{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{سناریوی شماره ۹ }

{سناریوی شماره ۹ }
|| پارت=معرفی و اول ||
نام سناریوی:
《 تولدت مبارک 》

《اول بگم چون که پشت سر هم پارت دادم دلیل نمی‌شه فقط برای پست آخر کامنت بزارین لطفاً همه رو هم لایک کنین هم کامنت بزارین》

خوب کوتاه کلاس اول ای می‌خوام برای تولد میدوریا اونو غافلگیر کن و الان مثلاً از فصل ۸ گذشتیم همه برای یکی نابود شده و همه چی به خیر و خوشی گذشته بچه‌ها این سناریو دارم میگم که اصلاً میشه گفت جالب نیست ممکنه حتی از خوندنش پشیمون بشین و ممکنه بد باشه لطفاً منو سرزنشم نکنید همینجوری محض سرگرمی نوشتن

خب بریم سر داستان

---

**صحنه ۱: طرح توطئه در صبحگاه کلاس ۱-A - قبل از ورود میدوریا و آیزاوا**

صبح زود، محوطه U.A. هنوز خواب‌آلود بود. کلاس ۱-A (به جز میدوریا) تو راهروی جلوی کلاس جمع شده بودن. **مینا** از هیجان می‌پرید: "امروز روز موعععه! تولد رهبرمونه!"

**اییدا** با سرعت دستاشو تکون می‌داد: "درسته! اما چالش بزرگه! میدوریا خودش احتمالاً به خاطر همه اتفاقات سنگین و درس‌های فشرده، کاملاً یادش رفته امروز تولدشه! وظیفه ما غافلگیر کردن اونه!"

**اوراراکا** نگران گفت: "اما چطور؟ اصلاً از U.A. بیرون نمی‌ره! همیشه یا کتابخونه‌س، یا باشگاه، یا تو خوابگاه درس می‌خونه. چطور سالن رو دکور و کیک درست کنیم بدون اینکه بفهمه؟"

**تودوروکی** آروم گفت: "نیاز به طعمه داریم. کسی که بتونه چند ساعتی اون رو از U.A. دور کنه."

همه نگاه‌ها رفت سمت **کاتسوکی باکوگو** که کنار دیوار تکیه داده بود و با بی‌حوصلگی نگاهشون می‌کرد. "هه؟ چیه باز با اون چشم‌های احمقتون به من نگاه می‌کنین؟"

**کیریشیما** پرید جلو و محکم پشتش زد: "باکو، مرد! تو تنها کسی هستی که می‌تونی دِکو رو بکشونی بیرون! اگه بگی یه تمرین خصوصی می‌خوای یا چالش گذاشتی، حتماً میاد!"

**باکوگو** اخم کرد: "تولدش؟ مگه بچه‌ست که..." اما **کیریشیما** سریع حرفش رو قطع کرد، با صدایی نازک و کمی لرزان: "باکوگو! لطفاً! این برای دِکـو مهمه! تو خودت می‌دونی چقدر زحمت کشیده! ما فقط چند ساعت وقت نیاز داریم!"

**جیرو** اضافه کرد: "واقعاً کاتسوکی تو تنها کسی هستی که می‌تونی اون رو مجبور کنی بدون شک کردن بره. لطفاً!"

**باکوگو** یه نگاه به چهره‌های مشتاق و نگران همکلاسی‌هاش انداخت. چشم‌هاش یه لحظه نرم شد، ولی اخمش سرجاش بود. غرّشی کرد: "تس... حوصلم سر رفته. باشه، فقط به خاطر اینکه اون نفله باشههه ! ولی من **تنها** می‌رم. اون خوره‌ی کتاب اگه یه آدم دیگه باشه، حواست رو پرت می‌کنه و کلی سؤال احمقانه می‌پرسه. مزاحم میشه."

**مومو** با اعتماد به نفس جلو اومد: "خب، نقشه اینه: تو باید میدوریا رو متقاعد کنی که برای یه "ماموریت تمرینی فوری و فوق‌محرمانه" که نیدو سنسه تنظیم کرده (ما ازش اجازه گرفتیم و یه برگه جعلی هم درست کردیم) باید بری مرکز شهر. ما اینجا سریع سالن رو دکور می‌کنیم، کیک و غذا آماده می‌کنیم. تو باید اون رو تا غروب مشغول نگه داری!"

**باکوگو** چشم غره رفت: "ماموریت تمرینی؟ اون بچه مثبت اونقدرها هم احمق نیس که..."

**مینا** پرید وسط: "ولی اگه *تو* بگی باکوگو، حتماً باور می‌کنه! چون تو اصلاً در مورد تمرین شوخی نمی‌کنی!"

**باکوگو** مکثی کرد، بعد با اخم گفت: "... باشه. ولی اگه خراب شد، تقصیر خودتونه. حالا برم پیداش کنم قبل از اینکه اون حواس‌پرت بیاد." با بی‌حوصلگی راه افتاد سمت کتابخونه.

**صحنه ۲: فریب و خروج - فقط باکوگو و میدوریا**

(باکوگو، میدوریا رو که تازه از کتابخونه بیرون اومده بود، تو حیاط پیدا کرد)

**باکوگو:** (با لحن عادی، ولی کمی آمرانه) هِی، دِکو! بیا اینجا. کار داریم.
**میدوریا:** (با تعجب و کمی ترس - همیشه با صدای باکوگو هشیار می‌شد) کاچان؟! چی شده؟
**باکوگو:** (برگه جعلی رو که مومو ساخته بود، جلوش گرفت) نیدو سنسه یه ماموریت تمرینی فوری برامون گذاشته. باید بریم مرکز شهر. یه سری اطلاعات جمع‌کنی درباره الگوهای تردد مجرما تو یه منطقه. چرت و پرت‌های معمول.

**میدوریا:** (چشم‌هاش گشاد شد) ماموریت تمرینی؟ الان؟! ولی... من داشتم برای امتحان فردا...
**باکوگو:** (حرفش رو قطع کرد، با لحنی که تحمل اعتراض نداشت) وقت تلف کردنه. حرکت کن، دِکو. نیدو سنسه گفت این بخش مهم تمرینات پیشرفته‌ته. فردا امتحان به فاک می‌ره اگه این رو انجام ندی.
**میدوریا:** (مردد، ولی احترام به دستور معلم و اینکه باکوگو هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه - مخصوصاً در مورد تمرین - قانعش کرد) خ... خب! باشه

•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دیدگاه ها (۳۲)

{سناریوی شماره ۹ } || پارت دوم || نام سناریوی:《 تولدت مب...

{سناریوی شماره ۹ } || پارت سوم || نام سناریوی:《 تولدت مب...

خبری ازش دارین ...

تولد مبارک ایزوکوووووو

ریاکشن

سناریو باکودکو

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

سناریو باکودکو

تکپارتی

سناریو باکودکو

خوابگاههاگاکوره:بچه ها حالا که فردا رو تعطیل ایم و از دست ام...

سناریو باکودکو

سناریو باکودکو

سناریو باکودکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط