پرنسس ناخواسته

P۷

✨بیست سال قبل✨

آلیس:

از خانه بیرون آمدم تا شیر گاو ها را بدوشم. مادر امروز مریض حال است و این کار به عهده من است.

«آلیس. صبر کن منم بیام»

«سلام مارتا.»

«آه سلام آلیس. چقدر عجله داری.»

«فقط خوش حالم. 😊امروز یه روز خاصه»

«اوه آره. تولد هجده سالگیت.»

هدیه ای کوچک از جیبش درآورد.«تولدت مبارک.»

«مارتااااا. ممنونممممممم»

به سمت طویله رفتیم. نشستم و هدیه را باز کردم. یک دستبند مرواریدی کوچک بود. با مهربانی نگاهش کردم.«مارتا، ممنونم🥰»

دستبند را دستم کردم.

«خواهش، میکنم. دفعه بعد که برات هدیه میارم موقعیه که با یک دوک یا تاجر ازدواج کردی.»

میخندم. «دختره دیوونه. من رو چه به دوک و وزیر و تاجر.»

«هی احمق تو خوشگل ترین دختری هستی که دیدم. حتی از پرنسس ها هم زیبا تری.»

«تو به فکر خودت باش. انقدر دوک و تاجر دوست داری چرا خودت نمیری یکی پیدا کنی؟»

«من یه شاهزاده جذاب برای خودم دارم. 😌» به توماس که اون طرف طویله کار میکرد اشاره کردـ

از خنده دل درد گرفتم.«وای مارتا چه شاهزاده جذابی🤣»

«برای من جذابه😒»

«خیلی خب باشه. زود باش بلند شو که باید شیر گاو ها رو بدوشیم.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:

بالاخره سرباز ها مرا گم کردند.

دهکده بسیار سرسبز تر و سرزنده تر از قصر و محله مشاوران و وزیران و تاجران است.

نفسی میکشم و هوای تازه را وارد شش هایم میکنم.

همینطور که جلو میروم...

بوم!

«حواست کجاست.»

صدای دخترانه ای میشنوم و سرم را پایین میگیرم و...

قلبم تند میزند. او.... او جن است یا پری؟

چقدر زیباست. چشمان زیبایش به رنگ زمرد درخشان تاج است و موهای بلند زیبایش در باد چون عروسی میرقصد.

«آقای محترم ناشنوایی یا لالی؟»

از لحن صدایش هم متعجبم و هم شوکه.

او یا شجاع ترین آدمی است که دیده ام و یا احمق ترین.

شاید هم اصلا شاهزاده کشورش را نمیشناسد.

پوزخند میزنم«معذرت میخوام خانم...»

«حالا درست شد.»

«تو که انقدر کوچولویی بهت نمیخوره تا این حد جسور باشی.»

اخم بامزه ای میکند«تو که انقدر درازی بهت نمیخوره تا این حد احمق باشی.»

دختر دیگری که کنارش ایستاده است متعجب به من و بعد به او نگاه میکند.

دستش را جلوی دهانش گرفت و ناباور گفت«آلیس...»

«پس اسمت آلیسه.»

آلیس🌸
اسمش زیباست.
با همان اخم نگاهم کرد ولی چیزی نگفت.

ادامه دادم:«خوشبختم آلیس»

و بدون اینکه منتظر جواب بمانم رد شدم و رفتم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آلیس:

«چی شده مارتا؟»

«میدونی الان برای چه کسی اینطور حاضر جوابی کردی؟»

«آره یه دیوانه!»

«احمق اون ولیعهد کشوره.شاهزاده ویلیام اِوِرینگتون.»

«کی؟😳دروغ نگو»

«کدوم دروغ....وای خدایا! من نمیخوام دوستم بمیره😣خاک تو سرت کنن.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

زمان حال:

آمِلیا:

خندیدم و گفتم«واقعا همون موقع که دیدینش عاشقش شدید؟»
دیدگاه ها (۰)

وقتی دوست پسرت تولدت فراموش کرد💛پارت ۲شب شد کوکی پیام داد که...

انشاء یک پسر 10 ساله کرد که برنده جایزه بهترین انشاء در استا...

💜 💜 💜 💜 عشـــــق....پارت 130مهرداد : پنجره رو بستم وپرده رو ...

پارت2 I HEAT MY SELF

KIM V

..The most sacred lov.. Part8

Monarchy part : 30

سناریو توکیو ریونجرز اگه بابات باشن

ازدواج از روی اجبار۲ پارت ۱۶

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط