{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاكمي به مردمش گفت: صادقانه مشكلات را بگوييد.

حاكمي به مردمش گفت: صادقانه مشكلات را بگوييد.
حسنك بلند شد و گفت: گندم و شير كه گفتی چه شد؟
مسكن چه شد؟
كار چه شد؟
حاكم گفت:ممنونم كه مرا آگاه كردی همه چيز درست ميشود.
يكسال گذشت و دوباره حاكم گفت: صادقانه مشكلاتتان را بگوييد،
كسی چيزی نگفت،كسی نگفت گندم و شير چه شد، كار و مسكن چه شد!
تنها از ميان جمع یک نفر گفت:
حسنك چه شد؟!
دیدگاه ها (۲)

زمان شاه ، تو زمستون همیشه نيم متربرف روی زمين نشسته بود،اما...

صندوق کمک های مردمی به حشمت فردوس آغاز شد ...واریز مبلغ به 1...

بده به دست من این بار بیستونها راکه این چنین به تو ثابت کنم ...

ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﻳﻚ ﻗﺎﺷﻖ ﺷﻜﺮ ... ﺳﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ!ﭘﻴﺶ ﺭﻭﻳـــــﻢ ﻫــــ...

پارت دوم | شروع یک همکاریشرکت کیم فقط به یک نفر تعلق نداشت.خ...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊از ز...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۹: «آخر...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118✦...................

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط