{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۴

پارت ۲۴

وارد خونه شدیم. داداشم هنوز داشت درباره‌ی مهمونی سؤال می‌پرسید.

+راستی، چرا این‌قدر زود برگشتی؟

_دلم برای خواهر کوچولوم تنگ شده بود.

+اوه، چه خبر شده یهو؟

همین موقع جونگ‌کوک از پله‌ها پایین اومد.

_جینا.

+جان؟

_بیا یه لحظه.

داداشم با شیطنت نگاهم کرد.

_من مزاحم نیستم؟

جونگ‌کوک خیلی جدی جواب داد:

_نه.

داداشم خندید.

_پس چرا من حس می‌کنم مزاحمم؟

جونگ‌کوک جواب نداد و فقط به من نگاه کرد.

+خب بگو.

_فردا برنامه داری؟

+نه. چرا؟

_هیچی. فقط می‌خواستم بدونم.

داداشم از پشت سر گفت:

_فردا با من میاد بیرون.

جونگ‌کوک برگشت سمتش.

_با شما؟

_آره. می‌خوام یه سری جاها رو بهش نشون بدم.

جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت موند.

+چرا ساکت شدی؟

_هیچی.

داداشم با خنده گفت:

_باز هم همون قیافه!

جونگ‌کوک اخم کرد.

_کدوم قیافه؟

+قیافه‌ی حسودی!

_من حسود نیستم.

داداشم زد زیر خنده.

_باشه، حسود نیستی!

جونگ‌کوک بدون حرف رفت سمت آشپزخونه.

من هم دنبالش رفتم.

+جونگ‌کوک!

_چیه؟

+ناراحتی؟

_نه.

+پس چرا رفتی؟

_گرسنه‌ام.

+آهااا، پس مشکل شکمه!

برای اولین بار لبخند کوچیکی زد.

_شاید.
دیدگاه ها (۰)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط