{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاه

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاه

صدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، تنها موسیقیِ این شبِ کثیف بود.  یکی از مردهایِ گروهِ رقیب، که اون گوشه زخمی افتاده بود، با حرکتی ناگهانی چاقوش رو درآورد و با چشم‌هایِ خون‌گرفته به سمتِ من خیز برداشت. همه‌چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.

من حتی فرصت نکردم جیغ بزنم. اما جونگ‌کوک... اون حتی پلک هم نزد. قبل از این که چاقویِ اون مرد به نیم‌متریِ من برسه، جونگ‌کوک مثلِ یه سایه‌یِ مرگبار جلویِ من ظاهر شد. صدایِ خرد شدنِ استخون‌ها تویِ سکوتِ انبار پیچید. اون مرد حتی نتونست ناله کنه. جونگ‌کوک با یه حرکتِ سریع و بی‌رحمانه، اون رو به دیوار کوبید و کار رو تموم کرد.

اون اصلاً عصبانی نبود. فقط سرد بود. انگار داشت یه آشغال رو از سرِ راه برمی‌داشت.

سریع برگشت سمتِ من. دست‌هایِ بی‌رحمش که تا چند لحظه پیش آدم کشته بودن، حالا خیلی آروم و با وسواس، موهایِ ریخته رویِ صورتم رو کنار زدند. انگار من تنها چیزِ پاکِ تویِ اون خراب‌شده بودم.

زمزمه کرد: «بهت گفتم ماریا... من دنیامو جوری می‌چینم که حتی سایه‌ات هم آسیب نبینه.»

قبل از این که بتونم جواب بدم، دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد و من رو جوری به خودش چسبوند که حس کردم دنده‌هام دارن تو سینه فشرده می‌شن. لب‌هاش رو با خشونتِ تمام رویِ لب‌هام گذاشت. این بوسه، دومین  بوسه‌یِ امشبمون بود، اما این یکی فرق داشت؛ پر از آدرنالین، پر از خون، و پر از مالکیت. انگار می‌خواست با طعمِ لب‌هاش، بویِ مرگِ اون مرد رو از خاطرم پاک کنه.

وقتی عقب کشید، پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد و با صدایی که از تهِ گلوش میومد، گفت: «هر کی که بخواد بهت نگاه کنه، چشم‌هاش رو می‌گیرم. هر کی بخواد بهت دست بزنه، دست‌هاش رو قطع می‌کنم. تو مالِ منی ماریا. حتی اگه لازم باشه برایِ نگه داشتنت، کلِ این شهر رو به آتیش بکشم. می‌فهمی؟»

لرزیدم، اما نه از ترس. اون داشت بهم می‌گفت که من برایِ اون، از جونِ همه مهم‌ترم.

***
دیدگاه ها (۲)

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

### پارت ۴: رنگِ سرخ رویِ دستانِ سرد نصفه‌شب بود و سکوتِ عما...

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

ادامه پارت ۵

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

دختر و پارتی

ویو: ویکتورچشم‌هام رو باز کردم.دست‌هام بسته بود و توی یه اتا...

پارت ۷۲

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

پارت ۶۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط