شمشیر های انتقام پارت ۳
کونوچیوا🦋
این پارت رو چون خیلی مهربونم دادم😃🤪🤣❤️
ولی دیگه از این خبر ها نیستا
راستی شهادت سردار تنگسیری رو هم تسلیت میگم❤️🩹❤️🩹❤️🩹😭😭😭خیلی ناراحت شدم💔
از زبان تانجیرو:
استاد اوروکوداکی خیلی به من لطف داشت..
بعد از شام:
استاد:فردا میخوای بری آزمون شیطان کش بدی...این هانفو رو با خودت ببر
یه هانفوی آبی با طرح ابر داد...
پوشیدمش
من:واقعا ممنون
موهام رو کوتاه کردم و رفتم خوابیدم
فردا:
داشتم واسه آزمون حاضر میشدم.
نمیدونم چرا یه چیزی یادم رفته..اصلا چی شد که من تونستم سنگ رو خورد کنم؟
نگران نزوکو بودم
استاد:تانجیرو...مراقب خواهرت هستم...خواهش میکنم برگرد تا بتونی ببینیش
من:حتما سعی میکنم استاد
بعد از مهلتی که واسه کشتن شیاطین دادن:
یکی از اون خانم ها:
شما الان تو پایین درجه شیطان کش هستین..
اون یکی:
و شما از امروز جز لشکر شیطان کش هستین.قبل از هر چیزی بهتون کلاغ کاسوکای میدیم.
وقتی کلاغ ها اومد یه پسر مو زرد گفت:هی...گفتید کلاغ دیگه...این گنجشک نیست؟
یه پسر با موهای مشکی:این مسخره بازیا چیه؟شمشیر من رو سریع بدین...
رفت و مو های یکی از اون دختر ها رو کشید
یه دختر با چشمای سبز و مو های مشکی که داخلش یه رگه رنگی بود:گنیا...آروم باش
ولی اون اهمیت نداد
من:هی دستت رو از سر خانم بردار
گنیا:اگه بر ندارم چی میشه؟
من:اون موقع دستت رو میشکنم
پسر مو زرد:وای..الان باید چیکار کنم؟
گنیا:بکشن اگه میتونی
همون دختره:بس کنید دیگه...
من:بار آخره تاکید میکنم دستت رو بردار
بر نداشت
دیگه مجبور بودم و دستش رو محکم فشار دادم..ترک خورد و شکست.
اخم کرد و رفت عقب و یه آخ گفت
اون دختره:بهت که گفتم
بعد از انتخاب سنگ فولاد و گرفتن لباس فرم:
آخ..دیگه نمیتونم
رسیدم خونه
بالاخره
همون موقع در باز شد و یکی اومد...
صبر کن...نزوکو؟
من:نزوکو...
رفتم جلو
استاد اوروکوداکی اومد و بغلم کرد:خوشحالم که برگشتی...
چند روز بعد:
باید منتظر شمشیرم میموندم.
در خونه رو زدن..
رفتم دم در خونه
وایییییی این دیگه چیههههه؟
یه یارو(هاگانزوکا هم تناسخ پیدا کرده)با نقاب:شمشیر کامادو تانجیرو رو آوردم
(خودتون دیگه بهتر میدونید اینجای انیمه چی شد😂چند روز بعد وقتی تانجیرو رسید به همون شهری که یوشیرو و تامایو سان بودن)
#شمشیر_های_انتقام
این پارت رو چون خیلی مهربونم دادم😃🤪🤣❤️
ولی دیگه از این خبر ها نیستا
راستی شهادت سردار تنگسیری رو هم تسلیت میگم❤️🩹❤️🩹❤️🩹😭😭😭خیلی ناراحت شدم💔
از زبان تانجیرو:
استاد اوروکوداکی خیلی به من لطف داشت..
بعد از شام:
استاد:فردا میخوای بری آزمون شیطان کش بدی...این هانفو رو با خودت ببر
یه هانفوی آبی با طرح ابر داد...
پوشیدمش
من:واقعا ممنون
موهام رو کوتاه کردم و رفتم خوابیدم
فردا:
داشتم واسه آزمون حاضر میشدم.
نمیدونم چرا یه چیزی یادم رفته..اصلا چی شد که من تونستم سنگ رو خورد کنم؟
نگران نزوکو بودم
استاد:تانجیرو...مراقب خواهرت هستم...خواهش میکنم برگرد تا بتونی ببینیش
من:حتما سعی میکنم استاد
بعد از مهلتی که واسه کشتن شیاطین دادن:
یکی از اون خانم ها:
شما الان تو پایین درجه شیطان کش هستین..
اون یکی:
و شما از امروز جز لشکر شیطان کش هستین.قبل از هر چیزی بهتون کلاغ کاسوکای میدیم.
وقتی کلاغ ها اومد یه پسر مو زرد گفت:هی...گفتید کلاغ دیگه...این گنجشک نیست؟
یه پسر با موهای مشکی:این مسخره بازیا چیه؟شمشیر من رو سریع بدین...
رفت و مو های یکی از اون دختر ها رو کشید
یه دختر با چشمای سبز و مو های مشکی که داخلش یه رگه رنگی بود:گنیا...آروم باش
ولی اون اهمیت نداد
من:هی دستت رو از سر خانم بردار
گنیا:اگه بر ندارم چی میشه؟
من:اون موقع دستت رو میشکنم
پسر مو زرد:وای..الان باید چیکار کنم؟
گنیا:بکشن اگه میتونی
همون دختره:بس کنید دیگه...
من:بار آخره تاکید میکنم دستت رو بردار
بر نداشت
دیگه مجبور بودم و دستش رو محکم فشار دادم..ترک خورد و شکست.
اخم کرد و رفت عقب و یه آخ گفت
اون دختره:بهت که گفتم
بعد از انتخاب سنگ فولاد و گرفتن لباس فرم:
آخ..دیگه نمیتونم
رسیدم خونه
بالاخره
همون موقع در باز شد و یکی اومد...
صبر کن...نزوکو؟
من:نزوکو...
رفتم جلو
استاد اوروکوداکی اومد و بغلم کرد:خوشحالم که برگشتی...
چند روز بعد:
باید منتظر شمشیرم میموندم.
در خونه رو زدن..
رفتم دم در خونه
وایییییی این دیگه چیههههه؟
یه یارو(هاگانزوکا هم تناسخ پیدا کرده)با نقاب:شمشیر کامادو تانجیرو رو آوردم
(خودتون دیگه بهتر میدونید اینجای انیمه چی شد😂چند روز بعد وقتی تانجیرو رسید به همون شهری که یوشیرو و تامایو سان بودن)
#شمشیر_های_انتقام
- ۷.۷k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط