{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

سرنوشت

(ویو رایا)

نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.

دیگه حتی توان گریه کردن هم نداشتم.

تا اینکه صدای درگیری از بیرون اومد.

صدای چند نفر...

بعد صدای قدم‌هایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

در با شدت باز شد.

شوگا بود.

همین که دیدمش، بغضم ترکید.

رایا: شوگااااا!

با عجله سمتش رفتم.

شوگا منو گرفت و محکم توی بغلش کشید.

رایا: می‌ترسیدم... خیلی می‌ترسیدم...

شوگا: تموم شد.

رایا: فکر کردم دیگه پیدام نمی‌کنی...

شوگا: پیدات کردم.

دستش رو روی سرم کشید.

شوگا: دیگه هیچ‌کس بهت دست نمی‌زنه.

تمام راه برگشت، ازش جدا نشدم.

(ویو رایا)

وقتی رسیدیم خونه، مستقیم رفتم توی اتاق.

شوگا پشت سرم اومد.

همین که در بسته شد، دوباره زدم زیر گریه.

رایا: من خیلی ترسیده بودم...

شوگا چیزی نگفت.

فقط نزدیکم شد و بغلم کرد.

سرمو روی سینه‌ش گذاشتم.

شوگا: گریه کن... من اینجام.

رایا: فکر کردم تنهام...

شوگا: دیگه هیچ‌وقت تنها نیستی.

دستم رو محکم‌تر گرفت.

شوگا: قول میدم.

چشمامو بستم و برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، احساس امنیت کردم.

گلیلیلیلییللی
دیدگاه ها (۰)

سرنوشت(ویو من)اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...هر بار چشمامو می...

سرنوشت(ویو شوگا)صبح که بیدار شدم، رایا هنوز خواب بود.صورتش خ...

سرنوشت(ویو شوگا)سه ساعت بود ساختمون به ساختمون دنبالش می‌گشت...

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت بود توی اون اتاق تاریک بودم.هرچی می...

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط