{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•انتقام•

•انتقام•
پارت هفتاد و سوم✞︎🖤
ارسلان: دیانام:)!
دیانا: تو فکر بودم که با حرف ارسلان کیلو کیلو قند تو دلم آب شد همین که منو مالکیت میداد به خودش همین کافی بود برای رشد کردن حسم بهش:)!....
_جانم
ارسلان: از موقعی که دیانا اومده بود همش تو خودش بود
صداش کردم که گفت جانم با این حرفش بلند شدم و رفتم جلوی کاناپه ای که نشسته بود زانو زدم و دستاشو تو دستام گرفتم...
_دیا من این نگاهتو میشناسم بگو چی شده:)!...
دیانا: همین حرف ارسلان کافی بود که گرمی اشکو رو گونه هام حس کنم خودمو پرت کردم تو بغل ارسلان جلوی نگاهای متعجب بچها
ارسلان دستشو کرد تو موهامو نوازش کرد...
ارسلان: قلب ارسلان نمیگی چی شده؟....
دیانا: با صدایی که سعی میکردم از هق هقام نلرزه گفتم...
_میشه فقط تو بغلت باشم و هیچی نپرسی؟:)....
ارسلان: دیانارو بیشتر به خودم فشارش دادم و سرمو تو گودی گردنش بردم شاید هر دومون به این آرامش نیاز داشتیم!:)...
__
مهراب: نگاه هممون روی دیانا و ارسلان زوم بود مهدیس از موقعی که اومده بود دپرس بود رفتم دستشو و تو دستم گرفتم..
_چیزی شده مهدیس؟:)....
مهدیس: با حرف مهراب هول شدم ولی سریع خودمو جمع کردم...
_امم نه عزیزم چیزی نشده فقط یکم خستم:)!...
مهراب: میدونم نگران باباتی ولی ی کاریش میکنم قول میدم...
مهدیس: همین که کنارمی کافیه:)!...
مهراب: کم کم بریم ما اینا تنها باشن؟
ی راهی هست که باید بهت بگم:)!...
مهدیس: باش...
_
دیانا: همه خدافظی کردن و رفتن و من موندم
و ارسلان هردومون روزه سکوت گرفته بودیم
ارسلان فهمیده بود حالم خوب نیس و زیاد سوال نپرسید...
همون موقع صدای زنگ گوشیم بلند شد:)!...
_بفرمایید
+اوه سلام خانوم جذاب..
دیانا: صدای مردی تو گوشم نمایان شد
با ترس زل زدم تو چشای ارسلان که کنارم نشسته بود
از کنارش بلند شدم و رفتم توی اتاق..
_ببخشید شما؟...
+نشناختی؟ همونی که...
دیدگاه ها (۷)

•انتقام•پارت هفتاد و چهارم✞︎🖤دیانا: صدای مردی تو گوشم نمایان...

•انتقام•پارت هفتاد و پنجم✞︎🖤دیانا: فکر کردی من از این فاصله ...

•انتقام•پارت هفتاد و دوم✞︎🖤ممد: الان کع دارم دقت میکنم مهدیس...

•انتقام•پارت هفتاد و یکم✞︎🖤مهدیس: دیانا وایسا..دیانا: چیه؟مه...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_26لرزون بلند شد+ک..کیو میگی؟...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part46و به صورتم خیره شدمن:سعیدتوروخداسعید:چی...

dark love

[چند پارتی]

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_91لباس مشکی رنگ کوتاهی که قس...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_51سریع سوار ماشین شدم و با س...

چند پارتی (درخواستی)

رمان عشق ممنوع

فیک تهیونگ

وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...در ورودی خونه رو باز کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط