{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انتطار داشت مرد دستاشو از وسط بشونه و تیکه تیکه کنه اما ب

انتطار داشت مرد دستاشو از وسط بشونه و تیکه تیکه کنه اما با واکنشی که برای همه ی اعضای باند غیر طبیعی بود مواجه شد.
مرد ناگهان مردمک چشماش گشاد شد. انگار که آب یخ ریخته باشن روش. از جاش بلند شد.
( ببریدش بیمارستان!)
این رو بلند فریاد زد. شیسه با خودش گفت دم مرگی حتما داره توهم میزنه
فقط ثانیه چشم چرخوند و دید که مردی که موهای صورتی نسبتا بلندی داشت خیلی بهت زده به مایکی نگاه می‌کرد چند کلمه ای لب زد اما شیسه دیگه توانایی شنوایی رو از دست داده بود. حالا حتی بزور چشماش باز بود.
خیلی عجیب بود. همچی خیلی عجیب پیش می‌رفت.
چشماشو بست تصمیم گرفت بیخیال همچی بشه.
^o^) (^o^)
امروز دیگه 16 سالشه! از وقتی 6 سالش بود از یتیم خونه اومد بیرون و با خانواده ی مهربونش شروع به زندگی کردن کرد. حتی تو خوابشم همچین زندگی رو نمی‌دید.
پدرش عاشقش بود مادرشم همینطور. تو مدرسه دوست های زیادی پیدا کرد. حتی پسری که ازش خوشش میومد چند روز پیش بهش گفت که از رنگ موها و چشمای دختر خیلی خوشش میاد.
یونا دختر 16 ساله ای که خیلی خوشگل،مهربون، خوش اخلاق، باهوش و شیطون بود توی مدرسه کلی طرفدار داشت.
خانوادش عاشقش بودن و اونم عاشق خانوادش بود پس تو درس هاش تمام تلاشش میکرد.
اما هنوزم یه جای خالی تو قلبش بود. جایی که آرزو داشت یه روزی پر بشه...
هنوز هم اون دختر رو از یاد نبرده بود. دختری مهربان با موهای مشکی بلند و اون صدای گرمش. چشمای قرمزش مهربون بود و فقط سر یونا تبدیل میشد به گداخته های آتش.
حاضر بود تمام آرزو ها و رویاهایش رو بده تا یه بار دیگه شیسه رو ببینه.
درسته! شیسه کسی بود که اون تمام این سالها انتظارش رو می‌کشید. هنوز قول اورا فراموش نکرده بود.
بهش قول داده بود که بازم همدیگر را ببینند اما هنوز بعد از 9 خبری از اون دختر نبود.
حالا 9 ساله که یونا هرروز صبح وقتی از خواب بلند میشه تو دلش قند آب میشه که شاید امروز شیسه به دیدنش بیاد و باز هم مثل قدیم اون رو به آغوش بکشه.
آخر شب ها همیشه دعا می‌کند که حال دختر خوب باشد اما چه می‌دانست از حال و روز دختر بیچاره...
یونا ساده و آسان گول می‌خورد. پدر و مادرش هم با دروغهایی مثل ( اون تو خارجه و به زودی میاد.) و ( اون خیلی سرش شلوغه ولی گفت که خیلی دوست داره.) گولش میزنن.
یونا بارها درخواست کرد که خودش یه بار شخصا با شیسه صحبت کنه اما مادر و پدرش هربار یه بهونه میاوردن چون نمیدونستن واقعا سر اون دختر چه بلایی آمده..
بعدها پدر و مادر مهربون سونا برای بهتر شدن حال یونا رفتن و درباره شیسه تحقیق کردن و از یتیم خونه کمک خواستن اما هیچی دستگیرشون نشد بجز یه سری مدرک که اونایی که شیسه رو بردن اصن خانواده نبودن و باند خلافکار بودن و یونا نباید از این باخبر میشد والا تمام زندگیش نابود می شد.
اونا فقط به زمان نیاز داشتن.. به زمان نیاز داشتن تا بتونن شیسه رو از ذهن یونا پاک کنن اما خدا میدونه که تموم این 9 سال هم همینو میگفتن ولی هیچ خبری از فراموشی نبود.
یه روز یونا دختر 16 ساله ای که به انتظار نشسته بود دیگه صبرش تموم شد و خودش به یتیم خونه رفت و به تحقیق راجب دختر 12 ساله ای که به یه زوج متاهل داده شده تحقیق کرد ولی طولی نکشید که فهمید هیچ خانواده ای درکار نبوده و اون به یه مشت خلافکار فروخته شده.
رئیس یتیم خونه خیلی وقته فرار کرده. با همون پول کثیفی که از فروختن آینده و زندگی شیسه بدست آورد رفت و خارج از کشور شروع به زندگی کرد.
حالا دست یونا از هنجا کوتاه بود. افسرده و تاریک تو اتاق.
اگه اونو کشته باشن چی؟!
این فکر تمام وجودشو توی آتیش فرد می‌کرد و بعد مینداخت توی آب سرد.
بدنش لرزه می‌گرفت و همه جارو سفید رنگ میدید.
شیسه برای اون قدیسه بود. مطمئن بود اگه شیسه نبوده تا الان میمرده. حالا اون الهه معلوم نبود کجا غیبش زده...
نمیتونست دست روی دست بزاره.
( اسم اون باند چی بود؟!)
شروع کرد به سوال پرسیدن. کوچیکترین مدرک از اون آدم ها میتونست به پیدا کردن قدیسه اش کمک کنه.
( تورو چه به این چیزا بچه برو پی درس و مشقت.)
هیچ جا به عنوان یا آ ن بزرگ تحویلش نمی‌گرفتن. خانوادش ترسیده بودن و تو درساش افت کرده بود. اکثر روزها مدرسه نمی‌رفت و میرفت دنبال تحقیق.
روزنامه هارو پس زد. کارتی روی کف کشو افتاده بود. مال اون عوضی ها بود. مال اون مدیر و دار و دستش. بوی تعفن میداد. این یتیم خونه رسما متروکه شده بود.
( باید همین جاها باشه...)
با نق نق و غر این رو گفت. خیلی وقته داشت می‌گشت و بلاخره تونست کلید این کشوی لعنتی رو پیدا کنه.
دیدگاه ها (۰)

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط