🕷️ ᴘᴀʀᴛ 2 | مرد عنکبوتی سیاه
🕷️ ᴘᴀʀᴛ 2 | مرد عنکبوتی سیاه
که یهو....
تَق!
صدای برخورد چیزی به پنجره باعث شد کل کلاس از جا بپره.
همه برگشتن سمت پنجره.
منم با تعجب از جام بلند شدم.
مرد عنکبوتی درست پشت پنجرهی کلاس بود.
دستش رو بالا آورد و با انرژی گفت:
— سلام دانشجوااا! 😎
— خوب درس بخونید!
یکی از بچهها با ذوق گفت:
— وای! مرد عنکبوتی!
یکی دیگه سریع گوشیش رو درآورد.
استاد با عصبانیت گفت:
— بچهها بشینید سر جاتون!
مرد عنکبوتی خندید و گفت:
— استاد ببخشید مزاحم کلاس شدم.
بعد سرش رو کمی به طرف من چرخوند.
چند ثانیه نگاهم کرد.
منم فقط مات مونده بودم.
همون چشمها...
همون حالت ایستادن...
خودش بود.
همون مردی که یک هفته پیش توی زیرزمین دیده بودمش.
همون کسی که هر شب طرحش رو روی دیوار میکشیدم.
ولی این بار...
قبل از اینکه حتی فرصت کنم چیزی بگم، صدای بلندی از پشت سر مرد عنکبوتی اومد.
بووووم!
شیشههای پنجره لرزید.
مرد عنکبوتی فوراً جدی شد.
سرش رو برگردوند.
یه نفر روی ساختمان روبهرو ایستاده بود.
لباسش کاملاً مشکی بود.
چشمهای سفید داشت.
و ظاهرش شبیه مرد عنکبوتی بود...
ولی حس خوبی ازش نمیگرفتم.
مرد عنکبوتی زیر لب گفت:
— لعنتی...
اسپایدرمن سیاه با صدای بلندی گفت:
— بالاخره پیدات کردم.
مرد عنکبوتی از پنجره فاصله گرفت.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
— اومدم چیزی که از اول میخواستم رو تموم کنم.
— و اون چیه؟
اسپایدرمن سیاه لبخند زد.
— نابودی نیویورک.
همهی کلاس با شنیدن این حرف ساکت شدن.
استاد فوراً گفت:
— همه برید پایین! سریع!
اما من هنوز به پنجره خیره شده بودم.
مرد عنکبوتی گفت:
— تا وقتی من زندهام، اجازه نمیدم به این شهر دست بزنی.
اسپایدرمن سیاه خندید.
— پس اول تو رو میکشم.
در یک لحظه به سمت هم حمله کردن.
تَق!
بوم!
هر دو از جلوی پنجره رد شدن و روی ساختمان روبهرو فرود اومدن.
دانشجوها با ترس از کلاس بیرون رفتن.
من هم همراهشون حرکت کردم، ولی قبل از اینکه از راهرو رد بشم، دوباره صدای برخورد شدیدی شنیدم.
برگشتم سمت پنجره.
مرد عنکبوتی با تار خودش اسپایدرمن سیاه رو به دیوار چسبونده بود.
— تمومش کن!
اسپایدرمن سیاه تار رو پاره کرد.
— هنوز خیلی زوده.
بعد با سرعت به سمتش حمله کرد.
مرد عنکبوتی جاخالی داد.
اما ضربهی بعدی به دیوار ساختمان خورد و بخشی از اون ترک برداشت.
من ناخودآگاه گفتم:
— وای...
همون لحظه مرد عنکبوتی سرش رو سمت دانشگاه چرخوند.
انگار صدای من رو شنیده بود.
برای یه لحظه نگاهش با نگاه من برخورد کرد.
بعد سریع برگشت سمت دشمنش.
اسپایدرمن سیاه گفت:
— حواست پرت شد.
— نه.
— پس چرا به اون دختر نگاه کردی؟
مرد عنکبوتی سکوت کرد.
اسپایدرمن سیاه لبخند زد.
— جالبه...
مرد عنکبوتی با عصبانیت گفت:
— اسم اون رو وارد این ماجرا نکن.
و دوباره به سمتش حمله کرد.
من هنوز پشت پنجره ایستاده بودم.
ولی نمیدونستم...
همین چند ثانیه نگاه کردن من به مرد عنکبوتی، باعث شده بود یک نفر دیگه هم متوجه وجودم بشه.
و اون شخص...
دشمن مرد عنکبوتی بود.
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
که یهو....
تَق!
صدای برخورد چیزی به پنجره باعث شد کل کلاس از جا بپره.
همه برگشتن سمت پنجره.
منم با تعجب از جام بلند شدم.
مرد عنکبوتی درست پشت پنجرهی کلاس بود.
دستش رو بالا آورد و با انرژی گفت:
— سلام دانشجوااا! 😎
— خوب درس بخونید!
یکی از بچهها با ذوق گفت:
— وای! مرد عنکبوتی!
یکی دیگه سریع گوشیش رو درآورد.
استاد با عصبانیت گفت:
— بچهها بشینید سر جاتون!
مرد عنکبوتی خندید و گفت:
— استاد ببخشید مزاحم کلاس شدم.
بعد سرش رو کمی به طرف من چرخوند.
چند ثانیه نگاهم کرد.
منم فقط مات مونده بودم.
همون چشمها...
همون حالت ایستادن...
خودش بود.
همون مردی که یک هفته پیش توی زیرزمین دیده بودمش.
همون کسی که هر شب طرحش رو روی دیوار میکشیدم.
ولی این بار...
قبل از اینکه حتی فرصت کنم چیزی بگم، صدای بلندی از پشت سر مرد عنکبوتی اومد.
بووووم!
شیشههای پنجره لرزید.
مرد عنکبوتی فوراً جدی شد.
سرش رو برگردوند.
یه نفر روی ساختمان روبهرو ایستاده بود.
لباسش کاملاً مشکی بود.
چشمهای سفید داشت.
و ظاهرش شبیه مرد عنکبوتی بود...
ولی حس خوبی ازش نمیگرفتم.
مرد عنکبوتی زیر لب گفت:
— لعنتی...
اسپایدرمن سیاه با صدای بلندی گفت:
— بالاخره پیدات کردم.
مرد عنکبوتی از پنجره فاصله گرفت.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
— اومدم چیزی که از اول میخواستم رو تموم کنم.
— و اون چیه؟
اسپایدرمن سیاه لبخند زد.
— نابودی نیویورک.
همهی کلاس با شنیدن این حرف ساکت شدن.
استاد فوراً گفت:
— همه برید پایین! سریع!
اما من هنوز به پنجره خیره شده بودم.
مرد عنکبوتی گفت:
— تا وقتی من زندهام، اجازه نمیدم به این شهر دست بزنی.
اسپایدرمن سیاه خندید.
— پس اول تو رو میکشم.
در یک لحظه به سمت هم حمله کردن.
تَق!
بوم!
هر دو از جلوی پنجره رد شدن و روی ساختمان روبهرو فرود اومدن.
دانشجوها با ترس از کلاس بیرون رفتن.
من هم همراهشون حرکت کردم، ولی قبل از اینکه از راهرو رد بشم، دوباره صدای برخورد شدیدی شنیدم.
برگشتم سمت پنجره.
مرد عنکبوتی با تار خودش اسپایدرمن سیاه رو به دیوار چسبونده بود.
— تمومش کن!
اسپایدرمن سیاه تار رو پاره کرد.
— هنوز خیلی زوده.
بعد با سرعت به سمتش حمله کرد.
مرد عنکبوتی جاخالی داد.
اما ضربهی بعدی به دیوار ساختمان خورد و بخشی از اون ترک برداشت.
من ناخودآگاه گفتم:
— وای...
همون لحظه مرد عنکبوتی سرش رو سمت دانشگاه چرخوند.
انگار صدای من رو شنیده بود.
برای یه لحظه نگاهش با نگاه من برخورد کرد.
بعد سریع برگشت سمت دشمنش.
اسپایدرمن سیاه گفت:
— حواست پرت شد.
— نه.
— پس چرا به اون دختر نگاه کردی؟
مرد عنکبوتی سکوت کرد.
اسپایدرمن سیاه لبخند زد.
— جالبه...
مرد عنکبوتی با عصبانیت گفت:
— اسم اون رو وارد این ماجرا نکن.
و دوباره به سمتش حمله کرد.
من هنوز پشت پنجره ایستاده بودم.
ولی نمیدونستم...
همین چند ثانیه نگاه کردن من به مرد عنکبوتی، باعث شده بود یک نفر دیگه هم متوجه وجودم بشه.
و اون شخص...
دشمن مرد عنکبوتی بود.
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۱۴۴
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط