{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ ۲۹ | یه اتفاق کوچک، یه حس بزرگ

ᴘᴀʀᴛ ۲۹ | یه اتفاق کوچک، یه حس بزرگ

از اون روز به بعد...

آرا کم‌کم به زندگی جدیدش عادت کرده بود.

صبح‌ها مدرسه می‌رفت، عصرها درس می‌خوند و گاهی هم نقاشی می‌کشید.

اون روز وقتی وارد خونه شد، با صدای بلند گفت:

ـ آقای اخمو! من اومدم!

اما...

هیچ جوابی نیومد.

آرا با تعجب دور خونه رو نگاه کرد.

همون موقع تلفنش زنگ خورد.

جونگ‌کوک بود.

ـ آرا، ببخشید. امروز یه جلسه مهم برام پیش اومد، دیرتر میام خونه.

آرا لبخند زد.

ـ اشکالی نداره، خودم حواسم به همه‌چی هست.

ـ مطمئنی؟

ـ آره، نگران نباش.

...

دو ساعت بعد...

آرا تصمیم گرفت برای اولین بار خودش شام درست کنه.

بعد از کلی جست‌وجو توی کتاب آشپزی، بالاخره یه غذای ساده آماده کرد.

همون موقع صدای باز شدن در اومد.

جونگ‌کوک خسته وارد خونه شد.

کتش رو روی مبل گذاشت.

ـ سلام.

آرا با ذوق از آشپزخونه بیرون اومد.

ـ سلام! امروز خودم شام درست کردم.

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

ـ واقعاً؟

ـ البته... امیدوارم قابل خوردن باشه!

هر دو پشت میز نشستن.

جونگ‌کوک یه قاشق از غذا خورد.

چند ثانیه ساکت موند.

آرا با استرس پرسید:

ـ بده؟

جونگ‌کوک نگاهش کرد و لبخند خیلی آرومی زد.

ـ نه... برای اولین بار، عالیه.

چشم‌های آرا از خوشحالی برق زد.

ـ یعنی جدی؟

ـ آره.

آرا با خنده گفت:

ـ پس از این به بعد، بعضی وقتا من آشپزی می‌کنم!

جونگ‌کوک برای اولین بار، بدون اینکه متوجه باشه، با آرامش به خنده‌های آرا گوش می‌داد.

خونه‌ای که همیشه ساکت بود...

حالا کم‌کم رنگ زندگی گرفته بود.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی جونگ کوک

LESSON

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

پارت ۲۴ وارد خونه شدیم. داداشم هنوز داشت درباره‌ی مهمونی سؤا...

پارت ۱۹۶

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

مقدمه

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط