همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 80.
"ویو لیام"
شام تقریباً تموم شده بود.
ملیس با قاشق آخرین تیکهی دسرش رو خورد.
بعد با رضایت گفت:
+«این یکی رو قبول دارم.»
لبخند زدم.
_«بالاخره یه چیزی رو از من قبول کردی.»
چشمهاش رو ریز کرد.
+«زیاد ذوقزده نشو.»
+«هنوزم ازت طلبکارم.»
خندیدم.
_«باشه، خانوم طلبکار.»
از رستوران بیرون اومدیم.
هوا خنک شده بود.
بارون ریزی میبارید.
بدون اینکه چیزی بگم، چترم رو باز کردم و بالای سر هر دومون گرفتم.
چند دقیقه، فقط کنار هم راه رفتیم.
هیچکدوم حرفی نمیزدیم.
این سکوت...
برخلاف همیشه، اصلاً آزاردهنده نبود.
ملیس آروم گفت:
+«لیام...»
_«هوم؟»
+«مرسی بابت امشب.»
لبخند زدم.
_«ارزشش رو داشت.»
کنار ماشین ایستادیم.
ملیس خواست درِ ماشین رو باز کنه...
اما انگار پشیمون شد.
برگشت سمتم.
نگاههامون به هم گره خورد.
بارون، آروم روی لبهی چتر صدا میکرد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
_«ملیس...»
+«بله؟»
_«یه چیزی ازت بپرسم؟»
سرش رو تکون داد.
+«بپرس.»
لبخند محوی روی لبم نشست.
_«اگه جوابت منفی باشه...»
_«قول میدم ناراحت نشم.»
چشمهاش پر از کنجکاوی شد.
+«خب؟»
یک قدم بهش نزدیکتر شدم.
_«میتونم...»
_«ببوست؟»
گونههاش آرام گل انداخت.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد با خجالت، لبخند خیلی کوچکی زد.
و خیلی آرام گفت:
+«...آره.»
قلبم تندتر زد.
آروم دستم رو بالا آوردم.
چند تار موی خیسش رو پشت گوشش کنار زدم.
نمیخواستم عجله کنم.
فقط خواستم مطمئن باشم که خودش هم همین رو میخواد.
ملیس یک قدم جلوتر اومد.
فاصلهی بینمون...
از همیشه کمتر شد.
چشمهاش رو بست.
من هم آروم خم شدم.
و خیلی نرم...
برای اولین بار...
لبهامون همدیگه رو لمس کرد.
یه بوسهی کوتاه...
آروم...
و پر از تردیدهای شیرین.
چند ثانیه بعد، از هم فاصله گرفتیم.
ملیس هنوز سرش پایین بود.
با خجالت لبخند میزد.
زیر لب گفت:
+«این...»
+«اولین بوسهم بود.»
لبخندم عمیقتر شد.
_«برای منم...»
سرش رو بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد.
+«جدی؟»
با خنده سر تکون دادم.
_«جدی.»
ملیس آروم خندید.
بعد با شیطنت گفت:
+«پس...»
+«فکر کنم هر دومون خیلی ناشی بودیم.»
از ته دل خندیدم.
_«اگه ناشی بودن اینقدر حس خوبی داشته باشه...»
_«اعتراضی ندارم.»
ملیس با خجالت، خیلی آروم بازوم رو زد.
+«زیادی حرف میزنی.»
درِ ماشین رو براش باز کردم.
_«بفرمایید، خانوم.»
قبل از اینکه سوار بشه، برای یک لحظه برگشت.
لبخند زد.
و این بار...
خودش خیلی کوتاه گونهام را بوسید.
+«اینم...»
+«برای تشکر از امشب.»
بعد با خندهی خجالتی سوار ماشین شد.
و من، تا وقتی ماشینش از دیدم دور نشد، همانجا زیر باران ایستادم... با لبخندی که انگار دیگر قصد نداشت از روی صورتم محو شود.
تولدت مبارک فالوو عزیزم ❤
https://wisgoon.com/lix_lona
پارت 80.
"ویو لیام"
شام تقریباً تموم شده بود.
ملیس با قاشق آخرین تیکهی دسرش رو خورد.
بعد با رضایت گفت:
+«این یکی رو قبول دارم.»
لبخند زدم.
_«بالاخره یه چیزی رو از من قبول کردی.»
چشمهاش رو ریز کرد.
+«زیاد ذوقزده نشو.»
+«هنوزم ازت طلبکارم.»
خندیدم.
_«باشه، خانوم طلبکار.»
از رستوران بیرون اومدیم.
هوا خنک شده بود.
بارون ریزی میبارید.
بدون اینکه چیزی بگم، چترم رو باز کردم و بالای سر هر دومون گرفتم.
چند دقیقه، فقط کنار هم راه رفتیم.
هیچکدوم حرفی نمیزدیم.
این سکوت...
برخلاف همیشه، اصلاً آزاردهنده نبود.
ملیس آروم گفت:
+«لیام...»
_«هوم؟»
+«مرسی بابت امشب.»
لبخند زدم.
_«ارزشش رو داشت.»
کنار ماشین ایستادیم.
ملیس خواست درِ ماشین رو باز کنه...
اما انگار پشیمون شد.
برگشت سمتم.
نگاههامون به هم گره خورد.
بارون، آروم روی لبهی چتر صدا میکرد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
_«ملیس...»
+«بله؟»
_«یه چیزی ازت بپرسم؟»
سرش رو تکون داد.
+«بپرس.»
لبخند محوی روی لبم نشست.
_«اگه جوابت منفی باشه...»
_«قول میدم ناراحت نشم.»
چشمهاش پر از کنجکاوی شد.
+«خب؟»
یک قدم بهش نزدیکتر شدم.
_«میتونم...»
_«ببوست؟»
گونههاش آرام گل انداخت.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد با خجالت، لبخند خیلی کوچکی زد.
و خیلی آرام گفت:
+«...آره.»
قلبم تندتر زد.
آروم دستم رو بالا آوردم.
چند تار موی خیسش رو پشت گوشش کنار زدم.
نمیخواستم عجله کنم.
فقط خواستم مطمئن باشم که خودش هم همین رو میخواد.
ملیس یک قدم جلوتر اومد.
فاصلهی بینمون...
از همیشه کمتر شد.
چشمهاش رو بست.
من هم آروم خم شدم.
و خیلی نرم...
برای اولین بار...
لبهامون همدیگه رو لمس کرد.
یه بوسهی کوتاه...
آروم...
و پر از تردیدهای شیرین.
چند ثانیه بعد، از هم فاصله گرفتیم.
ملیس هنوز سرش پایین بود.
با خجالت لبخند میزد.
زیر لب گفت:
+«این...»
+«اولین بوسهم بود.»
لبخندم عمیقتر شد.
_«برای منم...»
سرش رو بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد.
+«جدی؟»
با خنده سر تکون دادم.
_«جدی.»
ملیس آروم خندید.
بعد با شیطنت گفت:
+«پس...»
+«فکر کنم هر دومون خیلی ناشی بودیم.»
از ته دل خندیدم.
_«اگه ناشی بودن اینقدر حس خوبی داشته باشه...»
_«اعتراضی ندارم.»
ملیس با خجالت، خیلی آروم بازوم رو زد.
+«زیادی حرف میزنی.»
درِ ماشین رو براش باز کردم.
_«بفرمایید، خانوم.»
قبل از اینکه سوار بشه، برای یک لحظه برگشت.
لبخند زد.
و این بار...
خودش خیلی کوتاه گونهام را بوسید.
+«اینم...»
+«برای تشکر از امشب.»
بعد با خندهی خجالتی سوار ماشین شد.
و من، تا وقتی ماشینش از دیدم دور نشد، همانجا زیر باران ایستادم... با لبخندی که انگار دیگر قصد نداشت از روی صورتم محو شود.
تولدت مبارک فالوو عزیزم ❤
https://wisgoon.com/lix_lona
- ۱۴.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط