پارت آخر

ا/ت چند ثانیه ساکت ماند.

بعد آرام دستش را روی دست مایکی گذاشت.

و برای اولین بار...

خودش را به آغوشش نزدیک‌تر کرد.

مایکی لبخند زد.

انگار دقیقاً منتظر همین حرکت بود.مایکی هنوز ا/ت را در آغوش گرفته بود.

ا/ت آرام برگشت تا صورتش را ببیند.

چشم‌های مایکی نیمه‌باز بود و موهای سفیدش نامرتب روی پیشانی‌اش ریخته بود.

ا/ت لبخند کوچکی زد.

— «صبح بخیر.»

مایکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

— «صبح بخیر...»

صدایش هنوز خواب‌آلود بود.

ا/ت خواست از آغوشش بیرون بیاید، اما مایکی دستش را شل کرد و اجازه داد.

این بار برخلاف همیشه، نگهش نداشت.

ا/ت چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

— «مایکی...»

— «هوم؟»

— «دیشب...»

مایکی ساکت شد.

— «اگه هنوز ازم می‌ترسی، مجبور نیستی چیزی بگی.»

ا/ت سرش را تکان داد.

— «نه.»

کمی مکث کرد.

— «دیگه مثل قبل نیست.»

مایکی نگاهش کرد.

— «مطمئنی؟»

ا/ت آهسته نزدیک‌تر شد.

— «آره.»

مایکی دستش را روی صورت ا/ت گذاشت، اما همان‌جا متوقف شد.

— «می‌تونم؟»

ا/ت چند ثانیه به چشم‌هایش نگاه کرد.

بعد خیلی آرام سرش را تکان داد.

— «آره.»

مایکی خم شد.

اول فقط پیشانی ا/ت را بوسید.

یک بوسه‌ی کوتاه و آرام.

بعد فاصله گرفت و دوباره نگاهش کرد؛ انگار هنوز منتظر بود ا/ت نظرش را عوض کند.

اما ا/ت این بار لبخند زد و خودش کمی جلو رفت.

لب‌هایشان برای لحظه‌ای آرام به هم رسید.

بوسه کوتاه بود؛ نرم و خجالتی.

وقتی از هم فاصله گرفتند، گونه‌های ا/ت کاملاً سرخ شده بود.

مایکی چند ثانیه مات نگاهش کرد.

— «...دوباره.»

ا/ت خندید.

— «پررو شدی؟»

مایکی خیلی جدی گفت:

— «فقط یک بار دیگه.»

— «نه.»

مایکی اخم مصنوعی کرد.

— «ا/ت...»

— «گفتم نه.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد ا/ت خودش لبخند زد و دوباره نزدیک شد.

— «ولی این یکی رو خودم می‌خوام.»

مایکی لبخند زد.

این بار ا/ت خودش فاصله را کم کرد و یک بوسه‌ی کوتاه روی لب‌هایش گذاشت.

مایکی چشم‌هایش را بست.

وقتی ا/ت عقب رفت، مایکی آرام پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

— «این یکی رو بیشتر دوست داشتم.»

ا/ت با خجالت گفت:

— «چرا؟»

مایکی لبخند زد.

— «چون این بار خودت انتخابش کردی.»

ا/ت چیزی نگفت.

فقط سرش را روی سینه‌ی مایکی گذاشت.

مایکی هم آرام دست‌هایش را دور او حلقه کرد.

و برای چند دقیقه، رهبر بونتن و دختر خواننده‌ی آن بار، هیچ‌کدامشان به دنیای بیرون فکر نکردند.

فقط همان‌جا ماندند.

کنار هم.
دیدگاه ها (۷)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

فاصله یک لبخند تا جنون

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

پارت سه

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط