سرنوشت
part 1.
سال ها گذشت
حالا دیگه رز ۱۸ سال داشت و باید از پرورشگاه میرفت
ویو رز:
رفتم پیش مدیر پرورشگاه خانوم لی اون خیلی مهربونه و کل مدتی که اینجا بودم کنارم بود
*میرسه به دفتر خانوم لی
*در زدن
خانوم لی: رز عزیزم توی؟ بیا تو
میرم تو پیش خانوم لی
رز: خانوم لی اومدم که ازتون خدا حافظی کنم
خانوم لی: هی میخوای بری یادت نره به ما سر بزنیا، انگار همین دیروز بود ثه تو اینجا اومدی چقدر زود بزرگ شدی
رز: یااا خانوم لی انتظار داشتین بچه بمونم
*اخم
*خانوم لی میخنده که رز هم خندش میگیره
خانوم لی: باشه دخترم برو به سلامت
*لبخند
رز: باشه خانوم لی خدا حفظ
*از اون پرورشگا اومدم بیرون و رفتم خونه کوچیکی که قبلا با هزار جور بدبختی خریدمش من از سن ۱۵ سالگی که اومده بودم به پرورشگاه شروع به کار کردن کرده بودم و خونه خریدم
در خونه رو باز کردم و رفتم توی خونه کوچیک وسایلم رو چیدم و رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم و بخورم
ویو نویسنده:
و حالا نوبت پسر بود اون توی فرانسه درس خوند و الان ۱۹ سال داشت
اون الان رئبس یه باند خلافکاری بود که قصد داشت با اون باند از پدرش انتقام بگیره
ویو اتسو
سال ها گذشت
حالا دیگه رز ۱۸ سال داشت و باید از پرورشگاه میرفت
ویو رز:
رفتم پیش مدیر پرورشگاه خانوم لی اون خیلی مهربونه و کل مدتی که اینجا بودم کنارم بود
*میرسه به دفتر خانوم لی
*در زدن
خانوم لی: رز عزیزم توی؟ بیا تو
میرم تو پیش خانوم لی
رز: خانوم لی اومدم که ازتون خدا حافظی کنم
خانوم لی: هی میخوای بری یادت نره به ما سر بزنیا، انگار همین دیروز بود ثه تو اینجا اومدی چقدر زود بزرگ شدی
رز: یااا خانوم لی انتظار داشتین بچه بمونم
*اخم
*خانوم لی میخنده که رز هم خندش میگیره
خانوم لی: باشه دخترم برو به سلامت
*لبخند
رز: باشه خانوم لی خدا حفظ
*از اون پرورشگا اومدم بیرون و رفتم خونه کوچیکی که قبلا با هزار جور بدبختی خریدمش من از سن ۱۵ سالگی که اومده بودم به پرورشگاه شروع به کار کردن کرده بودم و خونه خریدم
در خونه رو باز کردم و رفتم توی خونه کوچیک وسایلم رو چیدم و رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم و بخورم
ویو نویسنده:
و حالا نوبت پسر بود اون توی فرانسه درس خوند و الان ۱۹ سال داشت
اون الان رئبس یه باند خلافکاری بود که قصد داشت با اون باند از پدرش انتقام بگیره
ویو اتسو
- ۹.۷k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط