{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟒


لحظه ای طولانی و پر از سکوت بینشون حاکم شد...صدای تپش قلب جویونگ تو گوش‌هاش می پیچید.....
انتظار برای واکنش تهیونگ سخت تر از هر مشتی بود که توی رینگ بوکس خورده بود...

تهیونگ نگاهش رو از چشمای جویونگ گرفت و به سمت زمین خیره شد...

جویونگ فکر کرد که اشتباه کرده و شاید این اعتراف تنها دیوار بینشون رو ضخیم تر کنه...

اما تهیونگ آروم سرش رو بلند کرد و دوباره به چشمای جویونگ خیره شد...
این بار نگاهش دیگه خالی از درد پنهون نبود.. جرقه ای از چیزی تازه و شکننده تو عمق چشماش درخشید...
دستش رو بلند کرد و به آرومی گونه جویونگ رو لمس کرد...
پوستش گرم و نرم بود...لمس تهیونگ برخلاف همه خشونتی که جویونگ تو زندگیش دیده بود بی اندازه لطیف و آرامش بخش بود...


تهیونگ زمزمه کرد...
تهیونگ: جویونگ...
صداش بم و پر از احساس بود....
تهیونگ: من.... نمی دونم چی بگم...

تهیونگ آهی کشید و نگاهش برای لحظه ای غمگین شد....
انگار گذشته دوباره به سراغش اومده بود...
تهیونگ: بعد از ا.ت.. فکر نمیکردم دوباره بتونم همچین حسی رو تجربه کنم... ترسیدم...می‌ترسم که دوباره تنها بمونم..

جویونگ دستشو روی دست تهیونگ که روی گونه اش بود گذاشت...
جویونگ: نترس من مثل ا.ت نیستم...

تهیونگ به آرومی لبخند زد..
لبخندی که این بار توش هیچ غمی وجود نداشت و واقعی به نظر میرسید....

تهیونگ: میدونم تو خیلی فرق داری..


تهیونگ دستش رو از دست جویونگ بیرون کشید و گفت....

تهیونگ: تو فوق‌العاده‌ای..مهربونی، قوی‌ای... و من... من واقعا بهت اهمیت می‌دم...
صداش آروم بود، اما صادق...
تهیونگ: ولی نمی‌تونم دروغ بگم...ا.ت هنوز یه گوشه‌ای از قلبم رو اشغال کرده.


جویونگ سرش رو تکون داد و با لحنی ملایم گفت..
جویونگ: می‌فهمم.. آدم نمی‌تونه خاطراتش رو پاک کنه...ا.ت بخشی از توئه....
لحظه‌ای مکث کرد و گفت...
جویونگ: اما می‌تونی یه شانس به خودت بدی؟ یه شانس به من بدی؟

تهیونگ : من فقط نمی‌خوام بهت آسیب بزنم، جویونگ...نمی‌خوام تو رو وارد یه رابطه‌ای کنم که ممکنه قلبم کاملا توش نباشه.

جویونگ لبخندی زد، لبخندی که ترکیبی از غم و امید بود...
جویونگ: اگه قرار باشه آسیب ببینم، می‌ذارم ببینم...اما حداقل اینطوری می‌دونم که تلاشم رو کردم... تهیونگ، من تو رو همونطور که هستی دوست دارم... با تموم خاطراتت، با تموم دردهات.
فقط یه قدم، تهیونگ. یه قدم کوچیک به سمت آینده. می‌تونی اون قدم رو با من برداری؟

گرمای وجود جویونگ، صداقت نگاهش و امید تو چشماش، قلب یخ‌زده‌اش رو به لرزه درآورد...
اون می‌خواست ا.ت رو فراموش کنه، می‌خواست از این زندان گذشته رهاشه. شاید جویونگ همون کلیدی بود که می‌تونست تهیونگ رو آزاد کنه.



تهیونگ: اینجا... توی این باشگاه.. توی این شهر لعنتی که پر از دروغ و خطره من فکر میکردم فقط باید قوی باشم....احساسات... اونا میتونن خیلی خطرناک باشن...


جویونگ منظور تهیونگ رو میدونست...
تو دنیای اونها ضعف جایی نداشت...اما اون دیگه نمیخواست پنهون شه...

جویونگ: شاید ولی گاهی وقتها....اونا میتونن قوی‌ترت کنن..

تهیونگ چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. وقتی چشماش رو باز کرد تصمیمش رو گرفته بود...
تهیونگ: آره... شاید حق با تو باشه...
جلوتر خم شد فاصله شون کم و کمتر شد.
گرمای نفسش رو روی صورت جویونگ حس میکرد....
تهیونگ:پس.. بگو ببینم جویونگ اگه قراره این حسها خطرناک باشن حاضری ریسک کنی؟

جویونگ لحظه ای مکث نکرد نگاهش پر از اطمینان بود...
جویونگ: من برای همین اومدم اینجا تهیونگ.. برای ریسک کردن..برای جنگیدن و برای... هر چیزی که بعدش میاد.


تهیونگ لبخندی زد اما این بار پر از امید...
تو سکوت شب و بین بوی چرم و فلز باشگاه، فصل جدیدی در زندگی جویونگ و تهیونگ آغاز شده بود فصلی که شاید پر از چالشهای جدید باشه.
رابطه اونها توی باشگاه رشد میکرد..
تو طول روز تهیونگ مربی سخت گیر و بی رحم جویونگ بود اما تو شب‌ها اون به شریک زندگیش تبدیل میشد...
اونها درباره آینده شون صحبت میکردن...درباره رویاهایی که تا قبل ازین هیچوقت جرعت فکر کردن بهش رو نداشتن...جویونگ فهمید که تهیونگ پشت ظاهر خشنش مردی مهربون و باوفا ست که از عزیزانش محافظت میکنه...تهیونگ هم در جویونگ نه فقط یه مبارز قدرتمند بلکه زنی با اراده و قلبی پاک رو میدید.
اونها با وجود سایه گذشته، تصمیم گرفتن گامی به سمت آینده‌ای نامعلوم بردارن، جایی که شاید عشق بتونه به همه چیز غلبه کنه.

پارت هدیه💫🎁
بخاطر روز آرمی بیخیال شرطا شدم.
روزمون مبارک✨️💜
دیدگاه ها (۳۰۲)

_Story

جدی واقعا ویسگون با من مشکل داره.این پیج @venuca جدید رو که ...

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟑تهیونگ آهی کشید و نگاهش به سمت دستکشهای ...

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟐هوای خنک شب سئول، سوزش سیلی نزده پدرش رو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

نام: قرارداد نفرتPart:33جونگکوک چند لحظه به پوشه نگاه کرد، ب...

پارت 20

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط