#دوپارتی
#دوپارتی
بنگچان/ا.ت
P:2
از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت..
لعنتی در قفل بود.
چندبار دیگه هم امتحان کرد اما بازم، باز نشد.
نگاهش رو چرخوند تو اتاق.. فقط یه پنجره بزرگ بود.
به سمت پنجره رفت و بیرون رو نگاه کرد..
بیرون از پنجره به جنگل راه داشت اما از بخت بد، ارتفاع زیادی بود و برای تویی که از ارتفاع میترسیدی اصلا چیز خوشایندی نبود!
با ناامیدی برگشت سمت تخت و رو گوشهای از تخت نشست.
ناگهان نگاهش افتاد به آلبومی که رو میز کنار تخت بود.
اونو برداشت و با دستی که روش کشید، گرد و خاک های روش رو پاک کرد و بعد به آرومی بازش کرد..
چند صفحهای رو ذوق زد تا اینکه رسید به یه عکس سیاه و سفید از زنی که دقیقا کنار اون خوناشام ایستاده بود.
اون عکس همه چیز رو عوض کرد..
چشمای اون زن..دقیقا مثل چشمای خودش بود..!
با دست های لرزون، عکس رو لمس کرد و زمانی که دستش به پایین اون صفحه رسید با جملهٔ «*مالِ من*» مواجه شد. پس..الان دیگه همچی مشخص میشد.
مدتی گذشت و صدای باز شدن در اومد.. با شنیدن صدای در، هیچ تلاشی برای پنهان کردن اون آلبوم نکرد و به جاش با تعجب به برگه رو به روش خیره شده بود.
چان به سمتش رفت و با دیدن اون آلبوم تو دستش، خشکش زد اما بعد به آرومی کنارش رو تخت نشست..
چان: ا.ت...
بدون اینکه نگاهش کنه گفت:«اون کیه؟»
چان نفس کلافهای کشید و دستش رو بین موهاش کشید و بعد ادامه داد..
چان: اون همسر و عزیزترین فرد زندگی من بود، که بخاطر اشتباه من مُرد.
با اکراه سرش رو چرخوند سمت چان و گفت:«اونم یه انسان بود؟»
چان فقط سرش رو به نشونه تایید تکون داد و بعد گفت:«اون یه انسان بود که بخاطر من مرد. مرک اون تقصیر من بود. من باید نجاتش میدادم. باید بهش کمک میکردم اما دیر رسیدم..»
ا.ت: چه اتفاقی براش افتاد؟
میدونست با پرسیدن این سوال همه خاطرات اون خوناشام رو زنده میکنه اما باید میدونست.. باید میفهمید که چه اتفاقی افتاده بوده!
چان: از خیلی وقت پیش بین اون اِلف های به ظاهر مهربون و فرشته نما و خوناشام ها درگیری بود. چند سال بعد از مرگ پدرم با دختری آشنا شدم که یه شکارچی بود. برخلاف بقیه شکارچی ها زمانی که منو دید ازم فاصله نگرفت و برای کشتن من تلاش نکرد. اون روزی که دیدمش داشتم از دست سربازای دشمنا فرار میکردم.. اون دختر منو نجات داد. کمکم کرد تا زنده بمونم. مدتی گذشت و ما.. بهم علاقهمند شدیم. همچیز خوب پیش میرفت تا اینکه اونا متوجه حضورش شدن. شبانه اونو از پیشم دزدیدن و بردن و فردا صبح زمانی که متوجه موضوع شدم و رفتم دنبالش، اون.. اون رو جلوی چشمام کشتن.
چان نفس عمیقی کشید و دوباره ادامه داد:«اون میخواست یه خوناشام بشه تا بتونه تا ابد پیش من زندگی کنه من به خواست خودش کمی از خونش رو خوردم اما به جای اینکه عمرش جاودان بشه، قدرت تناسخ پیدا کرد. یعنی هر موقع که بمیره، چند سال بعد دوباره با همون شکل و قیافه بدنیا میاد و حالا.. تو اینجایی. تو تناسخ پیدا کردی.»
با شنیدن توضیحات چان، خون تو رگ هایش یخ زد..
انگار همهٔ دنیا داشت دور سرش میچرخید. یه احساس عجیب بود.. احساسی که حتی نمیتونست براش اسم بزاره..!
ا.ت: یعنی.. بخاطر اون.. منو زنده نگه داشتی؟
چان سرش رو به نشونه تایید تکون داد و بعد چرخید سمت ا.ت..
چان: من.. زمانی که دیدمت متوجهش شدم. ولی من نمیخوام به زور اینجا بمونی تو حق داری که بری.
ا.ت: پس چرا منو آوردی اینجا؟
چان: گفتم که.. اون دختر بخاطر من مرد من آوردمت اینجا تا همه اون روز هارو برات جبران کنم.
میخواست بمونه.. میخواست کنار اون مرد بمونه.. یه احساسی بهش میگفت اون مثل بقیه نیست.
شخصیت عمیقش، احساساتش.. هیچ کدوم مثل بقیه خوناشام ها نبود!
ا.ت: من.. نمیتونم اینجا بمونم.
چرا.. مگه نمیخواست که پیشش بمونه پس برای چی ردش کرد؟
چان: تو آزادی که بری..
چان از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. بعد از بیرون رفتنش ا.ت دوباره روی تخت دراز کشید و سعی کرد با ذهن شلوغش بخوابه..
فردای اون روز از اون عمارت بیرون رفت و به زندگی قبلی خودش برگشت..اما هنوزم نمیتونست فکر اون مرد رو از ذهنش بیرون کنه..
.
.
چند ماه گذشت.. چندماهی که همه روز هاش با فکر کردن به چان گذشته بود.
جوری به اون پسر وابسته شده بود که نمیتونست از فکر کردن بهش دست برداره..
انگار یه تیکه ای از وجودش، اسم چان رو فریاد میزد..!
به سمت جنگل رفت..
کنار یه درخت ایستاد.. به امید دیدار دوباره چان..
کمی بعد با احساس اینکه اونجا تنها نیست چرخید و دوباره با همون چشم های قرمز مواجه شد..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
بنگچان/ا.ت
P:2
از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت..
لعنتی در قفل بود.
چندبار دیگه هم امتحان کرد اما بازم، باز نشد.
نگاهش رو چرخوند تو اتاق.. فقط یه پنجره بزرگ بود.
به سمت پنجره رفت و بیرون رو نگاه کرد..
بیرون از پنجره به جنگل راه داشت اما از بخت بد، ارتفاع زیادی بود و برای تویی که از ارتفاع میترسیدی اصلا چیز خوشایندی نبود!
با ناامیدی برگشت سمت تخت و رو گوشهای از تخت نشست.
ناگهان نگاهش افتاد به آلبومی که رو میز کنار تخت بود.
اونو برداشت و با دستی که روش کشید، گرد و خاک های روش رو پاک کرد و بعد به آرومی بازش کرد..
چند صفحهای رو ذوق زد تا اینکه رسید به یه عکس سیاه و سفید از زنی که دقیقا کنار اون خوناشام ایستاده بود.
اون عکس همه چیز رو عوض کرد..
چشمای اون زن..دقیقا مثل چشمای خودش بود..!
با دست های لرزون، عکس رو لمس کرد و زمانی که دستش به پایین اون صفحه رسید با جملهٔ «*مالِ من*» مواجه شد. پس..الان دیگه همچی مشخص میشد.
مدتی گذشت و صدای باز شدن در اومد.. با شنیدن صدای در، هیچ تلاشی برای پنهان کردن اون آلبوم نکرد و به جاش با تعجب به برگه رو به روش خیره شده بود.
چان به سمتش رفت و با دیدن اون آلبوم تو دستش، خشکش زد اما بعد به آرومی کنارش رو تخت نشست..
چان: ا.ت...
بدون اینکه نگاهش کنه گفت:«اون کیه؟»
چان نفس کلافهای کشید و دستش رو بین موهاش کشید و بعد ادامه داد..
چان: اون همسر و عزیزترین فرد زندگی من بود، که بخاطر اشتباه من مُرد.
با اکراه سرش رو چرخوند سمت چان و گفت:«اونم یه انسان بود؟»
چان فقط سرش رو به نشونه تایید تکون داد و بعد گفت:«اون یه انسان بود که بخاطر من مرد. مرک اون تقصیر من بود. من باید نجاتش میدادم. باید بهش کمک میکردم اما دیر رسیدم..»
ا.ت: چه اتفاقی براش افتاد؟
میدونست با پرسیدن این سوال همه خاطرات اون خوناشام رو زنده میکنه اما باید میدونست.. باید میفهمید که چه اتفاقی افتاده بوده!
چان: از خیلی وقت پیش بین اون اِلف های به ظاهر مهربون و فرشته نما و خوناشام ها درگیری بود. چند سال بعد از مرگ پدرم با دختری آشنا شدم که یه شکارچی بود. برخلاف بقیه شکارچی ها زمانی که منو دید ازم فاصله نگرفت و برای کشتن من تلاش نکرد. اون روزی که دیدمش داشتم از دست سربازای دشمنا فرار میکردم.. اون دختر منو نجات داد. کمکم کرد تا زنده بمونم. مدتی گذشت و ما.. بهم علاقهمند شدیم. همچیز خوب پیش میرفت تا اینکه اونا متوجه حضورش شدن. شبانه اونو از پیشم دزدیدن و بردن و فردا صبح زمانی که متوجه موضوع شدم و رفتم دنبالش، اون.. اون رو جلوی چشمام کشتن.
چان نفس عمیقی کشید و دوباره ادامه داد:«اون میخواست یه خوناشام بشه تا بتونه تا ابد پیش من زندگی کنه من به خواست خودش کمی از خونش رو خوردم اما به جای اینکه عمرش جاودان بشه، قدرت تناسخ پیدا کرد. یعنی هر موقع که بمیره، چند سال بعد دوباره با همون شکل و قیافه بدنیا میاد و حالا.. تو اینجایی. تو تناسخ پیدا کردی.»
با شنیدن توضیحات چان، خون تو رگ هایش یخ زد..
انگار همهٔ دنیا داشت دور سرش میچرخید. یه احساس عجیب بود.. احساسی که حتی نمیتونست براش اسم بزاره..!
ا.ت: یعنی.. بخاطر اون.. منو زنده نگه داشتی؟
چان سرش رو به نشونه تایید تکون داد و بعد چرخید سمت ا.ت..
چان: من.. زمانی که دیدمت متوجهش شدم. ولی من نمیخوام به زور اینجا بمونی تو حق داری که بری.
ا.ت: پس چرا منو آوردی اینجا؟
چان: گفتم که.. اون دختر بخاطر من مرد من آوردمت اینجا تا همه اون روز هارو برات جبران کنم.
میخواست بمونه.. میخواست کنار اون مرد بمونه.. یه احساسی بهش میگفت اون مثل بقیه نیست.
شخصیت عمیقش، احساساتش.. هیچ کدوم مثل بقیه خوناشام ها نبود!
ا.ت: من.. نمیتونم اینجا بمونم.
چرا.. مگه نمیخواست که پیشش بمونه پس برای چی ردش کرد؟
چان: تو آزادی که بری..
چان از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. بعد از بیرون رفتنش ا.ت دوباره روی تخت دراز کشید و سعی کرد با ذهن شلوغش بخوابه..
فردای اون روز از اون عمارت بیرون رفت و به زندگی قبلی خودش برگشت..اما هنوزم نمیتونست فکر اون مرد رو از ذهنش بیرون کنه..
.
.
چند ماه گذشت.. چندماهی که همه روز هاش با فکر کردن به چان گذشته بود.
جوری به اون پسر وابسته شده بود که نمیتونست از فکر کردن بهش دست برداره..
انگار یه تیکه ای از وجودش، اسم چان رو فریاد میزد..!
به سمت جنگل رفت..
کنار یه درخت ایستاد.. به امید دیدار دوباره چان..
کمی بعد با احساس اینکه اونجا تنها نیست چرخید و دوباره با همون چشم های قرمز مواجه شد..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۲.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط