وقتی دوست پسرت تولدت فراموش کرد💛
وقتی دوست پسرت تولدت فراموش کرد💛
پارت ۲
شب شد کوکی پیام داد که قراره بریم بیرون
واقعا حوصله نداشتم
"پرنسس جونگکوک آماده باش ساعت ۸ میام دنبالت بریم بیرون"
اخه مرد تو تولد منو یادت نبوده الان انتظار داری خوشحال باشم بابت اینکه میریم بیرون؟
کوکی اومد من آماده نشده بودم و روی تخت دراز کشیده بودم
_دخترم؟چرا آماده نشدی
+کوکی امشب حوصله ندارم
_چرا؟چی شده؟
+هیچی
_قشنگم یه چیزی شده از صبح کلافه ای
+کوک تو تاریخ رو یادت نبود
.
.
روایت از زبان کوک:
وقتی چندین بار یادآوری کرد که تاریخ امروز رو یادمه یا نه تازه فهمیدم چه گندی بالا اوردم
گوشیم رو از جیبم دراوردم و چشمم با دیدن تاریخ چهارتا شد
۱۳ مارچ
امروز تولدش بود
از صبح منتظر بود من بهش تبریک بگم
و من احمق یادم نبود
_قشنگم
+مهم نیست کوکی
_ولی...
حرفشو قطع کردم
+واقعا مهم نیست جونگکوکا...فقط فکر کردم همونقدر که تو برای من مهمی منم برات مهمم که خب مثل اینکه نیستم
_نه نه نه دخترم فدات شم تو مهم ترین چیزی برام
+کوکی من ازت جشن بزرگ نخواستم کادو و هدیه بزرگ و گرون نخواستم فقط یه تبریک...یه تبریک ساده در حد یه "تولدت مبارک" منو خیلی خوشحال تر میکرد
_منو ببخش قشنگم الان برای اینکه از دلت در بیارم بیا بریم بیرون لطفا به خاطر من
+کوک واقعا حالم بده...ولی چون دوستت دارم میام
_قربونت برم
.
.
برگشت به روایت از زبان کایلی:
واقعا حوصله نداشتم ولی خب برای اینکه بیشتراز این ناراحت نباشه قبول کردم
صدای کوکی میومد که داشت با تلفن حرف میزد ولی متوجه نمیشدم چی میگه
حاضر شدم و اومدم پایین
+کوکی
کوکی برگشت سمت مت چند لحظه بهم خیره بود
_پرنسسم خیلی خیلی خوشگل شدی
+واقعا(یکمی ذوق)
_اره عزیزم
_حالا بیا بریم
تویماشین سکوت بود و صدای برخورد قطره های بارون به شیشهها ماشین تنها موسیقی اونجا بود
وقتی رسیدیم به رستوران کوکی پیاده شد دستموگرفت و وارد شدیم و با چیزی که دیدم خشکم زد
ادامه دارد.....
حمایت کنید عزیزام💛
پارت ۲
شب شد کوکی پیام داد که قراره بریم بیرون
واقعا حوصله نداشتم
"پرنسس جونگکوک آماده باش ساعت ۸ میام دنبالت بریم بیرون"
اخه مرد تو تولد منو یادت نبوده الان انتظار داری خوشحال باشم بابت اینکه میریم بیرون؟
کوکی اومد من آماده نشده بودم و روی تخت دراز کشیده بودم
_دخترم؟چرا آماده نشدی
+کوکی امشب حوصله ندارم
_چرا؟چی شده؟
+هیچی
_قشنگم یه چیزی شده از صبح کلافه ای
+کوک تو تاریخ رو یادت نبود
.
.
روایت از زبان کوک:
وقتی چندین بار یادآوری کرد که تاریخ امروز رو یادمه یا نه تازه فهمیدم چه گندی بالا اوردم
گوشیم رو از جیبم دراوردم و چشمم با دیدن تاریخ چهارتا شد
۱۳ مارچ
امروز تولدش بود
از صبح منتظر بود من بهش تبریک بگم
و من احمق یادم نبود
_قشنگم
+مهم نیست کوکی
_ولی...
حرفشو قطع کردم
+واقعا مهم نیست جونگکوکا...فقط فکر کردم همونقدر که تو برای من مهمی منم برات مهمم که خب مثل اینکه نیستم
_نه نه نه دخترم فدات شم تو مهم ترین چیزی برام
+کوکی من ازت جشن بزرگ نخواستم کادو و هدیه بزرگ و گرون نخواستم فقط یه تبریک...یه تبریک ساده در حد یه "تولدت مبارک" منو خیلی خوشحال تر میکرد
_منو ببخش قشنگم الان برای اینکه از دلت در بیارم بیا بریم بیرون لطفا به خاطر من
+کوک واقعا حالم بده...ولی چون دوستت دارم میام
_قربونت برم
.
.
برگشت به روایت از زبان کایلی:
واقعا حوصله نداشتم ولی خب برای اینکه بیشتراز این ناراحت نباشه قبول کردم
صدای کوکی میومد که داشت با تلفن حرف میزد ولی متوجه نمیشدم چی میگه
حاضر شدم و اومدم پایین
+کوکی
کوکی برگشت سمت مت چند لحظه بهم خیره بود
_پرنسسم خیلی خیلی خوشگل شدی
+واقعا(یکمی ذوق)
_اره عزیزم
_حالا بیا بریم
تویماشین سکوت بود و صدای برخورد قطره های بارون به شیشهها ماشین تنها موسیقی اونجا بود
وقتی رسیدیم به رستوران کوکی پیاده شد دستموگرفت و وارد شدیم و با چیزی که دیدم خشکم زد
ادامه دارد.....
حمایت کنید عزیزام💛
- ۲.۸k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط