سناریو:زخم التیامی/پارت ۵
سناریو:زخم التیامی/پارت ۵
(موقعیت:UA ) (زمان: ۶:۴۲)
**نویسنده**
آخر هفته تموم شد و بچهها دوباره باید میرفتن مدرسه. همه توی کلاس نشسته بودن. باکوگو مثل همیشه زود تر از بقیه اومده بود. بقیه هم بعد باکوگو اومده بودن.
باکوگو سرجاش نشسته بود و به ایزوکو نگاه میکرد. اون حس هنوز اذیتش میکرد. حس عذاب وجدان. افشای حقیقت. و ضعف. آخری برای باکوگو از بقیه بدتر بود. چون اون هیچوقت ضعیف نبود. نبوده. نیست. و نخواهد بود.
یهو کریشیما از بقیه جدا شد و رفت سمت باکوگو.
_هی باکوداداش خیلی وقته تو فکری. کی رو دید میزنی؟
باکوگو با حرف کریشیما از فکر در اومد و نگاهشو دزدید.
_هیچکس نفله
کریشیما متعجب شد. چرخید سمت جایی که باکوگو چند ثانیه قبل به اونجا چشم دوخته بود و ایزوکو رو دید.
_اوه. داشتی میدوداداش رو می پاییدی؟
باکوگو با حرف کریشیما سریع برگشت و یه انفجار سمتش پرت کرد ولی کریشیما به موقع بدنش رو سفت کرد و آسیبی ندید.
باکوگو:یه بار دیگه اینو بگی منفجرت میکنم ایجیرو!
کریشیما اون لحظه انتظار هرچیزی رو داشت جز شنیدن اسمش از زبون باکوگو. شوکه از باکوگو دور شد و رفت سمت کامیناری.
کریشیما:هی داداش به نظرت باکوگو عجیب نشده؟
کامیناری:منظورت چیه؟
کریشیما:میگم باکوگو امروز رفتارش عجیب شده. ذهنش درگیره حواسش به اطرافش نیست پَکَر میزنه. درضمن عجیب تر از همه، بجای نفله بهم گفت ایجیرو.
کامیناری: راست میگی؟
کریشیما:آخه درمورد باکوگو هم میشه شوخی کرد؟
کامیناری:حالا که فکرشو میکنم دیروز هم ساکت میزد. تازه نرفت تمرین کنه. آخه آخر هفته ها میرفت.
کریشیما:یعنی چش شده؟
کامیناری:نمیدو--
که آیزاوا وارد کلاس شد و همه ساکت شدن. آیزاوا چرخید رو به کلاس و گفت"خیلی خب. همتون گوش کنید. امروز بهمون اطلاع دادن توی بخش مرکزی شهر تعداد تبهکارا زیاد و تعداد قهرمانا کم شدن. قراره کلاس ما و کلاس B¹ به عنوان نیروی پشتیبان بریم و منطقه رو برسی کنیم. خیلی خب. برید لباساتون رو عوض کنید"
همه باهم گفتن"های!" و رفتن سمت رختکن. ولی باکوگو و ایزوکو توی کلاس موندن. انگار هیچکدوم هم تصمیم نداشتن اول برن. بعد ۲-۳ دقیقه ایزوکو یکم دستپاچه شد. مضطرب گلوشو صاف کرد و زیر چشمی به آیزاوا نگاه کرد. آیزاوا نفسشو بیرون داد و رو به باکوگو گفت"کاتسوکی. رختکن." باکوگو عصبی به آیزاوا نگاه کرد و خواست اعتراض کنه که آیزاوا جدی کن"الان"
باکوگو تچی کرد و عصبانی از جاش پاشد. بعد درحالی که میرفت سمت رختکن دندون غروچه ای کرد.
**باکوگو**
میخواستم از عجیب رفتار کردن دکو سر بیارم که سنسه گفت برم رختکن. چرا آخه؟! این همه زمان بعد تو الان به من گیر میدی؟! برم رختکن که چی بشه؟! چرا به دکو نگفتی بیاد رختکن؟!
اَاَاَاَاَاَههههههههههههههههه
اعصابم بهم ریخت! چرا همه امروز مشکوک میزنن؟!
بند پوتین ام رو محکم کردم و رفتم سمت خروجی که دکو بدو بدو اومد تو رختکن. هه؟ این چرا همچنین میکرد؟
رفتم و سوار اتوبوس شدم که دکو هم نفس نفس زنان دوید و سوار شد. ها؟ چرا آخر از همه اومد؟
مهم نی
مهم اینه که فعلا،
تکلیف این عذاب وجدان لعنتی رو روشن کنم.
اونم به هر قیمتی که شده...
***
میدونم خراب کردم.
دفترم همرام نی
سناریو رو هم تو دفتر نوشتم
ولی چون هربار که یه سناریو رو تو دفتر تموم میکنم
۱۰ که سحله ۱۰۰ دفعه از روش میخونم🌚
الان تونستم بنویسمش👌🏻😃🤣😌✌🏻
خلاصه زیاد سخنرانی کردم
سایونارا...
(قسم میخورم کامنت بزارم...)
(قسم خوردی برو کامنت بزار^-^)
(نیهییییییی🤓😁😊)
(موقعیت:UA ) (زمان: ۶:۴۲)
**نویسنده**
آخر هفته تموم شد و بچهها دوباره باید میرفتن مدرسه. همه توی کلاس نشسته بودن. باکوگو مثل همیشه زود تر از بقیه اومده بود. بقیه هم بعد باکوگو اومده بودن.
باکوگو سرجاش نشسته بود و به ایزوکو نگاه میکرد. اون حس هنوز اذیتش میکرد. حس عذاب وجدان. افشای حقیقت. و ضعف. آخری برای باکوگو از بقیه بدتر بود. چون اون هیچوقت ضعیف نبود. نبوده. نیست. و نخواهد بود.
یهو کریشیما از بقیه جدا شد و رفت سمت باکوگو.
_هی باکوداداش خیلی وقته تو فکری. کی رو دید میزنی؟
باکوگو با حرف کریشیما از فکر در اومد و نگاهشو دزدید.
_هیچکس نفله
کریشیما متعجب شد. چرخید سمت جایی که باکوگو چند ثانیه قبل به اونجا چشم دوخته بود و ایزوکو رو دید.
_اوه. داشتی میدوداداش رو می پاییدی؟
باکوگو با حرف کریشیما سریع برگشت و یه انفجار سمتش پرت کرد ولی کریشیما به موقع بدنش رو سفت کرد و آسیبی ندید.
باکوگو:یه بار دیگه اینو بگی منفجرت میکنم ایجیرو!
کریشیما اون لحظه انتظار هرچیزی رو داشت جز شنیدن اسمش از زبون باکوگو. شوکه از باکوگو دور شد و رفت سمت کامیناری.
کریشیما:هی داداش به نظرت باکوگو عجیب نشده؟
کامیناری:منظورت چیه؟
کریشیما:میگم باکوگو امروز رفتارش عجیب شده. ذهنش درگیره حواسش به اطرافش نیست پَکَر میزنه. درضمن عجیب تر از همه، بجای نفله بهم گفت ایجیرو.
کامیناری: راست میگی؟
کریشیما:آخه درمورد باکوگو هم میشه شوخی کرد؟
کامیناری:حالا که فکرشو میکنم دیروز هم ساکت میزد. تازه نرفت تمرین کنه. آخه آخر هفته ها میرفت.
کریشیما:یعنی چش شده؟
کامیناری:نمیدو--
که آیزاوا وارد کلاس شد و همه ساکت شدن. آیزاوا چرخید رو به کلاس و گفت"خیلی خب. همتون گوش کنید. امروز بهمون اطلاع دادن توی بخش مرکزی شهر تعداد تبهکارا زیاد و تعداد قهرمانا کم شدن. قراره کلاس ما و کلاس B¹ به عنوان نیروی پشتیبان بریم و منطقه رو برسی کنیم. خیلی خب. برید لباساتون رو عوض کنید"
همه باهم گفتن"های!" و رفتن سمت رختکن. ولی باکوگو و ایزوکو توی کلاس موندن. انگار هیچکدوم هم تصمیم نداشتن اول برن. بعد ۲-۳ دقیقه ایزوکو یکم دستپاچه شد. مضطرب گلوشو صاف کرد و زیر چشمی به آیزاوا نگاه کرد. آیزاوا نفسشو بیرون داد و رو به باکوگو گفت"کاتسوکی. رختکن." باکوگو عصبی به آیزاوا نگاه کرد و خواست اعتراض کنه که آیزاوا جدی کن"الان"
باکوگو تچی کرد و عصبانی از جاش پاشد. بعد درحالی که میرفت سمت رختکن دندون غروچه ای کرد.
**باکوگو**
میخواستم از عجیب رفتار کردن دکو سر بیارم که سنسه گفت برم رختکن. چرا آخه؟! این همه زمان بعد تو الان به من گیر میدی؟! برم رختکن که چی بشه؟! چرا به دکو نگفتی بیاد رختکن؟!
اَاَاَاَاَاَههههههههههههههههه
اعصابم بهم ریخت! چرا همه امروز مشکوک میزنن؟!
بند پوتین ام رو محکم کردم و رفتم سمت خروجی که دکو بدو بدو اومد تو رختکن. هه؟ این چرا همچنین میکرد؟
رفتم و سوار اتوبوس شدم که دکو هم نفس نفس زنان دوید و سوار شد. ها؟ چرا آخر از همه اومد؟
مهم نی
مهم اینه که فعلا،
تکلیف این عذاب وجدان لعنتی رو روشن کنم.
اونم به هر قیمتی که شده...
***
میدونم خراب کردم.
دفترم همرام نی
سناریو رو هم تو دفتر نوشتم
ولی چون هربار که یه سناریو رو تو دفتر تموم میکنم
۱۰ که سحله ۱۰۰ دفعه از روش میخونم🌚
الان تونستم بنویسمش👌🏻😃🤣😌✌🏻
خلاصه زیاد سخنرانی کردم
سایونارا...
(قسم میخورم کامنت بزارم...)
(قسم خوردی برو کامنت بزار^-^)
(نیهییییییی🤓😁😊)
- ۷۶۴
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط