پارت ۱۸

پارت ۱۸
#پشت غرورت
صبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه بیرون زد.
پیام دیشب هنوز توی ذهنش بود:
«اگه می‌خوای لیام سالم بمونه، ازش فاصله بگیر.»
ولی اِما تصمیمش رو گرفته بود.
قرار نبود عقب بکشه.
وقتی به دانشگاه رسید، لیام جلوی در منتظرش بود.
اِما نزدیک شد.
«تو چرا اینجایی؟»
لیام گفت:
«گفتم تنها جایی نری.»
اِما لبخند زد.
«من که بچه نیستم.»
«می‌دونم.»
«پس؟»
لیام چند لحظه نگاهش کرد.
«فقط... می‌خواستم ببینمت.»
اِما ساکت شد.
لیام انگار خودش هم متوجه شد چی گفته.
سریع نگاهش رو برگردوند.
«یعنی مطمئن شم سالمی.»
اِما لبخند زد.
«آره... حتماً.»
سر کلاس، اِما چند بار متوجه شد لیام از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنه.
زنگ تفریح که خورد، رفت کنارش.
«چی شده؟»
لیام گفت:
«یه ماشین از صبح اونجاست.»
اِما نگاه کرد.
یک ماشین مشکی کنار خیابون پارک شده بود.
«فکر می‌کنی همونه؟»
«نمی‌دونم.»
لیام گوشی‌ش رو برداشت.
«ولی می‌خوام بفهمم کیه.»
قبل از اینکه حرکت کنه، اِما دستش رو گرفت.
«تنهایی نرو.»
لیام به دستش نگاه کرد.
اِما سریع دستش رو عقب کشید.
«منظورم اینه... ممکنه خطرناک باشه.»
لیام لبخند کوچیکی زد.
«باشه. با هم می‌ریم.»
وقتی به ماشین رسیدن، کسی داخلش نبود.
فقط روی صندلی یک پاکت گذاشته شده بود.
لیام پاکت رو برداشت.
داخلش یک عکس بود.
عکس اِما و لیام زیر چتر.
همون روز بارونی.
اِما با دیدن عکس گفت:
«پس اون موقع هم ما رو دیده بود.»
لیام عکس رو مچاله کرد.
«این دیگه تمومش می‌کنه.»
اِما گفت:
«چی؟»
لیام بهش نگاه کرد.
«نمی‌ذارم دیگه بهت نزدیک بشه.»
اِما آرام گفت:
«تو نمی‌تونی همیشه از من مراقبت کنی.»
لیام جواب داد:
«می‌تونم سعی کنم.»
اِما نگاهش کرد.
«چرا اینقدر برات مهمه؟»
لیام چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد گفت:
«چون اگر اتفاقی برای تو بیفته...»
مکث کرد.
«من خودم رو نمی‌بخشم.»
اِما چیزی نگفت.
قلبش تند می‌زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای زنگ گوشی لیام بلند شد.
یک شماره ناشناس.
لیام جواب داد.
صدای مردی از پشت خط اومد:
«فکر کردی با نزدیک شدن به اِما می‌تونی همه‌چیز رو خراب کنی؟»
لیام گفت:
«تو کی هستی؟»
مرد خندید.
«کسی که خیلی بیشتر از تو درباره‌ی اِما می‌دونه.»
تماس قطع شد.
اِما آرام پرسید:
«چی گفت؟»
لیام بهش نگاه کرد.
«هیچی.»
اما این بار اِما فهمید.
لیام داشت چیزی رو ازش پنهان می‌کرد.
و چیزی که بیشتر از همه می‌ترسوندش این بود که...
شاید این بار، راز فقط درباره‌ی لیام نبود.
دیدگاه ها (۱۳)

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀ات یک قدم عقب رفت.— امکان نداره...مرد از تاریک...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

قسمت ۲۷ — «مردی که نباید برگشته باشد» 🖤چراغ‌ها یک‌دفعه روشن ...

.....پارت دوم.....

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

𝖕𝖆𝖗𝖙19مارال نیمه‌شب از اتاق بیرون آمد. راهروها تاریک بودند. ...

پارت ۳۲

the lost leaves/رمان جیمین

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط