وقتی جونگکوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت،
وقتی جونگکوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عاشق شدنت بود...
با شنیدن حرف جونگکوک خشکت زد.
«چی؟»
«پدرت رو گرفتن.»
«کی؟»
«همون آدمایی که دنبالت بودن.»
سریع سمتش رفتی.
«باید بریم دنبالش.»
جونگکوک دستت رو گرفت.
«نه.»
«ولی پدرمه!»
«میدونم.»
«پس ولم کن.»
«ا.ت، اگه الان بری، دقیقاً همون چیزی میشه که میخوان.»
چند لحظه ساکت موندی.
بعد آروم پرسیدی:
«پس چی کار کنیم؟»
جونگکوک نگاهت کرد.
«تو اینجا میمونی. من میرم.»
«تنها؟»
«آره.»
«نه.»
«ا.ت...»
«گفتم نه.»
جونگکوک چند لحظه نگاهت کرد و بعد لبخند کوچیکی زد.
«تو همیشه همینقدر لجبازی؟»
«وقتی پای تو وسط باشه، آره.»
لبخندش محو شد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد آروم گفت:
«باشه. با هم میریم.»
چند ساعت بعد، بالاخره پدرت رو پیدا کردید.
همهچیز سریع اتفاق افتاد.
جونگکوک تونست پدرت رو بیرون بیاره و پلیس هم آدمهایی که دنبالتون بودن رو دستگیر کرد.
وقتی همهچیز تموم شد، تو جلوی جونگکوک ایستادی.
«بالاخره تموم شد؟»
لبخند زد.
«آره.»
«پس دیگه محافظ من نیستی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نزدیکت شد.
«نه.»
با تعجب نگاهش کردی.
«یعنی چی؟»
لبخند زد.
«دیگه محافظت نیستم.»
«پس چی؟»
دستت رو گرفت.
«کسی که میخواد کنار ا.ت بمونه.»
لبخند زدی.
«اینم جزو وظیفته؟»
جونگکوک خندید.
«نه.»
کمی نزدیکتر شد.
«این یکی رو خودم انتخاب کردم.»
و اینبار، برای اولین بار، هیچ قانونی بین شما نبود.
نه مأموریتی.
نه تهدیدی.
نه فاصلهای.
فقط ا.ت و جونگکوک.
و عشقی که قرار نبود هیچوقت اتفاق بیفته...
اما شد.
با شنیدن حرف جونگکوک خشکت زد.
«چی؟»
«پدرت رو گرفتن.»
«کی؟»
«همون آدمایی که دنبالت بودن.»
سریع سمتش رفتی.
«باید بریم دنبالش.»
جونگکوک دستت رو گرفت.
«نه.»
«ولی پدرمه!»
«میدونم.»
«پس ولم کن.»
«ا.ت، اگه الان بری، دقیقاً همون چیزی میشه که میخوان.»
چند لحظه ساکت موندی.
بعد آروم پرسیدی:
«پس چی کار کنیم؟»
جونگکوک نگاهت کرد.
«تو اینجا میمونی. من میرم.»
«تنها؟»
«آره.»
«نه.»
«ا.ت...»
«گفتم نه.»
جونگکوک چند لحظه نگاهت کرد و بعد لبخند کوچیکی زد.
«تو همیشه همینقدر لجبازی؟»
«وقتی پای تو وسط باشه، آره.»
لبخندش محو شد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد آروم گفت:
«باشه. با هم میریم.»
چند ساعت بعد، بالاخره پدرت رو پیدا کردید.
همهچیز سریع اتفاق افتاد.
جونگکوک تونست پدرت رو بیرون بیاره و پلیس هم آدمهایی که دنبالتون بودن رو دستگیر کرد.
وقتی همهچیز تموم شد، تو جلوی جونگکوک ایستادی.
«بالاخره تموم شد؟»
لبخند زد.
«آره.»
«پس دیگه محافظ من نیستی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نزدیکت شد.
«نه.»
با تعجب نگاهش کردی.
«یعنی چی؟»
لبخند زد.
«دیگه محافظت نیستم.»
«پس چی؟»
دستت رو گرفت.
«کسی که میخواد کنار ا.ت بمونه.»
لبخند زدی.
«اینم جزو وظیفته؟»
جونگکوک خندید.
«نه.»
کمی نزدیکتر شد.
«این یکی رو خودم انتخاب کردم.»
و اینبار، برای اولین بار، هیچ قانونی بین شما نبود.
نه مأموریتی.
نه تهدیدی.
نه فاصلهای.
فقط ا.ت و جونگکوک.
و عشقی که قرار نبود هیچوقت اتفاق بیفته...
اما شد.
- ۵۳
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط