رایحه پنهان
رایحه پنهان
آخر سر آروم سر تکون داد.
- عوم... باشه، ارباب.
بعد تی رو بالا آورد.
- فقط... اینا رو کجا بذارم؟
جونگهیون به تی و سطل آب اشاره کرد.
- بذارشون توی اتاق خدمتکارها.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
- فردا صبح ادامهش بده.
- چشم.
جونگهیون سری تکون داد و از کنارش رد شد.
از آشپزخونه یه بطری آب خنک برداشت و به اتاقش برگشت.
چند جرعه آب نوشید و روی تخت دراز کشید.
اما مثل چند شب گذشته...
باز هم آخرین تصویری که قبل از خواب توی ذهنش چرخید، چهرهی همون خدمتکار تازهوارد بود.
چند لحظه به سقف خیره موند.
«چرا هر شب...؟»
کلافه نفسش رو بیرون داد و چشمهاش رو بست.
---
تهیونگ تا وقتی جونگهیون از دیدش ناپدید شد، همونجا ایستاده بود.
بعد نگاهش رو به تی توی دستش انداخت.
راستش هنوز ته دلش استرس داشت.
«اگه خانم چو دعوام کنه چی؟»
اما از طرفی...
این دستور مستقیم ارباب بود.
پس با خودش گفت هرچی شد، میگه خود ارباب جونگهیون اجازه داده.
تی و سطل رو داخل اتاق خدمتکارها گذاشت و بالاخره به اتاق خودش برگشت.
خستگی تمام بدنش رو گرفته بود.
همین که سرش به بالش رسید، چشمهاش سنگین شد و خیلی زود خوابش برد.
---
*صبح روز بعد، ساعت 8*
نور خورشید از بین پردهها داخل اتاق جونگهیون افتاده بود.
آروم چشمهاش رو باز کرد.
دستی به صورتش کشید و از تخت پایین اومد.
مثل همیشه دوش کوتاهی گرفت، کتوشلوار مرتبش رو پوشید، موهاش رو شونه کرد و عطر خنکش رو زد.
بعد وسایلش رو برداشت و از اتاق بیرون اومد.
هنوز به پلهها نرسیده بود که صدای داد و فریاد از طبقهی پایین توجهش رو جلب کرد.
اخم کرد.
قدمهاش رو تندتر کرد و وقتی به طبقهی پایین رسید، صحنهای که دید باعث شد همونجا مکث کنه.
خانم چو روبهروی تهیونگ ایستاده بود و با صدای بلند سرش داد میزد.
تهیونگ سرش رو پایین انداخته بود و بدون اینکه چیزی بگه، فقط به زمین نگاه میکرد.
جونگهیون بلافاصله جلو رفت.
- اول صبح چه خبره، خانم چو؟
صدای محکم مرد باعث شد همهی اطرافیان ساکت بشن.
خانم چو همون لحظه برگشت و با دیدن جونگهیون، سریع برای احترام خم شد.
• عذر میخوام، ارباب... ولی ایشون کاری که بهش سپرده بودم رو نصفه رها کرده.
جونگهیون نگاهی به تهیونگ انداخت.
بعد دوباره رو به سرخدمتکار کرد.
- گذاشتین توضیح بده؟
خانم چو سکوت کرد.
جونگهیون لحنش رو کمی جدیتر کرد.
- یا فقط از اول داشتین سرش داد میزدین؟
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشون افتاد.
تهیونگ آروم سرش رو بالا آورد.
برای اولین بار، احساس کرد شاید لازم نباشه برای هر چیزی خودش رو توضیح بده.
جونگهیون نگاهش رو از خانم چو گرفت و به تهیونگ دوخت.
- دیشب خودم بهش دستور دادم کارش رو متوقف کنه.
خانم چو با تعجب گفت:
• ولی ارباب...
جونگهیون بدون اینکه اجازه بده جملهش رو کامل کنه، ادامه داد:
- دیر وقت بود.
لحنش محکمتر شد.
- لازم نبود تا نصفهشب کار کنه.
خانم چو سرش رو پایین انداخت.
• چشم، ارباب.
جونگهیون چند لحظه مکث کرد و بعد آرومتر گفت:
- از این به بعد اول اجازه بدین طرف حرفش رو بزنه، بعد قضاوت کنین.
نگاهش جدی بود.
- و لطفاً صداتون رو هم روی خدمتکارها بلند نکنین.
خانم چو دوباره سرش رو پایین آورد.
• چشم، ارباب.
بعد از کنار تهیونگ رد شد و از اونجا دور شد.
تهیونگ هنوز سر جاش ایستاده بود.
انگار خودش هم باورش نمیشد اینبار کسی جلوی خانم چو ایستاده باشه.
چند لحظه بعد، سریع برای احترام خم شد.
- ممنونم... ارباب.
جونگهیون لبخند خیلی محوی زد.
- برو به کارت برس.
تهیونگ آروم سر تکون داد.
- چشم.
بعد از اونجا دور شد.
اما چند قدم که برداشت، لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بود...
احساس کرد شاید همهی اربابها مثل هم نیستن.
آخر سر آروم سر تکون داد.
- عوم... باشه، ارباب.
بعد تی رو بالا آورد.
- فقط... اینا رو کجا بذارم؟
جونگهیون به تی و سطل آب اشاره کرد.
- بذارشون توی اتاق خدمتکارها.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
- فردا صبح ادامهش بده.
- چشم.
جونگهیون سری تکون داد و از کنارش رد شد.
از آشپزخونه یه بطری آب خنک برداشت و به اتاقش برگشت.
چند جرعه آب نوشید و روی تخت دراز کشید.
اما مثل چند شب گذشته...
باز هم آخرین تصویری که قبل از خواب توی ذهنش چرخید، چهرهی همون خدمتکار تازهوارد بود.
چند لحظه به سقف خیره موند.
«چرا هر شب...؟»
کلافه نفسش رو بیرون داد و چشمهاش رو بست.
---
تهیونگ تا وقتی جونگهیون از دیدش ناپدید شد، همونجا ایستاده بود.
بعد نگاهش رو به تی توی دستش انداخت.
راستش هنوز ته دلش استرس داشت.
«اگه خانم چو دعوام کنه چی؟»
اما از طرفی...
این دستور مستقیم ارباب بود.
پس با خودش گفت هرچی شد، میگه خود ارباب جونگهیون اجازه داده.
تی و سطل رو داخل اتاق خدمتکارها گذاشت و بالاخره به اتاق خودش برگشت.
خستگی تمام بدنش رو گرفته بود.
همین که سرش به بالش رسید، چشمهاش سنگین شد و خیلی زود خوابش برد.
---
*صبح روز بعد، ساعت 8*
نور خورشید از بین پردهها داخل اتاق جونگهیون افتاده بود.
آروم چشمهاش رو باز کرد.
دستی به صورتش کشید و از تخت پایین اومد.
مثل همیشه دوش کوتاهی گرفت، کتوشلوار مرتبش رو پوشید، موهاش رو شونه کرد و عطر خنکش رو زد.
بعد وسایلش رو برداشت و از اتاق بیرون اومد.
هنوز به پلهها نرسیده بود که صدای داد و فریاد از طبقهی پایین توجهش رو جلب کرد.
اخم کرد.
قدمهاش رو تندتر کرد و وقتی به طبقهی پایین رسید، صحنهای که دید باعث شد همونجا مکث کنه.
خانم چو روبهروی تهیونگ ایستاده بود و با صدای بلند سرش داد میزد.
تهیونگ سرش رو پایین انداخته بود و بدون اینکه چیزی بگه، فقط به زمین نگاه میکرد.
جونگهیون بلافاصله جلو رفت.
- اول صبح چه خبره، خانم چو؟
صدای محکم مرد باعث شد همهی اطرافیان ساکت بشن.
خانم چو همون لحظه برگشت و با دیدن جونگهیون، سریع برای احترام خم شد.
• عذر میخوام، ارباب... ولی ایشون کاری که بهش سپرده بودم رو نصفه رها کرده.
جونگهیون نگاهی به تهیونگ انداخت.
بعد دوباره رو به سرخدمتکار کرد.
- گذاشتین توضیح بده؟
خانم چو سکوت کرد.
جونگهیون لحنش رو کمی جدیتر کرد.
- یا فقط از اول داشتین سرش داد میزدین؟
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشون افتاد.
تهیونگ آروم سرش رو بالا آورد.
برای اولین بار، احساس کرد شاید لازم نباشه برای هر چیزی خودش رو توضیح بده.
جونگهیون نگاهش رو از خانم چو گرفت و به تهیونگ دوخت.
- دیشب خودم بهش دستور دادم کارش رو متوقف کنه.
خانم چو با تعجب گفت:
• ولی ارباب...
جونگهیون بدون اینکه اجازه بده جملهش رو کامل کنه، ادامه داد:
- دیر وقت بود.
لحنش محکمتر شد.
- لازم نبود تا نصفهشب کار کنه.
خانم چو سرش رو پایین انداخت.
• چشم، ارباب.
جونگهیون چند لحظه مکث کرد و بعد آرومتر گفت:
- از این به بعد اول اجازه بدین طرف حرفش رو بزنه، بعد قضاوت کنین.
نگاهش جدی بود.
- و لطفاً صداتون رو هم روی خدمتکارها بلند نکنین.
خانم چو دوباره سرش رو پایین آورد.
• چشم، ارباب.
بعد از کنار تهیونگ رد شد و از اونجا دور شد.
تهیونگ هنوز سر جاش ایستاده بود.
انگار خودش هم باورش نمیشد اینبار کسی جلوی خانم چو ایستاده باشه.
چند لحظه بعد، سریع برای احترام خم شد.
- ممنونم... ارباب.
جونگهیون لبخند خیلی محوی زد.
- برو به کارت برس.
تهیونگ آروم سر تکون داد.
- چشم.
بعد از اونجا دور شد.
اما چند قدم که برداشت، لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بود...
احساس کرد شاید همهی اربابها مثل هم نیستن.
- ۴.۲k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط