمارت بیرون رفت.
اما درست قبل از اینکه سوار آمبولانس بشه، صدایی از پشت سرش اومد.
یون سوک: ارباب جوان...
جونکوک ایستاد.
آرام برگشت و به یون سوک نگاه کرد.
یون سوک سعی کرد خودش رو نگران نشون بده.
یون سوک: امیدوارم حال ا/ت خوب بشه...
جونکوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد با صدایی سرد گفت:
جونکوک: امیدوارم...
مکث کرد.
جونکوک: چون اگه بفهمم کسی عمداً باعث این اتفاق شده...
نگاهش تیره شد.
جونکوک: خودم پیداش میکنم.
یون سوک برای لحظهای خشکش زد.
جونکوک سوار آمبولانس شد و در بسته شد.
یون سوک همون جا موند
دستهاش رو مشت کرده بود.
یون سوک: یعنی... فهمیده؟
- ۲۵.۷k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط