پارت ۴۹
پارت ۴۹
ساعت هفت شده بود.
لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خودش انداخت و از خونه بیرون رفت.
تهیونگ پایین ساختمان منتظرش بود.
وقتی لینا رو دید، لبخند زد.
ـ آمادهای؟
ـ آره.
ـ پس بریم.
این بار مقصدشون همون کافهی کوچیکی بود که تهیونگ چند روز قبل قولش رو داده بود.
وقتی رسیدن، روی تراس نشستند.
چراغهای شهر پایین پاشون میدرخشید.
لینا به منظره نگاه کرد.
ـ اینجا خیلی قشنگه.
تهیونگ گفت:
ـ میخواستم جای آرومی باشه.
ـ برای چی؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
ـ برای حرف زدن.
لینا نگاهش کرد.
ـ خب، گوش میدم.
تهیونگ دستهاش رو روی میز گذاشت.
ـ لینا، من...
همون لحظه گوشی لینا زنگ خورد.
مامانش بود.
ـ ببخشید.
گوشی رو جواب داد.
ـ الو مامان؟
چند دقیقه صحبت کرد.
وقتی تماس تموم شد، تهیونگ پرسید:
ـ همهچی خوبه؟
ـ آره. فقط مامانم گفت فردا باید برم پیش مادربزرگم.
ـ باشه.
لینا لبخند زد.
ـ خب، داشتی چی میگفتی؟
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ هیچی.
ـ نه! داشتی یه چیزی میگفتی.
ـ میدونم.
ـ پس بگو.
تهیونگ خندید.
ـ فردا میگم.
لینا با حرص گفت:
ـ باز فردا؟!
ـ قول میدم.
ـ اگه فردا هم نگفتی چی؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ اونوقت خودت جوابمو حدس بزن.
لینا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چه جوابی؟
تهیونگ فقط لبخند زد.
وقتی برگشتن، جلوی در ساختمان، چند ثانیه کنار هم ایستادن.
تهیونگ گفت:
ـ شب بخیر، لینا.
ـ شب بخیر.
لینا وارد خونه شد.
تهیونگ هم به سمت پلهها رفت.
اما هر دو یک چیز رو میدونستن:
فردا دیگر جایی برای فرار از آن حرف باقی نمیماند.
ساعت هفت شده بود.
لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خودش انداخت و از خونه بیرون رفت.
تهیونگ پایین ساختمان منتظرش بود.
وقتی لینا رو دید، لبخند زد.
ـ آمادهای؟
ـ آره.
ـ پس بریم.
این بار مقصدشون همون کافهی کوچیکی بود که تهیونگ چند روز قبل قولش رو داده بود.
وقتی رسیدن، روی تراس نشستند.
چراغهای شهر پایین پاشون میدرخشید.
لینا به منظره نگاه کرد.
ـ اینجا خیلی قشنگه.
تهیونگ گفت:
ـ میخواستم جای آرومی باشه.
ـ برای چی؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
ـ برای حرف زدن.
لینا نگاهش کرد.
ـ خب، گوش میدم.
تهیونگ دستهاش رو روی میز گذاشت.
ـ لینا، من...
همون لحظه گوشی لینا زنگ خورد.
مامانش بود.
ـ ببخشید.
گوشی رو جواب داد.
ـ الو مامان؟
چند دقیقه صحبت کرد.
وقتی تماس تموم شد، تهیونگ پرسید:
ـ همهچی خوبه؟
ـ آره. فقط مامانم گفت فردا باید برم پیش مادربزرگم.
ـ باشه.
لینا لبخند زد.
ـ خب، داشتی چی میگفتی؟
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ هیچی.
ـ نه! داشتی یه چیزی میگفتی.
ـ میدونم.
ـ پس بگو.
تهیونگ خندید.
ـ فردا میگم.
لینا با حرص گفت:
ـ باز فردا؟!
ـ قول میدم.
ـ اگه فردا هم نگفتی چی؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ اونوقت خودت جوابمو حدس بزن.
لینا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چه جوابی؟
تهیونگ فقط لبخند زد.
وقتی برگشتن، جلوی در ساختمان، چند ثانیه کنار هم ایستادن.
تهیونگ گفت:
ـ شب بخیر، لینا.
ـ شب بخیر.
لینا وارد خونه شد.
تهیونگ هم به سمت پلهها رفت.
اما هر دو یک چیز رو میدونستن:
فردا دیگر جایی برای فرار از آن حرف باقی نمیماند.
- ۴۷۱
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط