پارت ۵۰
ماشین با سرعت از جلوی عمارت نمایشگاه دور شد. تهیونگ فرمان رو محکم چسبیده بود. رگ گردنش بیرون زده بود. من به صندلی چسبیده بودم.
· ت... تهیونگ؟ اون نقاشی... اون زن... شبیه من بود.
& میدونم.
· چ... چطور ممکنه؟ من...
& (حرفم رو قطع کرد. با یه حرکت فرمون رو چرخوند و ماشین رو تو یه کوچهی تاریک نگه داشت. ترمز رو محکم کشید) چون ژان وی دروغ نمیگفت. تو یه راز داری. و امشب همه فهمیدن که اون راز به تو مربوطه.
قلبم تند زد.
· خ... خب حالا چیکار کنیم؟ اگه همه بدونن...
& (به من نگاه کرد. سرد. ولی پر از یه تصمیم خطرناک) حالا باید بریم سراغ اون پیرمرده. اون تنها کسیه که جوابها رو داره.
ماشین رو دوباره روشن کرد. ولی قبل از اینکه حرکت کنه، گوشیم زنگ خورد. یه شمارهی ناشناس. همون شمارهی مرموز.
تهیونگ گوشی رو از دستم گرفت. جواب داد و گذاشت روی بلندگو.
& حرف بزن.
¢ خب. حالا که ژان وی نقاشی رو نشون داده، دیگه نمیتونید برگردید. همهی دنیای مافیا میدونه که روآن کیه.
· م... من کیام؟
¢ تو تک دختر رئیس بزرگترین مافیا هستی که پدرت صاحب تمام باند های «بلک ووند» که ژان وی و پدر تهیونگ، سالها پیش کشتنش. تو میراث گمشده هستی و ژان وی میخواد با ازدواج با تو قدرت رو بدست بگیره
سکوت. تهیونگ دستش رو گذاشت روی فرمون. مشتش رو محکم کرد.
& (تهیونگ، با صدای برنده) پدر من... تو این ماجرا دست داشت؟
¢ بله. پدر تو، یکی از اون دو نفر بود که اونو کشت
تهیونگ یه نفس عمیق کشید. نگاهش رو از جاده گرفت و به من دوخت. یه نگاه طولانی. سرد. پر از یه چیزی که نمیتونستم تشخیص بدم.
& کجا باشیم؟
¢ همون خونهی امن. من منتظرتونم.
تهیونگ تماس رو قطع کرد. گوشی رو انداخت روی داشبورد. ماشین رو روشن کرد.
& (آروم) تو دختر رئیس قبلی مافیایی. و من پسر مردی که پدرت رو کشته.
قلبم فشرده شد. اشک تو چشمهام جمع شد نمیدونستم باید چیکار کنم اصلا چرا من؟
& چه داستان مسخرهای. ما دشمنِ خونیِ هم هستیم. ولی من نمیتونم ازت بگذرم.
ماشین راه افتاد. به سمت خونهی امن. ولی یه چیزی ته قلبم میگفت که این تازه شروعِ یه جنگ واقعیه.
· ت... تهیونگ؟ اون نقاشی... اون زن... شبیه من بود.
& میدونم.
· چ... چطور ممکنه؟ من...
& (حرفم رو قطع کرد. با یه حرکت فرمون رو چرخوند و ماشین رو تو یه کوچهی تاریک نگه داشت. ترمز رو محکم کشید) چون ژان وی دروغ نمیگفت. تو یه راز داری. و امشب همه فهمیدن که اون راز به تو مربوطه.
قلبم تند زد.
· خ... خب حالا چیکار کنیم؟ اگه همه بدونن...
& (به من نگاه کرد. سرد. ولی پر از یه تصمیم خطرناک) حالا باید بریم سراغ اون پیرمرده. اون تنها کسیه که جوابها رو داره.
ماشین رو دوباره روشن کرد. ولی قبل از اینکه حرکت کنه، گوشیم زنگ خورد. یه شمارهی ناشناس. همون شمارهی مرموز.
تهیونگ گوشی رو از دستم گرفت. جواب داد و گذاشت روی بلندگو.
& حرف بزن.
¢ خب. حالا که ژان وی نقاشی رو نشون داده، دیگه نمیتونید برگردید. همهی دنیای مافیا میدونه که روآن کیه.
· م... من کیام؟
¢ تو تک دختر رئیس بزرگترین مافیا هستی که پدرت صاحب تمام باند های «بلک ووند» که ژان وی و پدر تهیونگ، سالها پیش کشتنش. تو میراث گمشده هستی و ژان وی میخواد با ازدواج با تو قدرت رو بدست بگیره
سکوت. تهیونگ دستش رو گذاشت روی فرمون. مشتش رو محکم کرد.
& (تهیونگ، با صدای برنده) پدر من... تو این ماجرا دست داشت؟
¢ بله. پدر تو، یکی از اون دو نفر بود که اونو کشت
تهیونگ یه نفس عمیق کشید. نگاهش رو از جاده گرفت و به من دوخت. یه نگاه طولانی. سرد. پر از یه چیزی که نمیتونستم تشخیص بدم.
& کجا باشیم؟
¢ همون خونهی امن. من منتظرتونم.
تهیونگ تماس رو قطع کرد. گوشی رو انداخت روی داشبورد. ماشین رو روشن کرد.
& (آروم) تو دختر رئیس قبلی مافیایی. و من پسر مردی که پدرت رو کشته.
قلبم فشرده شد. اشک تو چشمهام جمع شد نمیدونستم باید چیکار کنم اصلا چرا من؟
& چه داستان مسخرهای. ما دشمنِ خونیِ هم هستیم. ولی من نمیتونم ازت بگذرم.
ماشین راه افتاد. به سمت خونهی امن. ولی یه چیزی ته قلبم میگفت که این تازه شروعِ یه جنگ واقعیه.
- ۱۵.۳k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط