{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

cursed bloods 7

شمشیر رو دو دستی گرفتم و دویدم سمتش.‌. پامو روی میز گذاشتم و خیلی حرفه ای پریدم سمتش که جاخالی داد و کمرم رو گرفت و گفت:
-قرار نیست کسیو به کشتن بدی الا






اهمیتی ندادم و با اخم از بغلش اومدم بیرون و دوباره حمله کردم..
دوباره و دوباره و با هر ضربه ای که شمشیرش داشت اونو مهار میکرد میگفتم:
-اولا اسم منو به زبونت نیار و دوما...بهم دست نزن..






خیلی ریلکس داشت دفاع می‌کرد.. انگار نه انگار داشتیم میجنگیدیم..
اون براش مهم نبود و فقط میزاشت که بجنگم حتی وقتی که داشتم به دره نزدیکش میکردم..
خشمم اینقدر زیاد بود که اگه اون موقع کمرم رو نمیگرفت ممکن بود واقعا از وسط نصفش کنم...
از چی عصبی ام؟



این سوالی بود که سال هاست توی ذهنمه.. ولی چیزی که بیشتر این راه ذهنم رو مشغول خودش کرده بود این بود که چرا اون خشم رو نشون ندادم؟
حتی به خودم..
نمیگم بچه ی خوب و ساکتی بودم..فقط میتونم بگم من حتی به خودم هم احساساتم رو نشون ندادم...ندادم تا الان!



دو قدم دیگه مونده بود به دره که برگردوندم و همون لحظه که نزدیک بود بیوفتم کمرم رو گرفت..


جیغ زدم و شمشیر خودم از دره پرت شد پایین..
سرمو کج کردم و با ترس به اون ارتفاع نگاه کردم..
حتی صدای برخورد شمشیر به زمین نیومد..اینقدر اونجا بلند بود..کلاه شنلم رفته بود عقب و حالا دیگه مرد میتونست چشمام رو ببینه..با فکر به رقیبم سرمو
سمتش کردم و با استرس نگاش کردم..تا سرمو اینوری کردم شمشیر رو به سرعت بالا برد که جیغ بلندی کشیدم و از ترس چشمامو بستم..




شمشیر به صورتم برخورد کرد ولی بدون اینکه هیچ ردی از درد با خودش به جا بزاره..
چند ثانیه بعد چشمامو باز کردم و به چشمای مرد که داشتن بین اخم هاش چیزی رو بهم میگفتن نگاه کردم..



انگار فرد آشنایی رو دیده باشه.. سر شمشیرش پارچه ی ماسک من بود..اون..اون چهرم رو دید...لعنتی.


یهو زیر پام خالی شد و چند تیکه سنگی که زیر پام بود تیکه تیکه شدن و ریختن.. جیغ کشیدم و سفت لباس مرد رو گرفتم که توی یک چشم به هم زدن بلندم کرد و چند قدم عقب برد منو...




چند ثانیه بعد وقتی که به نظر می‌رسید همه چیز آرومه گفت:
-تو دختر پادشاهی؟برای همین اون گردنبند دستت بود؟





دیگه تمومه..ایندفعه دیگه بدجور خودمو به خطر انداختم..با نفرت گفتم:
-بزارم پایین..




گفت:
-ولی دختر پادشاه چطور میتونه با همچین چیزایی سر و کار داشته باشه؟





گفتم:
-کدوم دختر پادشاهی؟چرا چرند میگی من الام ا..ل..ا نه کس دیگه حالا هم ولم کن میخوام برم.




خواست چیزی بگه که یهو صدایی شنیدم..صدای دختری رو توی جنگل..هین بلندی کشید ولی دیگه صدایی نیومد..



مرد نگاه دقیقی به پشت درخت انداخت و با صدای بلندی گفت:
-بیا بیرون!
دیدگاه ها (۱۳)

سرنوشت(ویو رایا)نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.دیگه حتی توان گریه...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "36""ویو جئون آنجلینا"از ص...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 2 | مرد عنکبوتی سیاهکه یهو....تَق!صدای برخورد چیزی ب...

Enemys Embrsce [ part ۲۷ ]

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁶و من..انگار تشنه اون بوسـ‌ه بودم..تشن...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

🌹 رزهای خونینپارت هفتماتاق در تاریکی فرو رفت.یونا با ترس کنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط